تراس خانه ما جای خوبی است برای مردن. مرگی آرام و بیسر و صدا. پاییز هم زمان مناسبی ست برای جان دادن. همین روزهای اول پاییز که میرسد دوست دارم بمیرم. دست خودم نیست، حس مردن دارم. مخصوصا وقتی توی تراس روی صندلی سفید رنگ ایتالیایی نشستهام و وصیت نامهام را برای بار بیست و دوم پاک نویس میکنم. مخصوصا تازگیها که روی آن پاراگراف اول وصیت نامهام زیادی حساس شدهام. مثلا آنجایی که درباره مادرم نوشتهام... اصلا باید یک تبصرهای توی وصیت نامهام اضافه کنم که نگذارید مادرم بعد از مرگم وصیت نامهام را بخواند. گریهاش میگیرد. هر چند کلی تعریف و تمجیدش را کردهام. اما نگذارید بخواند... به نظرم وصیت نامه را بدهید پدرم بخواند. پدرم مرد خوبی است. البته نه برای من. مثلا برای مادرم، شوهر خوبی است. برای نوهاش، پدربزرگ خوبی است. برای مادرش هم پسر خوبی است. اصلا برای کل مردم دنیا مرد خوبی است. وقتی وصیت نامه را بخواند گریه نمیکند. تنهایی، توی تراس و روی همین صندلی که من نشستهام، مینشیند و با پیپی زیر لب و فنجان قهوهای در دست، میخواند و آخرش مچالهاش میکند و پرتش میکند یک گوشهای.
حالا که روی این صندلی نشستهام، حس آرتیستها را دارم. اصلا خاصیت پاییز همین است. همه را آرتیست میکند. همه یقهها را بالا میزنند و سیگار برگی زیر لبشان میگذارند و ادای افسردهها و شکست خوردهها را در میآورند. مثل من. که همین الان دوست دارم، جان بکنم. ادا است دیگر. مثلا فکر کنید همین جا درجا بمیرم. چند دقیقهای سنگینیام روی صندلی میماند و بعد میافتم زمین. کنار ظرفهای ترشی که مادر چند هفتهای است درستشان کرده. جسدم بوی ترشی میگیرد لابد. بوی لیته. چند تا شیشه آبغوره هم هست این گوشه تراس. مثلا موقع افتادن از صندلی دستم بخورد به یک از آنها و آبغوره هم روی جسدم منفجر شود. مطمئنم هیچ لاشخوری برای این جسد وسوسه نمیشود.
نه! دوست دارم قبل مردنم چند سکانس عاشقانه را تجربه کنم. مثلا یک صندلی دیگری هم باشد روبروی همین صندلی. بعد دختری هم رویش بنشیند. از این دخترهایی که مانتوهای چهارخانه میپوشند و موهایشان را نسکافهای ملایم رنگ میکنند و خوب میخندند. سیگاری هم باشد. بهتر است. جذابیتش پیشتر میشود. شالش هم مثلا بنفش باشد. یک چیزی بین بنفش و یاسمنی. چند تار از موهایش را هم بیرون شال بگذارد. چند دقیقه یک بار هم با دستش موهایش ول بدهد پشت گوشش. یک فنجان قهوه هم دستش باشد. بعد در همان لحظات مثلا عاشقانه، خون بالا بیاورم. مثل یک انار منفجر شده، تمام خونم بپاشد روی مانتوی چهارخانهاش. فنجان قهوهاش از خونم پر بشود. خب مرگ جذابی است. فقط باید دختر از آن جنس دخترهایی باشد که در این لحظات فریاد نزند. جیغ بنفش نزند سر جسدم. آرام باشد. دوست دارم موقع مرگ، فقط صدای باد پاییزی را بشنوم. و شاید صدای گریه آرام مادرم سر سجاده نماز...
پ.ن1: کچلی چسبید برایم. همه تعجب کرده بودند از این دیوانگیم. اطرافیانم هم یواش یواش به خل بازی هایم عادت می کنند!
پ.ن2: خب دیگه یه کمی هم درس بخونیم :)
پ.ن3: من دوست دارم تجربه کسب کنم. چه فرقی می کند یا پشت میز مغازه پدرم یا پشت میز دکان فرش فروشی دایی یا این روزها که کنار حسام پشت دوربین کار می کنم. من از تجربه لذت می برم.
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|
«بیا همین دور و برا بریم یه جایی، بشینیم و فک بزنیم»
- مثلا کجا؟! پیتزا برشته چطوره؟! همین نزدیکی هاست. روبروی ستاد ارتش. با آن دیوارهای پر شده از آینههای قدی و میز و صندلیهایی که قرمز رنگاند. نه قرمز پر رنگ. ملایم. برسیم آنجا به آقای «تنیده» سفارشمان را میدهیم. «یه دونه پپرونی، یه دونه گوشت و قارچ. دو تا نوشابه، کوکاکولا باشه لطفا. یه دونه هم پاستا البته با دوتا چنگال.» تو از پشت شیشه نگاهی میکنی به آن ور خیابان. به سربازهایی که با کولههای گنده از پادگان بیرون میآیند. سربازها از پوتینهایشان سیگار در میآورند و دود میکنند. نگاهت که میکنم، صدای پیانو پیشتر میشود. نوازنده انگشتانش را به آرامی روی پیانو میرقصاند. پیانو با دل و رودهام بازی میکند. نه! تکراری شد. اینجا را ول کن! میرویم یک جای دیگری مینشینیم. اینجا زیاد آمدهایم. مثلا برویم کافه کتاب. «هان؟! بسته شده! چرا آخه؟!» این هم نشد. ساندویچ وحدانی چطوره؟! همان مردی که صدایش میکنیم: علی کوکتل! برویم بنشینیم روی صندلیهای مدل دهه شصتیاش. اصلا همه چیز توی مغازه مال دهه شصت است. یخچال. صندلیها. میزها. آرم روی شیشه. کاشیهای سرامیکی سفید رنگ مربعی شکل. لامپ های مهتابی . همه چیز. حتی خود علی کوکتل. «علی آقا! دو تا کوکتل میدی به ما؟!» دستش کند است. طول میکشد. کوکتل هایش حرف ندارد. اما میارزد. کوکتلها را خرد میکند و میریزد توی ظرف پر از روغن. جرز و ورز میکنند. کیفت را باز میکنی. کرم پودر. ماتیک. لاک. عطر شانل. یک جفت گوشواره لیقه. آدامس توت فرنگی. سیگار بهمن. یک همهشان میخورند به چشمم. صورتت میافتد روی آینه کوچک جیبیات. کرم پودر میزنی به گوشه بالای پیشانیات. همان جایی که کک و مک زده. «کرم پودرو بندازش دور! من صورتتو با همین کک و مک هاش دوست دارم» الکی. دروغ میگویم. چرت است. کذب است. کذب محض.
«بیا از زخمامون حرف بزنیم»
- زخم؟! راستش زخم که نه؟! اما تا دلت بخواهد روی گردنم خال دارم. خالهای ریز ریز.. انگشتت را بیاور جلوی گردنم و بشمارشان. چند تا شد؟! بگویم چرا این همه خال دارم؟! این خالها از نامنظم بودن ترشح غدهها به وجود میآیند. مثلا غده تناسلی. «باز شروع کردی؟! بیتربیت!» الان میخندی مثلا. همزمان از من بدت میآِید. همزمان بهم فحش میدهی «اشح!» اشح یعنی خر، الاغ، چهارپا. اشح فحش رمانتیکی است. دوست دارم هی بهم بگویی: اشح. «یعنی تو بدنت جای زخم نداری؟!» باور کن! ندارم. اما دوست دارم داشته باشم. مثلا جای یک چاقو روی صورتم که به شکل ناشیانهای هم بخیه خورده باشد. همیشه دوست دارم face خرابی داشته باشم. مثل بازیگرهای فیلمهای کیمیایی. خسته، داغان، عصیانگر و چاقو خورده و آچمز شده. حالا تو بگو. از زخم زیر لب پایینیت بگو. «میخ! آره! میخ! بچه که بودم میخ رفت به اینجام. یادم نیست چه جوری شد. ولی خیلی ترسیم اون موقع. زیاد معلوم نیست که؟! تابلوئه؟» تابلو نیست. قشنگ است. همین یک زخم کافی است برای دوست داشتنت. الکی. دروغ میگویم. چرت است. کذب است. کذب محض.
«بیا آخرین بستنی تابستونمونو بخوریم.»
- بستنی را نمیخورند. میلیسند. وقتی گاز بزنی، زود تمام میشود. تلخترین تراژدی عمرم همین تمام شدن بستنی است. وقتی میرسم به ته بستنی ناراحت میشوم، افسرده، دپرس. حس بدی دارد. مثل تمام شدن پولهای توی جیب. یا تمام شدن یک هم آغوشی دلچسب روی تخت یک نفره. راستش بدون بستنی، یک روز تابستان هم برایم غیرقابل تحمل است. حتی لیسیدن بستنی موقعی که برف میبارد هم به آدم میچسبد. کی بود که هم برف بارید؟! هم موهایت را رنگ کرده بودی؟! هم من برایت شال خریده بودم؟! هم تو برایم پسته داده بودی؟! هم بستنی لیسیدیم؟! هم از آبرسان تا ۱۷ شهریور پیاده آمدیم؟! همان روزی که جای رژلب قرمزت ماند روی کاپشن سفیدم؟! یادت میآید؟! محال است یادت بیاید... از بستنی میگفتم برایت. بستنی فقط بستنی لاله زار. قیفی مخصوص. با خرده شکلاتهایی که میآید زیر زبانت. بستنی لاله زار جان است. مثل تو. جان جانان است. الکی. دروغ میگویم. چرت است. کذب است. کذب محض.
پ.ن1: من کچلم! من کچلم! و به کچلی خودم افتخار می کنم! آن زمانی هم که موهایم دم اسبی بود روح کچلی درونم موج می زد :)
پ.ن2: مثلا قراره دو تا کنکور بدم... همه چی عالیه.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|