|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
بینهایت آرام شدهام. تبدیل به آرمان انسانی شدهام که دلم میخواست. ساکت، ساده، پرکار و آنچه بقیه نسبت میدهند: متفکر و کار درست.
اما خالی ام. تهی. خالی از احساسی به کسی. انگاری خون در رگهایم مرده باشد.
اما اگر کیک تولدی بود، شمعی و نیتی قبل از فوت کردن شمع بود. ذکری به جز ذکر تبریز، مادر و پدر نبود.
+ راضیام. شُکر.
( اصفهان، حوالی پل خواجو، کافه خاکستری )