باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.
تولدم است. پشت میز همیشگی در کافه‌ای که پاتوقم است نشسته‌ام. و همان همیشگی را می‌خورم. چه شده که اینقدر از تغییر در زندگی‌ام گریزان شده‌ام؟ چرا تن به تغییر کافه، سفارش، استایل لباس پوشیدن نمی‌دهم؟ گمانم به مکاشفه‌ای درونی رسیده‌ام. به اینکه سکون، آسایش و نفسی بی نقض در چنین زندگی ساده‌ای است. در یک زندگی بی هیجان و راکد. بخور و نمیر. 

بی‌نهایت آرام شده‌ام. تبدیل به آرمان انسانی شده‌ام که دلم میخواست. ساکت، ساده، پرکار و آنچه بقیه نسبت می‌دهند: متفکر و کار درست.

اما خالی ام. تهی. خالی از احساسی به کسی. انگاری خون در رگ‌هایم مرده باشد.

اما اگر کیک تولدی بود، شمعی و نیتی قبل از فوت کردن شمع بود. ذکری به جز ذکر تبریز، مادر و پدر نبود.

+ راضی‌ام. شُکر.

( اصفهان، حوالی پل خواجو، کافه خاکستری )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۷ساعت   توسط فرزاد  |