|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
شهریور ماه گندی است. دلیلش را هم بهتر میدانید. آخرین فصل تابستان است و چسبیده به ماه مزخرف مدرسه «مهر». فقط یک اتفاق میتواند گند بودن این ماه را از بین ببرد. یک اتفاق خوشحال کننده.
***
«پنجمین نمایشگاه آثار هنری و صنایع دستی ویژه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان»
اتفاق همین است. معجزهای از ما «رستاکیها»
***
فرشید امسال هم با خط زیبایش سمت «پشتیبانی» را روی کارت شناساییام نوشت. درست مثل سال قبل. سمتی است که نمیشود تویش دبه در آورد و یا از زیر کار فرار کرد. اما خب آدم «فیریلداخی*» مثل من محال است که از اینجور کارها نکند. خیلی از اوقات از زیر کار در رفتم. خیلی از اوقات از فرط خستگی خیلی شیک و مجلسی نمایشگاه را پیچاندم و رفتم خانه تا چرت بزنم. اینها را میگویم که بدانید اگر امسال کمتر در نمایشگاه حضور داشتم، به همین خاطر بود. آمپر «فیریلداخی»ام زده بود بالا!
***
نمایشگاه سال پیش پر بود از حسهای خوب. اصلا حال و هوای بهتری داشت انگار. امسال اما به نظرم غریب است. دور است. نمیدانم. بهم زیاد نچسبید. شاید من همان آدم سال قبل نیستم. قطعا همینه. ولی رستاکیها، بیایید قبول کنیم امسال کمتر خاطره ساختیم. راستی جای بعضیها هم خالی بود. بچههایی که سال پیش همراهمان بودند و امسال جای خالیشان بدجوری توی ذوق میزد. مثل نازنین، عارف، محمد علی و... بعضیهای دیگر.
***
عصرها ساعت پنج، پارچه سفیدی درازی توی حیاط پهن میکنیم. بعد رنگها و گواشها و قلم موها را کنار هم میچینیم. بعد بچههای کوچک را جمع میکنیم دور پارچه و رنگها و قلم موها را میدهیم دستشان تا هر چه دلشان خواست روی پارچه سفید بکشند. البته این وسط کودک درون بعضی از اعضای گروه خودمان هم به جوش در میآید و میآیند نقاشی میکشند. مهدی آرم گروه را یک گوشهای میکشد. مها چند تا گل قشنگ میکشد. حسام روی پارچه با قلم مو عدد «۱۳» را میکشد. یکی آن وسط لوگوی تیم فوتبال تراکتور را با رنگ قرمز میکشد. خلاصه که اوضاعی میشود. فقط باز من یادم میرود که نقاشی بکشم. راستش امسال خیلی چیزها یادم رفت...
***
یک دسته بزرگ از دختر و پسرهای ۴- ۵ ساله ریختهاند توی حیاط. جلوی همان پارچه سفید. بعد میفهمم که بچههای مهدکودک ارمنیهای شهر هستند. به طرز خیلی جالبی رنگارنگ پوشیدهاند. دوربینم را روشن میکنم و شروع میکنم به عکس گرفتن. عکسها پر از رنگ میشوند. صورتی و سبز و سفید. به خودم میگویم: کاش لباس همهٔ بچهها مثل این بچههای ارمنی رنگارنگ باشد. کاش همهٔ بچهها موهایشان را با گیرههای رنگی مثل این بچههای ارمنی ببندند. کاش سرطانیها هم... اگر مویی برایشان مانده باشد، آنها هم با این گیرهها موهایشان را ببندند...
***
حسام تصمیم گرفته یک فیلم مستند از نمایشگاه بسازد. کار سختی است. یعنی فضای نمایشگاه سخت ترش کرده. زیرزمین نور کمی دارد و کار تصویربرداری را سختتر کرده. از طرفی شلوغی پیش از حد و فضای کم هم یک مشکل دیگر است. با همهٔ اینها از اکثر بچههای گروه مصاحبه میگیریم. همینجوری، شوخی شوخی فیلم ساختیم. با دوربین کوثر، سه پایه من، لنز یکی دیگر و البته با کارگردانی حسام.
***
ظهرها که بازدید کنندهها کمتر میشود و حوصلهها سر میرود و شکمهای خالی بچهها برای ناهار سر و صدا میکند. تنهایی یا با حسین میافتیم به جان غرفه دارها و سر به سرشان میگذاریم. این پروژه از سمت راست نمایشگاه و معمولا از سحر شروع میشود. بعد از سحر نوبت فرهاد و نازنین و ارسلان و کوثر و زهره و سبا و لیلا میشود. سر راه هم با پروانه شوخی میکنیم و بعد میرویم طرف بچههای صندوق و غرفه عکس. البته قسمت بامزهاش همان قسمت شوخی با سحر است. و قضیه ویانا و دامادی من و پولداری پدر ویانا و تک فرزند بودنش است. راستی سحر مهریه چند تا شد؟!!!
***
سال پیش درست همین موقعها بود که وسط نمایشگاه چشم هام بازی در آورد. یک بازی تلخ. بعد هم که میدانید. آن دپرس شدنها و آن عمل چشم و آن همه داد و بیداد پیش خدا. میترسم نکند باز این بار هم... ولش کنید اصلا. ناشکری ممنوع!
***
من اعتراف میکنم که قبل از نماشگاه، اعتقاد داشتم گروه بدون مدیریت احسان به مشکل میخورد. انگار که مثلا روی احسان تعصب داشتم. اما مدیریت قوی فاطی در نمایشگاه این ذهنیتم را به کل خراب کرد. حالا مطمئنم فاطی مدیر خیلی قوی و مقتدری است. حتی یک جورهایی بهتر از احسان.
***
اصلا قیافهاش با سمیرا «زن داداشم» مو نمیزند. فک کن اصلا. کپی برابر اصل. فقط قد سمیرا کمی بلندتر است. زهره را میگویم. عکسش را که به مادرم نشان دادم، کلی از این شباهت تعجب کرد. زهره دوست کوثر است. مثل این بود که کل نمایشگاه با چسب به هم دیگر چسبانده شده بودند. ازکنار هم تکان نمیخوردند. رفت و آمدشان هم با هم بود. همین دوستیها و رفاقتهای اعضای گروه باعث شده این نمایشگاه پنج سال مداوم پشت سر هم برگزار بشود. آن هم اینجا. در تبریزی که این اتفاقها خیلی بعید است رخ بدهد. اما ما فرق میکنیم. ما «رستاکی» هستیم.
***
من امسال منتظر بودم که احسان باز آن کت و شلوار بامزه پارسالش را بپوشد و باز من مسخرهاش کنم. اما نپوشید. احسان از اول تا آخر سیاه پوشیده بود امسال. راستش پیراهن سیاه بهش نمیآمد. اما مجبور بود دیگر.
***
فکر کنید نصف پسرهای گروه سیگاری هستند. بعضی اوقات که نیکوتین بدنشان کم میشود و کارکرد مغزشان مختل میشود، زود از نمایشگاه جیم میشوند و میروند یک گوشهای و بعد سیگار پشت سیگار. یکی نیست به اینها بگوید: «سیگار عامل اصلی سرطان و برای سلامتی مضر است.». حالا شما تناقض را بچسبید. توی نمایشگاهی که برای سرطانیها برگزار میشود نصف بچههای گروه روی خط سرطان قدم میزنند...
***
من به دندان آدم ها خیلی نگاه می کنم. چه خوب و چه بد عادتم شده. شاید به خاطر آن درد یک ساله دندان سه تا مانده به آخری ام ( آدرس را بچسبید!) باشد. یا شاید به خاطر مسواک زدن های چند باره روزانه ام . به همین خاطر زیاد روی دندان آدم ها زوم می کنم. مثلا در بین بچه های نمایشگاه دندان های سبا خیلی به چشم می زد. سفید سفید. یکدست ردیف شده کنار هم. درست مثل سربازان یک گارد نظامی. آن قدر خوشم آمد. یادم باشد هر وقت دیدمش، مارک خمیردندانش را بپرسم.
***
سال پیش فقط من و مهدی دهه هفتادی بودیم. اما امسال زیاد شدهایم. فکر کنم شش هقت نفری بشویم. دهه شصتیهای گروه هم یواش یواش موهایشان سفید میشود و دندانهایشان یکی یکی میریزند. حالا شما به سال بعد نگاه کنید که چند برابر خواهیم شد! رستاک یواش یواش به دست ما میرسد...
***
نه! باور کنید این حقم نیست! باور کنید نیست! این همه درس بخون، شاگرد ممتاز منطقه شو، آخرش برو با سطل تو کولر آب بریز! بعد میگن چرا آمار خودکشی رفته بالا! همینه دیگه!!
***
بازدیدکنندهها که کمتر میشوند و سرشان کمی آرام میشود، یواشکی از کیفشان کتابی در میآورند و شروع به خواندنش میکنند. فرشید که پشت غرفه خطاطی مینشیند، کتاب «مکتب بازگشت» لنگرودی را میخواند. پروانه هم که مسئول غرفه شیشه و ویترای است، کتاب فرناز بنی شفیع را میخواند. «وقت چیدن است» همان کتابی که پر است از غزلهای عاشقانه و دلچسب. این طرف نمایشگاه که بیایی لیلا، همسر فرشید، یک کتابی میخواند. فرهاد و سحر هم به گمانم بعضی اوقات همشهری داستان میخوانند. من هم که مشغول خواندن یک «یک عاشقانه آرام» هستم. همان صفحهای که تویش نوشته: «برای رسیدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه! هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمیکند...»
***
یعنی فکر کنید. اگه من یک هفته قبل از نمایشگاه موهامو نزده بودم، الان با موهای دم اسبی ( به عبارتی دیگر دم خری!!) داشتم وسط نمایشگاه جولان میدادم. (فعل را داشتید؟!) اما الان به قول سحر: «مثل خر پشیمونم» ولی قول میدم باز موهامو بلند کنم. نمایشگاه سال بعد قیافه من دیدنی است...
***
کلا ما گروه شادی هستیم. مثلا میتوانیم سر جلسه هماهنگی نمایشگاه از کلمه «مکان» برای خودمان دل خوشی ایجاد کنیم. یا از تلفظ کلمه «نایلون» به زبان تورکی لذت ببریم. یا پر کردن آب کولر را بهانه خنده کنیم. یا اصلا روی کارت یکی از بچهها جلوی سمت نوشته شده: آچار فرانسه! این فرد کسی نیست جز: هانیه!
***
قول داده اند که تا ساعت 9شب درهای نمایشگاه باز باشد. حتی امضا هم کرده اند. اما نمی گذارند. نهایتش می توانیم تا هشت بمانیم. پارسال هم نگذاشتند. نمی دانم مثلا اگر تا نه شب باز باشیم خواب کدام مسئول را خراب کرده ایم؟! یا شام کدام آقازاده گرامی را به تعویق انداخته ایم؟! می گویند دست حراست است. مگر می شود یک جمعیت خیریه جمع و جور که هدفش یک چیز دیگرست امنیت شهر را به هم بزند؟! این هم یک جور نامردی ست...
***
من شرط میبندم که ژنهای مها با ژنهای مادر من یکی است. از شباهت ظاهری که بگذریم. اخلاق و رفتارشان هم مثل هم است. حتی شغلشان هم یکی ست. هر دوتایشان معلم. فقط مادر من بازنشسته شده و مها هنوز اول راه است. راستش میخواهم یک چیزی برایتان بگویم. مها نباشد، نمایشگاه به من نمیچسبد. گفتم که بدانید. اصلا کسی پیدا میشود از مها خوشش نیاید؟!
***
چرا آب سماور طاهر هیچوقت به موقع جوش نمیاد؟! نه واقعا چرا؟! الان این مسئله برام مبهمه!!
***
«احسان» پسر خوبی است. البته این یکی احسان را میگویم. احسان شامی نازنین. آخر میدانید، ما از هر اسمی یک جفت آدم توی گروه داریم. یک جفت احسان داریم. یک جفت سحر، یک جفت فرزاد، یک جفت لیلا، یک جفت سمیرا و خلاصه که وضعی است. عصرها که بعد از ورزش و باشگاه میافتم به جان خیابان شهناز، معمولا احسان را میبینم. با یک کیف دوشی کوچک و هندزفری در گوش. یک بار هم دوتایی رفتیم به یک قهوه خانه قدیمی در بازار. چقدر چسبید. اینکه احسان به من میگوید: «من داداش ندارم، ولی تو رو به اندازه داداشم دوست دارم» همین برای من کافی است. برای منی که دوست دارم آدمها همیشه دوستم داشته باشند. احسان وقتی میآمد نمایشگاه، مستقیم میرفت کنار فرشید. پشت غرفه خطاطی. فقط کافی بود که شما یواشکی به حرفهای این دو گوش بدهید. آن قدر حرفهای خوبی میزدند. آدم کیف میکرد. حرف کتاب، شعر و داستان و شهر فرهنگی و آرزوهای فرهنگی. این چنین هم گروهیهای فرهیختهای داریم. گفتیم که بدانید!
***
دیدهاید بعضی آدمها چقدر خوش خنده هستند. آن قدر خوشم میآید از اینها. مثلا سحر از این دسته آدم هاست. آن قدری قشنگ میخندد. آن هم با صدای بلند. اصلا وقتی سحر میخندد آدم یک جوری میشود. نمیتوانم این «جور» را توصیف کنم. فقط خوشم میآید دیگر. همین!
***
روز آخر است. و کلی ماجرا پیش آمده. شارژر دوربین کوثر مانده توی خانه خالهاش. زود و سریع میروم از خانه خاله (خونه خاله یا خانه خاله؟!)اش میآورم. بعد نوبت گم شدن گوشی حسام است. داشت نمایشگاه زهرمارمان میشد. پیشتر از حسام من نگران گوشیاش بودم. واقعا اگر پیدا نمیشد نمیتوانستم آن روز بخوابم. تمام غرفهها را میگردیم. مها برای پیداشدن موبایل تسبیح میچرخاند. آرام پشت غرفهاش ذکر میگوید. دانههای تسبیحاش به نصف نرسیده موبایل حسام پیدا میشود. گفتم که مها دختر ویژهای است. آخرش هم، سر و کله موبایل از سطل اشغال پیدا شد. نفس راحتی میکشیم. بعد نوبت خرید بشقاب و چنگال یکبار مصرف است. انگار که قرار است مراسم ویژهای داشته باشیم. صدایش را در نمیآوریم. مهدی میگوید: «سکرته! کسی نباید بفهمه!» از یک طرف حنانه را میبینم که با سحر صحبتشان گل انداخته. چای برایش میریزم. کلی پیش بچهها تعریفم را میکند. بعد پیش لیلا یک جمله قشنگ میگوید: «این فرزاد رو همه دوست دارن! حتی خدا هم دوستش داره!» مرسی حنانه! ممنون. بابت همه چیز.
***
سال پیش وقتی شبها نمایشگاه تمام میشد، با حسین و حسام سه نفری راه میافتادیم سمت شهناز. اما امسال حسین توی این شب گردیها غایب بود. آن هم به خاطر مغازهشان. اما همچنان من و حسام این سنت شب گردی را حفظ کردیم. توی این شب گردیها حرف اصلی که میزنیم در مورد دخترهاست. مثلا حسام یک چیزهایی درباره «رویا» میگوید. بعد من یک چیزهایی در مورد «فروغ» میگویم. بعد هم که بگذریم... حرفهایمان را لو ندهیم بهتر است... مگه نه حسام؟!!
***
سال پیش اختتامیه بینظیری داشتیم. چقدر عکس گرفتیم. چقدر خندیدیم. چقدر با آهنگای ساربان نامجو بغض کردیم. اما امسال، هیچ کسی صدای نامجو را نشنید. حتی مها هم حوصله آهنگ گذاشتن را نداشت. گفتم که امسال نمایشگاه فضای غریبی داشت. حتی زیاد از تمام شدن نمایشگاه ناراحت نبودیم. صندلیها را مرتب چیدیم توی غرفه عکاسی و فشفشفه روشن کردیم! بعد هم که نوبت کیک رسید. یک کیک بزرگ به شکل انار که زیرش نوشته شده بود: «بچهها دست مریزاد!» فاطی کیک را برید. بعد ما دست زدیم. بعد الکی خوشحال شدیم... کیک شیرین بود. اما این لحظههای آخر طعمش را تلخ میکرد...
***
همه روی پلههای عمارت رو به دوربین نشستهایم. وقتی میگویم همه، یعنی یک چیزی در حدود ۱۰۰ نفر. شاید هم پیشتر. همه لبخند به لب منتظر بودیم که دوربین عکس دسته جمعیمان را بگیرد. دوربین فلش زد و بعدش بچهها همه رفتند. انگار باورم نشدهبود که آخرین روز نمایشگاه است. چقدرغریبانه خوش حال بودم.
***
نمایشگاه دو تا روز آخر دارد. اولین روز آخر، همین روزی است که بازدیدها تمام میشود و عکس دسته جمعی میگیریم. اما دومین روز آخر، روزی است که بساط نمایشگاه را جمع میکنیم. دقیقا میشود روز چهارشنبه. بسته بندی وسایل و کنترل لیبلها و تخریب (!) میزها و آخرش تمیز کردن مکان نمایشگاه، کارهایی است که روز آخر آخر انجام میدهیم. با یک جمع ۱۵ نفره. خسته کننده است دیگر. یک جورهایی هم غم انگیز است... آن قدری که آخرش پیجاندیم و جیم شدیم!
***
«رستاکیها دست مریزاد.»
* اصولا زبان تورکی پر است از اصطلاحاتی که معنی کردنشان خیلی سخت و دشوار است! دقیقش می شود کسی که می پیچد و خوب بقیه را می پیچاند!!
++ رستاکیون نوشته حسام برای نمایشگاه امسال
+++ هفت سینی برای دعا نوشته احسان برای نمایشگاه و بچه های ارمنی
++++ عکس های نمایشگاه در فیس بوک موجود است!
+++++ قسمت پیوندهای وبلاگ بعد از مدت ها به روز شد! گفتیم که گفته باشیم!!
