|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
شبِ اول همیشه سهمگین است و نفس گیر. شبِ اول همیشه جمعه است از شانسِ خراب. شبِ اول همیشه یک پاکت دود می شود. شبِ اول درد است. رنج است. زهرمار است. شبِ اول را باید از تقویم حذف کرد. باید از حافظه پاک کرد. باید بالا آوردش. سر کوچهِ چمن در خیابان خاقانی اصفهان باید استفراغش کرد.
" نمی دونم چمه"
هر کسی که حال و احوالی می پرسد این جمله را تحویلش می دهم. فرقی نمی کند مادرم باشد یا معشوقه ام. هی به خودم می گویم: مومن خدا چی تو زندگیت کم داری؟ آنالیز که می کنم می بینم هیچ چیز. هر چیزی که دلم بخواهد را دارم. به حد و حدودش. همه چیز سر جایش است از کار و درآمد خوب تا خانه و کاشانه. اما این بدن رعشه، این دل گرفتگی، این فشار توی قلبم چیه؟ این غصه و اندوه چیه؟ نمی فهمم. یاد آن جمله معروف بیژن نجدی می افتم که گفته بود: من به طرز غم انگیزی بیژن نجدی هستم... بله! آقای نجدی من هم به طرز غم انگیزی فرزاد هستم. و نمی دانم چرا.