|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
من که نمیدانم. اما جهان و کار جهان، به یکباره، آدم و خاطرهای از گذشته را چنان مرتب و پَکشده میگذارد در مقابل آدمیزاد که تو میمانی و حجمی انبوه از ابهام و سوال. البته که بعد از هزار سوال بی پاسخ سرخم میکنی در مقابلش. به خضوع، احترام و رغبتی قلبی.
( حکمت در نزد دانشوران اسلامی به معنی دانستن چیزهاست چنانکه باشند. )
بعد یادت میآید چقدر از موسیقی، شعر، ساندکلاد و باقی وسایل دل بازی و عشرت به دور بودی. و یادت میآید این بار حتی با نکته سنجی، دقت و ممارست به ترانههای ابی گوش بدهی و حتی کدگشایی کنی. و نگاه بکنی به لبهایی نیمه باز که انگار میخواهد چیزی بگوید اما نمیگوید.
ایستادن روی لبه پلهای اصفهان به حکم ایستادن بر لبه دنیاست. ترک بیمناک چه بختی داشت که سکونتش در این شهر همزمان بود با آب جاری زایندهرودش. فرقی نمیکرد؛ هر پلی که نزدیکتر بود. گاه مارنون، گاه خواجو. سیوسهپل را کمتر دوست داشت. شاید به خاطر شلوغیاش. به هر حال لبه دنیا جاییست خلوت، دنج و دور از هیاهو. ایستادن در آنجا یعنی غرق شدن در گذشته. در سالهایی که گذشت. درد، دائم النوستالژیک بودن است. ترک بیمناک به کدام گذشته فاخر و شکوهمند فکر میکند؟ چه لباس پر زرق و برقی به تن سالهای دود و خاکستری میپوشاند؟
انگار کن سکانسی از فیلمهای تارکوفسکی؛ لذت آنِ لحظه آمیخته به معنویت در نگرش آدمی: نشستهام سرکلاس تاریخ هنر معاصر، کنار استاد محبوبم. کنار آدمهایی که دوستشان دارم. باد بیرون پنجره کلاسی در طبقه دوم دانشکده میوزد و باران شلاق میاندازد روی شاخههای درخت در خیابان. استاد از تاشهای قلم ناب و منحصر به فرد نقاشان امپرسیونیسم میگوید.