مثلا چند روز قبل از رمضان. بیخ گوشمان عروسی برپا بود. عروسی افسانه. دختر همسایهمان را میگویم. انتظارش را نداشتم. اصلا فکرش را هم نمیکردم. هنوز بیست سالش نشده. میشناسمش که میگویم. ناسلامتی همسایه دیوار به دیوارمان است. بابای افسانه پدرخوانده بود. یعنی الان هم هست. آن هم توی صنعت حمل و نقل ترانزیتی. یک دست کت و شلوار اصل هرمس دارد و همیشه خدا دو تا دکمه بالایی پیراهنش باز است و پشمهای سینهاش بیرون میریزد. شکل چندش آوری از مارلون براندوست. تا همین چند وقت پیش با پدرم ماهی یک بار میرفتند شکار. دست خالی هم بر نمیگشتند. چند تا کبک را که همیشه میزدند. بعضی اوقات هم که آهو میزدند. البته نه بچه آهو. آهوی پیر. صدای دست و جیغ و هورا از خانه همسایه میآمد. آهنگهای مزخرفی هم این وسطها، صدایش به گوش میرسید. نمیدانم چه چیزی باعث شده بود توی عروسی آهنگ «دوست دختر من ماهه، دامنش چه کوتاهه...» پخش کنند.
اعصابم روی هوا پخش و پلا بود. از اولش هم از عروسی و جشن و این جور چیزها خوشم نمیآمد. حتی جشن عقد برادرم هم نرفتم. چه برسد به عروسی. روز عقد برادرم، با دوستهایم جیم شدیم و رفتیم تو کوچه پشتی گل کوچیک زدیم. فکر کنم شیشه پنجره خانه خانوم مهر آذر را هم شکستیم. یعنی محمد شکست. با یک شوت محکمی که به توپ زد، توپ به شیشه خورد و تکه تکه شد. آن روزها، خانم مهر آذر تازه به محله ما آمده بودند. معلم بازنشستهای بود که با دخترش زندگی میکرد. زن مهربانی بود. خوش برخورد و متشخص. وقتی بچه بودیم آرزو میکردیم، خانوم مهرآذر بشود مادر زنمان. ولی عملا نمیشد. بعدها فهمیدیم دخترش معلول است. البته نه معلول مادرزادی. توی بچگی از پشت بام افتاده بود پایین و نخاعش قطع شده بود. اما خوشگل بود. موهای بلوندی داشت و همیشه لبهایش رنگ صورتی داشتند. فکر کنم آن زمان بیست سالش بود. مثل مادرش خوش صحبت و خوش خنده بود. عصرها روی ولیچر همراه مادرش از خانه میآمدند بیرون و گشتی میزدند. بعد هم موقع برگشتن برای ما بچهها بستنی میخریدند. آن موقع ما دختر و پسرهای بن بست ایرانشهر به این گنده گی نبودیم. بچه بودیم و همیشه خدا ول بودیم توی کوچه. از صبح تا شب. چند تا بچه بودیم؟ ۱۰نفر؟ من و سهند و رضا و سالار و محمد و سامان و ثمین و افسانه و حنانه و آیدا و نیلوفر. نه یازده نفر بودیم. زیاد بودیم. اما بزرگ شدیم. آن قدری که افسانه عروسی کرد. سامان سربازی را پیجاند و با خانوادهاش به هلند مهاجرت کرد. بابای سهند و علی مرد. محمد «نیمه معتاد» شد. سالار بزرگترین کارگاه تولید لباس زیر زنانه شهر را تاسیس کرد. نیلوفر با خانودهاش رفت تهران. ثمین هم این روزها چمدانش را برای درس خواندن در ترکیه میبندد. آخرش هم حنانه با من کات کرد...
«ایرانشهر» دیگر ایرانشهر سابق نیست. آرامتر و ساکتتر شده. دیگر خبری از آن بچههای عوضی و شلوغ نیست که توی کوچه بازی کنند. ما آخرین نسل بودیم. اکثرمان هم بچه کوچک خانواده. بین آن «۱۱ نفر» فقط من و حنانه و رضا و افسانه مانده. که افسانه هم ازدواج کرد. بقیه یا ازدواج کردهاند. یا رفتند یک محله دیگر یا که کلا گم شدهاند. ما همه از یک جنس بودیم. جزو بچه پولدارها به حساب میآمدیم. اما نه از آنهایی که تا آخر عمرشان به پاچه پدرشان میچسبند و میخورند و میخوابند. یکیش مثل خود من که از همین حالا کار و بار خودم را دارم و پدرم یک قران پول توجیبی هم به من نمیدهد. تازه همهمان هم از خانوادههای مذهبی بودیم. یک طایفهای توی محله ما وجود دارد که بهشان میگویند: «شیخ». اکثرا بچه محلها هم از این طایفه بودند. من از طرف مادر از این «شیخ»ها هستم. و البته از طرف پدرم هم «نیمه شیخ» محسوب میشوم. طایفه بزرگی هستیم. اگر از اعتقاداتمان بگویم شاید مسخرهمان کنید. شاید هم از ما بدتان بیاید. شاید هم ما را به خشکه مذهب بودن متهم کنید. شاید هم به ما لقب عقب مانده بدهید. نمیخواهم از اعتقاداتمان بگویم. چون میترسم فحشم بدهید. بماند برای یک وقت دیگر. داشتم میگفتم اکثر ما بچههای ایرانشهر بچه شیخ بودیم. اما نه مثل اجدادامان. ما صورت اجدادمان را گه مال کردیم. یکیش خود من که خلاف جریان آب شنا میکنم. مثل شیخها نیستم. نه مثل مادربزرگ و پدربزرگ مادریم. نه مثل داییها. نه مثل خالهها، حتی مثل مادرم هم نیستم. من متفاوتم. از همه نظرم. چه تیپ و قیافهام. چه عقلم. چه شعورم. فرق میکنم با همه. مثل لامپ روشن...
این چند سطر آخر را نخوانید. بیارزش است...
من «بیتربیتترین» بچه کوچه بودم. نه به آن معنای کلاسیک و سنتیاش. من عشقم این بود که توپ را بکوبم به «اونجا» ی بچهها. دختر و پسرش هم فرقی نمیکرد. یا یک تفریح دیگرم هم این بود که بروم جلوی در خانه آقای مرادی و شلوارم را بکشم پایین و بشاشم. ازش بدم میآمد. با آن عینک گندهاش. مثلا مهندس مملکت بود ناسلامتی. با پیژامه و زیر پیراهن کهنهاش میآمد بیرون و ما بچهها را دعوا میکرد. به ما میگفت: «توله سگها اینجا بازی نکنید. برید یه جا دیگه خودتونو جر بدین احمقها». ولی این جملهاش از صدتا فحش ناموس برای ما بدتر بود. آدم نچسبی بود. به همین خاطر میشاشیدم دم در خانهاش. لازم میشد همانجا میکشیدم پایین و جلوی خانهاش را به لجن میکشیدم. اصلا خوب شد که از کوچه ما گورش را گم کرد. عوضی. این روزها دلم تنگ شده که یکی را به لجن بکشم. چند روز پیش میخواستم معلم دیفرانسیلم را هم رنگ چاه مستراح کنم. نشد. یعنی نتوانستم. هر چه بزرگتر میشوم، منزویتر و با حیاتر میشوم. و این را اصلا دوست ندارم. من دوست دارم. همان فرزاد ده ساله باشم. همان پسری که فحشهایی که بلد بود از خودش گندهتر بود. شرم و حیا و ادب این روزهایم اصلا شیرین نیست. تلخه. مثل طعم لبهای دختری که بادام تلخ خورده.
پ. ن ۱: مفصل بود. نه؟ بیربط زیاد گفتم. اما خیلی وقت بود اینجوری خودمو خالی نکرده بودم. خودمم از اینکه پست هام اینجوری طولانی میشه خوشحال نیستم. چارهای نیست که این خزعبلات منو تحمل کنید...
پ. ن۲: عدهای از طایفه ما چند سال پیش مهاجرت کردند به روستایی حوالی طالقان به نام ایستا. نمیخواهم از وضع زندگیشان بگویم. که خیلی خجالت آور است. شما هم بروید توی گوگل و «روستای ایستا» را سرچ کنید. بخوانید و تا دلتان میخواهد به ما فحش دهید. اما با همه اینها خوشحالم که مثل شیخها بزرگ نشدم. درست است که بینشان بزرگ شدم و نفس کشیدم و هنوز میکشم. اما هم رنگ و هم صدایشان نشدم...
پ. ن۳: زبان روزه، هوای گرم، خون دماغ، دستمال کاغذی خونی، گوشه انبار، دعای گنج العرش.. این داستان ده بار در روز تکرار میشود...
پ. ن۴: من به این نتیجه رسیدم این امام رضا ما رو نمی طلبه. یعنی هی فرصت پیش میاد، خانواده میرن مشهد ولی من درست روز رفتن یه مشکلی پیش میاد نمی تونم برم. نمیشه دیگه. زور که نیست. نمی خواد.
پ.ن5: دلم واسه آقوی همسایه تنگ شده :)
پ.ن6: من بدم میاد روزه بودنمو بکویم سر اونایی که روزه نیستن. روزه میگیرم واسه خودم. واسه خدا. زشته این کار. من روزه می گیرم. به خودم مربوطه. یکی دیگه روزه نمیگره به خودش مربوطه.
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|
«این روزها وحشی شدی»
چند دقیقه بعد از اینکه پشت تلفن سرش داد زدم و برایش خط و نشان کشیدم، این اسام اس را برایم فرستاد. هیچ جوابی برایش نداشتم. سعی کردم به این وحشی شدنم فکر کنم. برای بار چندم سر یک لجبازی محض دعوایمان شد. همهاش هم تقصیر من بود. یعنی در حقیقت همیشه تقصیر من است. ولی هیچ وقت جلوی او خودم را مقصر نمیدانم. برعکس، او را مقصر و عامل همه اختلافات به حساب میآورم. احمقانه است. راستش توی بدنم یک رگ اضافی دارم. رگی که هیچ انسان دیگری آن را ندارد. البته چرا، کمی غلو کردم. تمام اعضای خانواده پدریم هم این رگ را دارند. اسمش را گذاشتهام: رگ لجبازی. البته اسمهای دیگری هم میشود رویش گذاشت مثل: رگ خریت، رگ کونزلیغ (یکی از بامزهترین کلمات تورکی به معنای یک دنده و لجباز)، رگ حماقت. و خیلی اسمهای دیگر. این رگ آخرش کار خودش را میکند. البته تا به حال هم کرده...
وقتی یکی مثل فروغ بهم بگوید وحشی شدهای. لابد شدهام دیگر. وقتی بگوید عوض شدهای. لابد شدهام دیگر. وقتی بگوید سگ شدهام. لابد شدهام دیگر. وقتی بگوید فرزاد همیشگی نیستی. لابد نیستم دیگر.
باید روزهای مشت زنیام را پیشتر کنم. سه روز در هفته کم است. باید هر روز بروم. بروم و وحشی گریام را توی رینگ بوکس خالی کنم. بروم و دندانهای یکدست سفید رضا را بشکنم. یا با یک هوک چپ بینی ناصر را منحرف کنم. نه اصلا خود مربی را بزنم. جوری مشتهایم را بزنم که تمام صورتش را خون بگیرد. اصلا کاری میکنم که خون گریه کند. آن قدری که خون سرخ رنگ تمام سطح رینگ را پر کند و از لبههای رینگ آبشار خون به پا بشود. وحشیگری مال رینگ است. این را باید یاد بگیرم...
«دیوونه شدی»
دومین اسام اسی که فرستاد. باز هم بیجواب گذاشتمش. من از شما خواهش میکنم که مرا به تخت ببندید. با زنجیرهای آهنی سفت و محکم. استدعا دارم که مرا رها نکنید. خطرناکم. من یک یاغی تنها هستم. خیلی چیزها به سرم زده. لطفا از من مراقیت کنید. تمام ورودیها و خروجیها شهر را زیر نظر داشته باشید. میترسم بزنم به سیم آخر. بروم یک شهر دیگر. این شهر برای دیوانگیهای من کافی نیست. چرایش را نپرسید. اصلا یک رازی میخواهم برایتان بازگو کنم. به سرم زده بروم قوچان. حوالی مرز ترکمنستان. شهری که پدرم چند ماهی آنجا سرباز بود. میخواهم بروم آنجا. البته برای یاد گرفتن. شاید هم برای زندگی. بروم آنجا و پیش یکی از دوتار نوازان کهن سال، دوتار یاد بگیرم. دوتار، جان است. باور کنید. ساز خشنی است. ممکن است که پنچههایت را زخمی کند. ممکن است از فرط ارتعاش پیش ازحد سیمها، یکی از سیمهایش از جایش در آید و صاف برود توی چشمت. خون بپاشد. وای... دوتار جان است. به قول یکی: خون پاش و نغمه ریز... عاشق این هستم که توی قوچان درون یک خانه درویشی «در عین تنگدستی و بیماری و مشقت روزگار» سر به بالش بگذارم و دیگر هیچ وقت بیدار نشوم. هیچ وقت. لطفا مرا با دوتارم دفن کنید. این یک خواهش دوستانه است.
«هنوز قهری؟»
نمیدانم چند روز بعدش این اسام اس را زد. شاید همان شب برایم فرستاد. نمیدانم. وقتی حالت خوب نباشد، زمان و تاریخ هم رفاقتش را به هم میزند. ولی یادم مانده که مشغول ساخت کتابخانه جدید اتاقم بود. کتابخانه اتاقم پر شده بود و دیگری جایی برای کتابها نبود. به همین خاطر مجبور شدم توی یک صبح دل انگیز، بروم بازار چوب فروشان و چند تخته چوب روسی بخرم. الان هم که کار ساخت کتابخانه تمام شده کلی به خودم میبالم. خیلی با سلیقه از آب در آمده. قفسه اولش را پر از کتابهای کمیک استریپ کردم. یک دوره کامل داستانهای تن تن. البته به زبان اصلی. فارسیاش را هم حامد برایم به یادگار گذاشته. راستش داشتم از اسام اس میگفتم نه؟ اصلا مهم نیست. تا به حال شونصد بار قهر کردهایم. شونصد بار هم آشتی. همه چی کشکه. من اعتقاد دارم: «عشق همیشه در مراجعه است»
«کله شق بودی، کله شقتر شدی»
کور خواندهاید. این را دیگر او نفرستاده. اصلا هیچ کسی نفرستاده. این را همین جا خودم نوشتم. راستش میدانید که من آدم نفهمی هستم. بچه بدی هستم. از این دست بچههای زبان نفهم مزخرف. از همینهایی که توی بچگی از تراس خانه میشاشیدند به باغچه حیاط. همیشه به این فکر میکنم که اگر یک روزی بچهای مثل خودم داشته باشم چه غلطی باید بکنم؟ خودم را حلق آویز میکنم! مطمئنم. تا همینجا هم که که پدر و مادرم به قول خودشان مرا «آق» نکردهاند جای شکر دارد. بعد شما فرض کنید توی این وضع که هر روز بنا به دلایلی که خودم هم نمیدانم کله شقتر میشوم صد جور نصیحت مختلف هم میشنوم. نصیحت که چه عرض کنم. یک اسم دیگر رویش گذاشتهام که چون زیادی بیادبی است نمیتوانم بنویسمش. هیچ کدام از دور و بریهایم روش نصیحت کردن را بلد نیستند. همین حامد برادرم هم بلد نیست. یک جوری حرف میزند که انگار من زیادی سر و گوشم میجنبد ( نمی جنبد؟!). یا همین دایی جان ناپلئون هم که تازه فهمیده چنین خواهرزاده جانوری دارد، یک هویی وسط معامله فرش رو میکند و برایم میشود معلم پرورشی. همین وحید هم زیادی شر و ور میگوید. اگر کسی مرا درست بشناسد این جوری نصیحتم نمیکند. یا همین سعید که اصلا هیچ حرفی در موردش ندارم بزنم. یا همین احسان - که بعد ازدواجش با مریم، قیافهاش از بن لادن فاصله گرفته - هم بلد نیست. نه که بلد نباشد. نه، به درد ما نسل چهارمیها نمیخورد. گوشهای ما دوست دارند جوری دیگری نصیحت بشنوند. یک نوع تازه. با یک گویش جدید. ما فرق داریم. این را باید قبول کنید. الان هم که اینها را میگویم فکر نکنید که خودم زیادی نصیحت کردن را بلد باشم. اتفاقا چند وقت پیش یکی از کارگرهای مغازه بغلی را نصیحت میکردم که یک هو وسط حرفهایم از جایش پرید و گفت: «داداش اسکل گیر آوردی داری قصه شب میبافی؟!» من هم بر بر نگاهش کردم. تنها کسی که میتوانم با نصیحتهایش حال کنم، نگار است. رفیق فابریک این روزها. دو سه سالی بزرگتر از من است اما انگار هیچ فرقی با هم نداریم. خیلی آرام وشمرده حرف میزند. جوری که دوست داری تا شب هی برایت حرف بزند. البته وسط حرفهایش تیر خلاص را هم میزند. یک جور خیلی خیلی تمیز و با حوصله بهت میفهماند که این کاری که تو میکنی اشتباه است. یا این رفتاری که از خودت نشان میدهی کلا باطل است. دختر خوبی است. همیشه اعتقاد داشتم که از دختر جماعت رفیق در نمیآید. اما نگار همه معادلات را به هم زد. خوب حرف میزند و خوب متقاعدت میکند. مثل بازجوها میماند. پیچیده، با حوصله، جذاب (البته این ویزگی یک بازجو نیست. اما خب دیگر...)، آرام، ریزبین و روانشناس. نمیشود توصیفش کرد. اما میدانید که من کله شقتر از این هستم که با این نصیحتها آدم بشوم. من شبیه هیچ کس نیستم. این را قبول کنید. گفتم که بچه مزخرفی هستم...
پ. ن۱: کار کردن پیش دایی توی یک فرش فروشی آن هم وسط مظفریه، بهترین اتفاقی بود که برایم اتفاق افتاد. فرش تسکین میدهد به این روح و روان داغان.
پ. ن۲: چند روز دیگر باید از تشنگی و گرسنگی له له بزنیم. رمضان ماه قشنگی است. اما کاش خدا کمی انتقاد پذیر باشد. منظورم این است که کاش رمضان میافتاد وسط زمستان. برای همیشه. کاش خدا این پیشنهادم را بپذیرد. کاش کمی انتقاد پذیر باشد...
پ. ن۳: تازگیها دوستانم به من میگویند: فرزاد تو خیلی پسر کولی هستی! من هم شدیدا با این فعل کول حال میکنم! احساس با کلاس بودن بهم دست میدهد!
پ. ن۴: حیاط این روزها زیباتر شده... مخصوصا با حضور گیلاسها و توتهایی که از درخت روی زمین افتادهاند. رنگ گرفته حیاط. مثل فرش تبریز. زیبا و دلربا.
پ. ن۵: بعد هنوز با پدرم قهرم! قهر که نه! یک نوع دوری و دوستی! چند بار خواستم بروم و آشتی کنم باز فحشم داد! پا نمیده اصن...
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|
وقتی عقربه های ساعت روی عدد یک می رسند، یعنی اینکه مرخصیم. می توانیم از مغازه بیرون بیاییم، نفسی تازه کنیم، دست به آب برویم، نماز بخوانیم، ناهار کوفت کنیم و دست آخر چند دقیقه ای چرت بزنیم. بعد از این کارها درست سر ساعت چهار و ربع باید برگردیم و قفل مغازه را باز کنیم. که اگر یک دقیقه تاخیر داشته باشیم « بابا جان » پدرمان را در می آورد. بابا توی کار با کسی شوخی ندارد. همان جوری که چند روزی است از مغازه بیرونم کرده. « تا سر و وضعت رو مثل آدم درست نکردی، حق نداری پاتو تو این مغازه بذاری. اینجا تگزاس نیست که. بازاره. محل کسبه. برو موهاتو از ته بزن. اونوقت بیا در خدمتیم. توله سگ ...» این جملات طلایی را زمانی بابا بهم گفت که موهایم را دم اسبی کرده بودم، یک تی شرت جلف - که یقه اش تا ناف باز می شد- پوشیده بودم، چند تسبیح از گردنم آویزان کرده بودم، عینک ویفر به چشم داشتم، از این دستبند چرمی های رنگارنگ توی مچ بسته بودم و با موبایلم با آیدا ( شاید هم نگار، شاید هم فروغ، شاید هم المیرا) صحبت می کردم. خلاصه کلام اینکه کلا آن روز تیریپ آرت برداشته بودم. البته این تیپ از نظر بابا کاملا یک تیپ جلف و ضایعی به حساب می آمد. و درست به همین خاطر از مغازه اخراجم کرد. امروز هم ششمین روز است که از ترس بابا نتوانسته ام پایم را توی مغازه بگذارم. از شما پنهان نیست زندگیم را برده ام به خانه مادربزرگم و آن جا نفس می کشم. الان هم جایتان خالی مادربزرگم برایم شربت بهارنارنج درست کرده. کلا خوش می گذرد. اما راستش را بخواهید من از بیکاری بدم می آید. می ترسم. این اخلاق را هم از پدربزرگ مرحومم یه ارث برده ام. پدربزرگم می گفت:« پسرجون، تو زندگیت رفیق قاتل داشته باش، دوست معتاد داشته باش، با دزد جماعت برو بیا داشته باش ولی از آدم بیکار بترس، ازش فاصله بگیر...» خدا بیامرز به هر جوانی که می رسید اول کارش را می پرسید. اگر طرف بیکار بود همان روز برایش یک کاری دست و پا می کرد. اصلا بیکاری را دوست ندارم. توی همین چند روز که بابا کارم را از دستم گرفته زندگیم پر شده از بوی زهرمار. بدبختی از سر و کولم بالا می رود. خفه شده ام...
-
تصور کنید ساعت حوالی چهار ظهر است. هوا، هوای خرماپزان است. تمام در و پنجره های خانه مادر بزرگ را هم باز کرده اید، اما باز گرما مغز استخوانتان را می سوزاند. پنکه عهد بوق را می گذارید روی یک صندلی لهستانی و طوری تنظمیش می کنید که بادش درست بخورد به کف پایتان و قلقلکتان بدهد. شما از بچگی عاشق پنکه بودید. و از کولر متنفر بودید. حتی توی این مسئله با پدرتان برخلاف خیلی از مسائل دیگر هم عقیده هستید. پدرتان در یکی از جملات گهر بارش یکبار به شما گفت: « من بهت می گم این کولر رو روشن نکن. این بادش ضرر داره. روماتیسم میاره، آرتروز میاره. سر درد میاره. تازه یه درد دیگه هم میاره که نمی تونم بهت بگم. سنت قد نمیده. بزرگ که شدی بهت می گم...» همانطور که پنکه را روی دور تند گذاشته اید، داستان می خوانید. لابد یکی از داستان های محمد صالح اعلا. «زمستان است و شیون کلاغ ها. یک سره برف می ریزد. مزارع نمونه زیر کشت سال بالایی ها یخ زده است. می نویسم: خورشید جان شاید این زمستان قسمت ما بوده.» یک داستان زمستانی می خوانید تا از شر این گرما راحت بشوید. بعد از اینکه داستان را تمام کردید، حوصله تان سر می رود و دنبال یک سرگرمی دیگر می گردید. اولش با فرش زیر پایتان ور می روید. گوشه فرش را بالا می آورید و تاریخ بافتش را می خوانید.« مورخ 1316- به دست جواد- هریس » لابد مال جهیزیه مادربزرگتان است. کمی فکر می کنید و یک داستان درباره جواد بافنده این فرش که توی شهر هریس زندگی می کرد به ذهنتان می آید. داستان ذهنتی تان را می بافید و باز دنبال یک سرگرمی دیگر می افتید. دفترچه تلفن موبایلتان را بالا و پایین می کنید و دنبال یک دوستی می گردید که کمی با او حرف بزنید و از بی حوصلگی در بیایید. دوست مورد نظرتان را پیدا می کنید و یک زنگ بهش می زنید. طرف گوشی را بر نمی دارد. از این بدتر نمی شود. شما همیشه از آدم هایی که به گوشی جواب نمی دهند، متنفر بودید. به خوتان می گوید:« لامصب این تلفنو بردار یه فحش بهم بگو بعدش قطع کن» این هم نشد. یه کار دیگر به ذهنتان می رسد. کیف پولتان را باز می کنید. یه نگاهی به داخلش می اندازید. وضع وخیمی حکمفرماست. هیچ چیزی غم انگیز تر از کیف پول مردها نیست. اسکناس های صفر دار، عکس مادر، کارت ملی، کارت اهدای عضو، کارت گروه کوهنوردی، کارت باشگاه، بیمه ورزشی، چند تا کارت که رویش شماره تلفنتان را نوشته اید و به دختر ها می دهید، یک نخ سیگار. به جز مورد اول و مورد آخر که اهلش نیستید، توی کیف تان پیدا می کنید. کارت اعتباری اصلیتان را هم مادرتان گرفته تا پول خرج نکنید. کارت های اعتباری دیگرتان هم وضعش وخیم تر از این حرف هاست. بی پولی. شما در این لحظه یک بی پول تمام عیار هستید. بدبخت بدبخت. به فکرتان می رسد که بروید پایین و مادربزرگ پولدارتان را تیغ بزنید. پله های قدیمی و ترسناک را یکی یکی پایین می روید. مادربزرگتان را می بینید که روی تختش دراز کشیده و همزمان هم به رادیو گوش می دهد و هم جدول حل می کند. مادربزرگتان با اینکه در آستانه نود سالگی است اما هنوز عشق جدول است. همین که می رسید بهتان می گوید:« پایتخت ویتنام؟! پنج حرفه. حرف دومش هم الفه ؟!» شما هم با افتخار نام « هانوی » را به زبان می آورید. بعدبرای اینکه بتوانید مادربزرگتان را تیغ بزنید. گام اول را برمی دارید. که همان آه و ناله از بیکاری و بی پولی است. گام دوم کمی غیرمنتطره است اما اثرگذار است. باید مادربزرگتان را قلقلک بدهید. و چون قلقلکی است می تواند تا شب همان جا از خنده ریسه برود. اینجوری با احساساتنش بازی می کنید. گام سوم هم ماچ کردن اوست. باید لپ چپش را ماچ کنید. اگر اشتباه کردید و لپ راستش را ماچ نمودید آن وقت روشتان بی اثر می ماند. چرایش را نمی دانم. اما شما همان طرف چپش را ماچ کنید. الان دیگر شما می توانید خیلی راحت از مادربزرگتان پول بخواهید. او هم از زیر بالشتش چند تا تراول بیرون می کشد و بهتان می دهد و می گوید:« برو قربونت برم. برو واسه خودت جوونی کن. هر چقدر خواستی خرج کن. کیفتو بکن.» بعد شما پول را می گیرید و از خانه می زنید بیرون. چند ساعت بعد برمی گردید به خانه مادربزرگتان. تمام پول ها را خرج کرده اید. آن هم نه خرج مفید. خرج الکی. یک عروسک خرس برای فلان دختر خریده اید. یک ساعت اصل چینی برای یک دختر دیگر. یک عروسک هم برای « مرجان » برادرزاده تان خریده اید. یک پیپ برای خودتان. یک همشهری داستان. یک عدد شکلات صبحانه نوتلا ( تازگی ها چه گرون شده!!). و یک ساعت کاترپیلار را هم قیمت کرده اید. و چون پولتان نمی رسید آن را بی خیال شده اید. به این فکر می کنید که چقدر بد است آدم از یک نفر دیگر پول بگیرد و خرج اینجور چیزها بکند. به این فکر می کنید که شما می توانستید همین الان توی مغازه پدرتان باشید. با یک مشتری سر قیمت چانه بزنید. برایش فاکتور بنویسید. و در آخر جنس بنجل تحویلش بدهید. و کلی سود کنید. آخر ماه هم حقوق تان را بگیرید و خیلی با کلاس بروید آن ساعت کاترپلار را بخرید. اما از بدحادثه شما از مغازه اخراج شده اید. آن هم به خاطر چیزهای مسخره. و نمی توانید کار مفیدی بکنید. حالا درک می کنید که بیکاری چقدر درد دارد. به قول یک نویسنده ای:« بیکاری چیز بسیار بدی است. والسلام.» شما هم بهتر است زیاد فکر نکنید. همان شربت بهار نارنج تان را سر بکشید و به دنبال یک راه حل برای برگشتن به مغازه باشید...
پ.ن۱: خب دیگه به سلامتی روحانی رییس جمهور شد! یکی از دلایل خوشحالی من
اینه که مغازه مون رو داده بودیم به ستاد روحانی! کلا خوش گذرانی کردیم!
اما من انتظارم از این شیخ دیپلمات اینه با پدر من صحبت کنه من برگردم سر
کارم! یعنی من دیگه هیچی نمی خوام! به خدا آخه...
پ.ن۲: احمدی بای بای...!
پ.ن۳:
جاتون خالی نصف شبی افتاده بودم دنبال دزد. یه تعقیب و گریزی پیش اومد مثل
فیلم های هالییوودی! من فقط موندم چه جوری اون دیوار به اون بلندی خونه
مادربزرگم رو بالا اومده بود! هر چند فرار کرد اما یه جوری افتادم دنبالش
که دیگه غلط بکنه تو محله پاشو بزاره!
پ.ن۴: ماشین مامانمو برای چندمین بار کوبوندم به دیوار! از بس که خرم :)
پ.ن۵: مرسی مریم! مرسی! تو بهترین دختر عمه دنیا هستی...
پ.ن۶:
تی شرت بنفش نپوشیده بودیم که به لطف روحانی پوشیدیم! اما خداییش هیچ رنگی
سبز نمیشه. آدم یاد استقامت می افته. یاد صبوری می افته. یاد خون. یاد بی
معرفتی ما مردم. یاد میدان را خالی کردن. یاد میر. یاد شیخ.یاد...
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|