باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

بعد‌ هم که موقع پیاده روی شبانه، به یکباره توی قهوه فروشی‌ می‌بینی‌اش، سرت را می‌اندازی زمین و تندتر راه می‌روی که او تو را نبیند. تو که می‌خواهی او را ببینی، اما غرور مگر بگذارد؟ به خودت می‌گویی بچه شدی؟ بگذار یکبار هم او قدم بردارد. بگذار او غرورش را بشکند. بگذار او تو را ببیند. بعد هم که از دایره‌ حضور او خارج شدی و دور‌تر شدی، لعنت می‌فرستی به بروکراسی رابطه‌ها. به غرور. 

اما کاش به حضور حضرتش برسم. کاش او به حضور حضرتش که من باشم برسد. کاش این استیصال را تمام کنیم. اما اگر آمدی دیگر دست روی این زخم‌ها نگذاریم. بگذار این جای زخم‌ها همینطور که هست بماند.  این زخم‌ها حرف دارند. این زخم‌ها نشانه‌ گذار ما از برهه‌های حساس، از نتوانستن‌ها، از دیدن‌ها و به  آغوش‌نکشیدن‌ها، از فهمیدن‌ها و نگفتن‌ها، از سکوت‌ها و از غرور‌هاست. بیا زخم‌ها را نخراشیم. 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۸ساعت   توسط فرزاد  | 

تا به حال شده چیزی بماند توی گلویت؟ یعنی نرود پایین. سنگ شود. هضم نشود. شده؟ در اوج گرسنگی قوت غالب را بخواهی بخوری و در گلویت گیر کند. از چه؟ از مشاهده یک رخداد معقول، تیپیکال و استاندارد در عشق. از حسادت. از یک آن. از یک تصویر.

جان و قلب آدمی به شنیدن بعضی جملات گره خورده. به اینکه یکی بگوید: ئه موهات چه خوبه. یا عطرت چه خوبه. می‌دانی چه می‌گویم؟! قلب آدمی گره خورده به گفتن و شنیدن دوستت دارم. حیف که من رتبه اول را در گفتن و شنیدن دوستت دارم‌های تاریخ گذشته و باطله دارم. 

حالا تصور کن خودت را لال کنی. نگویی. یک رخداد معمولی خفه‌ات می‌کند. سیب‌زمینی را دیگر نمی‌توانی هضم کنی. ‌می‌ماند در گلویت.

 

+ جملات مخدوش است. کلمات مخدوش است. این نوشته به کل مخدوش است. 

+ مرغ مینا برگشت به خانه. " آزادی " را بلد نبود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۸ساعت   توسط فرزاد  | 

مرغ مینا فرار کرده. نزدیک ده سال مهمان خانه‌ پدری بوده و حالا در سال‌های آخر عمرش فرار را به قرار ترجیح داده. مرغ مینا نهایت پانزده سال عمر می‌کند. لابد فرار کرده که در خوشبینانه‌ترین حالت چند سال آخر عمرش را خارج از قفس سپری کند. داستانش عجیب نیست، از حدود هشت سال قبل و پس از ممارست و تمرین مداوم اهلی شده بود، هر صبح‌ بابا در قفسش را باز می‌کرده و مینا در حیاط می‌چرخیده. پارسال که دزد ماشینش را برده بود، مادرم نذر کرده بود اگر ماشین پیدا شود مینا را آزاد می‌کند. ماشین پیدا شد اما مامان و بابا دلشان نیامد مینا را ول کنند. دیروز که مامان زنگ زده بود خبرش را بدهد، انگار صاحب عزا باشد. انگار کن یکی در آن خانه مرده باشد. گفت: کاش آزادش کرده بودیم. 

مادرم پارسال انگار کسی باشد در مقام ماندلا یا در مقام معترضین آزادی‌خواه سودان. که پس از انقلاب زندانیان سیاسی را آزاد می‌کردند. اما نتوانست. مثل هر انقلاب سیاسی ناموفق و عقیم ماند. دوست داشت آزادی ببخشد. اما نشد. نمی‌خواهم بگویم خودخواهی انسان است یا چیز دیگر. اما آدم‌ها می‌زنند زیر حرفشان. روی حرف آدم‌ها نباید حساب کرد. آدم‌ها وقتی عاشق می‌شوند، وقتی دلبسته به چیزی، آدمی یا حیوانی می‌شوند خودخواه‌تر می‌شوند. محدودش ‌می‌کنند و مالکش می‌شوند. و حضرتش که شنیده بود و نگاشته بود: وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُكُم ۚ مَّا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن شَيْءٍ ۚ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۸ساعت   توسط فرزاد  | 

صدای خر و پف، صدای برخورد ژرفناک مداد Hb روی کاغذ طراحی، صدای تایپ لپ‌تاپم: اینجا در بلوار ارتش، زیر سایه تاریک و شبانگاهی کوه صفه. امروز ستاره‌شناسان برای اولین بار از یک سیاهچاله عکس گرفتند. خبرش تمام دنیا را گرفته. عجیب است. سیاهچاله عجیب نیست، این توانایی شگرف انسان مدرن عجیب است و گاهی ترسناک. اما خب همین بشر چقدر هم ناتوان است. عقیم است. در عشق میراست. گاه حتی کلام را هم فراموش می‌کند، واژه پیدا نمی‌کند برای بیان عشق. جسور نیست. گاهی مثل الان من حتی نمی‌تواند چایی دم کند. 

+ حالا که شب شده، من بیشتر می‌ترسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۸ساعت   توسط فرزاد  | 

روبروی سفارت واتیکان، در بالکن کافه‌ای درجه سه نشسته‌ام. فروردین به نصفه رسیده، سیل و نکبت و بدبختی مملکت را گرفته و من به تنهایی سفیر واتیکان در تهران فکر می‌کنم. سفیر واتیکان در ایران شدن باید شبیه تبعید باشد. سفیر واتیکان در این عصر بهاری لابد فهوه‌اش را خورده و از پنجره به خیابان باران زده رازی نگاه می‌کند. و از باران زودرس تهران دیگر تعجبی نمی‌کند. اصلا چیزی شگفت زده‌اش نمی‌کند دیگر. مثل من که کافه‌های شیک و درجه‌یک دیگر ذوق زده‌ام نمی‌کند. دل می‌بندم به همین کافه‌های ارزان و درجه چندم. از این کافه‌ها که صاحبانش با کلی شور و شوق لابد بعد از خواندن آن رمان کذایی کافه پیانو تصمیم ‌به افتتاح کافه‌ای در مرکز شهر می‌گیرند. خوب هم کار می‌کنند، مشتری‌ هم جمع می‌کنند اما اجاره‌ها پدرشان را در می‌آورند و بعد ورشکسته و سر شکسته می‌شوند. و چند ماه بعد تعطیلی و اتمام یک رویا. یک رویای کذایی.

بهار من از تهران شروع شد. زمستان را اما نمی‌دانم در کجا به پایان می‌رسد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۸ساعت   توسط فرزاد  |