باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

 

شب پیغام داده بودم که خانوم ِ فلانی، می‌آیم و می‌بینمتان. بعد شش سال. گفته بود: بیا. رفته بودم و توی راهروی خلوت ولو شده بودم روی زمین. نوزده سال را رد کرده بودم. اینجا چه غلطی می‌کردم؟! نوستالژی حتما کار خودش را کرده. نوستالژی رود بود و من غرق در رود. من شنا بلدم؟! حتما که بلدم. در باز شد. یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی سیزده چهارده ساله آمدند بیرون. یکی از یکی تخس‌تر. دیدن یک نوزده ساله برایشان آنجا عجیب بود. می‌خواستند سر در بیاورند که این غریبه کیست؟! اینجا چه گهی می‌خورد؟!
در نیمه باز بود. تق تق.

ماچم کرد. بی‌هوا. زنی پنجاه ساله مرا بوسید. از لپ‌هایم. گفت بال در آورده. او می‌گفت و من غرق در و دیوار‌های کلاس بودم. کلاس‌های خنک و نمور کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. الفبای داستان نویسی، الفبای تئا‌تر، الفبای هر هنری را اینجا یاد گرفتم. انتظار رسیدن به بلوغ اینجا شکل گرفت. بلوغ کیلومتر‌ها طول کشید که تمام بشود. اما اینجا زود تمام شد. در سیزده سالگی.

نگاهش کردم. خجالت کشیدم. آب شدم. این زن، همانی بود که به من شخصیت‌پردازی در داستان را یاد داده بود. به دوازده هزار ماهی کلاسش تکلیف داده بود که بروید شخصیت یک آدمی را بنویسید. ریز به ریز. و من، ناخلف‌ترین ماهی کلاسش، شخصیت او را نوشته بودم. ریز به ریز. و آمده بودم سر کلاس جلوی یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی خوانده بودم. از باسن بزرگش، از سینه‌هایش و از صدای قشنگش نوشته بودمو از اینکه: او یک زن تپل غمگین است. نوشته بودم: تپل‌ها معصوم‌اند. خانوم ِ فلانی هم پس معصوم است. با‌‌ همان لحن کودکانه. و او نشسته بود پشت میز. نگاهم می‌کرد. بدون آنکه سرخ شود. خجالت بکشد. یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی از خنده ریسه رفته بودند. در گوشی چه چیز‌ها که نمی‌گفتند. و من ناخدای این کشتی رسوایی، متن تکلیفم را خوانده بودم. منتظر بودم که خانوم فلانی وحشیانه حمله کند. چشم‌هایم را کاسه در بیاورد. سیلی بزند. گریه کند. گوشت اضافی بدنش سرخ شود. اما نشد. ناخدا روی صندلی رسوایی نشست. کلاس تمام شد.

حرف زدیم. شرح اوقات نوزده سالگی‌ام را برایش گفتم. انگار که تکلیف باشد. خندید. از ته دل. چاق‌ها وقتی می‌خندند خیلی بامزه می‌شوند. تمام بدنشان تکان می‌خورد. لپ‌هایشان قرمز می‌شود. وقتی می‌خندند اصلا معصومیتشان پیش‌تر به چشم می‌خورد. نوستالژی فوران کرده بود. و وقت ملاقات به اتمام رسیده بود. اما زن هنوز می‌خندید. زن هنوز بال داشت و توی کانون پرواز می‌کرد. و تنها خانوم ِ فلانی می‌تواست اینگونه زن باشد و زنانگی کند.

کانون را پیاده سر خورده بودم تا میدان ساعت. نوستالژی امانم را بریده بود. پریده بودم روی سکوی عمارت صد ساله شهــر. سیگار روشن کرده بودم. خواستم بنویسم که: در این ناکامی، کام این سیگار کافی. اما نه. ناکامی را از کجا در آورده بودم؟ این روز‌ها، یعنی اولین روز‌های نوزده سالگی؛ شاد‌ترین بودم. خوشحال‌ترین. خرکیف‌ترین. کوک ِ کوک. خدا را باید ببوسم. دوازده هزارمین ماهی، باید خدا را ببوسد. هر چند که تنش بوی سیگار بدهد و عاشق دختری باشد که آن روز زیر باران بی‌امان تبریز، با او گشته بود. لباس‌های مشکی دخترک را صد بار عاشق شده بود، دستانش، انگشتان کشیده و لاک قرمز خورده دخترک را سفت چسبیده بود. و بعد...
دوازده هزارمین ماهی، خدا را بوسید.

.

+ یک شنبه ها، ستون کوچکی دارم در یک روزنامه. اسم ستونم : « پرسه در حوالی هنر » و اسم روزنامه سرخاب. دوست داشتید بخوانیدم. حتی اگر حوصله پای دکه مطبوعاتی رفتن هم نداشتید از اپلیکیشن « جار » می توانید روزنامه را دریافت کنید و صفحه هشت را باز کنید و من را بخوانید :)

++ اینستاگرام جانم: farzad_sadeghimajd

+++ توییتر جانم: FarzadMajd

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط فرزاد  |