
-
از حالم برایتان بگویم؟ ناراحت نمیشوید که؟ جانم برایتان بگوید که خوب نیستم. چپ و راست میزنم. میزان نیستم. داغانم. مثل این تاکسی پیکانهای دهه شصتی که رنگ و رویی برایشان نمانده و اگزوزشان سرطان ریه گرفته و فس فس فقط دود بنزین میدهند بیرون. مثل اینها هستم. فرسوده و آلوده. مریضم. غمگینم. اصلا راست و خدایی برایتان بگویم؟! همه چیز سر نحسی پاییز است. سر این برگهای رنگ پریده. سر این درختهای عریان شده. سر این هوای سوز دار. سر این هوای دو نفره. اَه... تکراری نوشتم نه؟ اصلا پاییز نوشتن دارد آخر؟ این حجم سنگین غم؟ این نحسی مادر زادی؟ نه نمینویسم. پارسال پاییز که آمد، با خودش سوغاتی آورد. آب مروارید را دو دستی گذاشت توی کاسه چشمانم. افسردگی رفت توی پاچهام. گذشت. یعنی دهنم را آسفالت کرد و بعدش رفت. امسال که رسید. کاش پایش میشکست و نمیرسید. حنا را برد. شما که حنا را نمیشناسید. اصلا حق ندارید بشناسید. همه چیز شبیه این فیلمهای هندی بود. (اینجا را تندتر بخوانید!) یک هو پیدایش شد. آدمم کرد. یک هو رفت. یعنی ازدواج کرد و رفت. بیاو زندگیم بوی کتلت چند شب مانده را گرفته. حالا تنها من ماندهام و این هذیانهای پراکنده. این کمر درد لعنتی. این نبودنش. راستی خبر دارید پاییز عمویم را هم برد؟ عموی بزرگم را میگویم. حاج حسن. پاییز ساعت یازده و چهارده دقیقه شب عمویم را جلوی چشمانمان روی تخت بیمارستان به قتل رساند. ما گریه کردیم. نیما پسر عمویم پیشتر. سما دختر عمویم هم پیشتر و سوزناکتر. پاییز قاتل است. قاتل آدمها. قاتل روح و روان. کدام گورخری گفته پاییز فصل عاشق شدن است؟ پاییز رنگ جدایی دارد. اصلا پاییز خود ۱۳ است. پاییز، بدون آنکه خونی ریخته شود، پریودت میکند. همین دیگر.
-
کاش آدم میتوانست همه دردهایش را به مادرش بگوید. همه سوراخ سنبههای زندگیش را. حداقل من که تا به حال نتوانستم بگویم. اصلا ما پسرا جور دیگری مادرهایمان را دوست داریم. اما جوری رفتار میکنیم که انگار مادرمان دوست درجه چندممان است. اشتباه میکنیم دیگر... این روزها به حضور مادرم پیشتر احتیاج دارم. به بودنش. به نفس کشیدنش. به دعا کردنهایش. به همین خاطرلحاف و تشکم را از طبقه بالا آوردم پایین تا پیشتر ببینمش. اصلا دوست دارم فقط نگاهش کنم. موقع نماز خواندن. موقع بافتنی بافتن برای نوهاش. موقع اصلاح کردن ورقههای امتحانی شاگردانش. موقع غذا پختن... میخواهم داستان غم انگیز زندگیم را برایش تعریف کنم. بعد از دستم عصبانی بشود و یکی از آن سیلیهای آبدارش را بچسباند زیر گوشم. به همین چک آبدارش احتیاج دارم. لابد میگویید چرا این پسر اینقدر مامانی و لوس بزرگ شده. باور کنید لوس نیستم. من فقط زیادی به مادرم وابستهام. یادتان هست وقتی بچه بودیم بزرگ ترها سوالهای مسخرهای از ما بچهها میپرسیدند؟ مثلا میپرسیدند: بچه جان مامانتُ پیشتر دوست داری یا باباتُ؟ جوابم همیشه این بود: هر دوتاشونو به یه اندازه... اما مثل سگ دروغ میگفتم. راستش من مادرم را پیشتر از پدرم، پیشتر از خودم و پیشتر از هر کس دیگری دوست داشتم و دارم. حالا هی بگویید: این پسر چه لوس و مامانیه؟ آن قدر بگویید تا دهنتان جر بخورد.
-
این سطر های پایینی را یکی از
دوستان در وبلاگش در مورد
من نوشته. یکی از آن دوست های خوب. یکی از آن دختر های بی نظیر... مرسی همشهری دوستداشتنی.
« میدانی رفیق! خیلی وقتها دلم میخواست ببینمت... احساس میکردم یک روزی توی همین خیابانی که میدانم تو هم دوستش داری میبینمت! غافلگیر شدم اما زود خودم را جمع و جور کردم... تو با آن چشمهایه درشت مهربانت زل میزنی به آدم و کلی لبخند میدوانی روی صورتم...
رفیق! موی کچل اصلا بهت نمیآید! به نظرم دماغت را بزرگتر از چیزی که هست نشان میدهد... »
پ.ن1: فرزاد تا به حال این قدر غمگین نبوده. دعایم کنید تا بشوم همان فرزاد چند هفته پیش.
پ.ن2: محرم تمام شد. یعنی آن دهه اولش تمام شد. مثل سال قبل برایم نچسبید. اما سعی کردم از عهدی که با خدا بسته ام، عقب نمانم... فکر می کنم توانستم. کاش می شد روی ماه خدا را می بوسیدم...
پ.ن3:
احسان دیگر نمی نویسد. این برای من از هر چیزی عجیب تره. احسان دوست با معرفتی است. خیلی با معرفت. حتی می توانم بگویم این شخصیت نصفه و نیمه ای که اکنون دارم را مدیون احسانم. احسان جان، گرگدن زندگی من، باور کن تسبیح آبی تو بزرگ تر از آن است که تو آخرین دانه اش را زیر محراب کبود بشماری. بنویس مرد بزرگ.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|

زیپ کاپشنم را میدهم بالا. کمی بالاتر از گردنم. دستهایم را هم توی جیبهای کاپشنم جا میدهم. سعی میکنم به چیزهای خوب فکر کنم تا گرم بشوم. مثلا به «او» فکر میکنم. به چشمهای سبزش. به چادرش. به انگشتهای استخوانی و کشیدهاش. به سینهایی که شین تلفظ میکرد. به «او» که حالا نیست. هست. اما مال من نیست. مال یک پدر سگ بیشرف احمقتر از من شده. خیالش گرمم میکند. نگاهی به اطرافم میکنم. کتابخانه امروز خیلی خلوت و سوت و کور شده. مثل دیروز نیست. جمعا اگر بشمارم، همین الان پیشتر از ۸نفر توی کتابخانه به این بزرگی نیست. رسیدهام به صفحه ۷۲ کتاب میکروطبقه بندی گاج زبان و ادبیات پیش دانشگاهی. هی تست میزنم. پشت سر هم. از مولانا به سهراب میرسم. از فخرالدین اسعد گرگانی تا امیل زولا. از اخوان ثالث تا فلان شاعر مادر مرده. دنبال یک کلمه حرف حساب. بیسکوییتهای روی میزم تمام شده. از گرسنگی له له میزنم. این روزها ذهنم جمعه بازاری است برای خودش. به این فکر میکنم که این روزها چرا ذهنم این گونه مریض شده. افکاری آلوده و آویخته به چرت و پرتهای مازوخیستی توی دالان مغزم قدم میزنند. احساس میکنم باید به یک روانشناس خبره مراجعه کنم. به یکی که همان اولش همین که بگویم ف تا فرحزادش را بخواند. بعد پشت گوشش را بخاراند و بگوید: «تو مریضی قند عسلم! اما من آدمت میکنم.»
رسیدهام به تست شماره هشتصد و ده. احساس میکنم یکی از پشت سرم نزدیکم میشود. صدای قدمهایش را میشنوم. با احتیاط قدم بر میدارد. هنوز سرم را برنگرداندهام که ببینم چه کسی است. همیشه فکر میکنم هر کسی که از پشت سرم نزدیکم بشود لابد میخواهد خفهام کند. یا مثلا گردنم را با تبر و ساطور از بدنم جدا کند. حالا طرف با دستش چند باری به پشتم میزند. دستش را میبینم. احساس میکنم دستهایش شبیه دستهای حامد (داداشم) است. با رگهایی که همیشه خدا میزنند بیرون. دستش زیاد گنده نیست. دست یک آدم نهایتا ۲۰ ساله است. احتمالا باید یکی از همین خر خوانهایی باشد که تا این موقع عصر (ساعت ۷: ۳۰) توی کتاب خانه برای خودشان لاک تنهایی میسازند و تویش گلنگ آینده را به زمین میزنند. برای چه؟! برای قبولی در کنکور... سرم را میچرخانم. تمام تصوراتم غلط از آب در میآیند. طرف حراست کتاب خانه است. لامصب تمام ویژگیهای یک مامور حراست را در خودش جمع کرده. ریشو. گنده. زشت و حال به هم زن. ساعت مچیاش را تا یک میلی متری عینکم نزدیک میکند و میگوید: «وقت تموم! تخلیه.» وسایلم را جمع میکنم. کوله پشتیام را جمع و جور میکنم. موبایلم از ته کوله پشتی چشمک میزند. مامان اسام اس زده.: «فرزاد جان موقع برگشتن، اگر زحمتی برایت نیست از قنادی رضوان حلواهایی که صبح سفارش دادهام را بگیر. ماست از آقای بالایی هم فراموش نشود. برای پدرت هم دوغ کفیر بگیر. نگیری، نمیگذارد بیایی خانه. از من گفتن. مسقیم از کتاب خانه بیا منزل. خیابانها را متر نکن و متمدن باش.» میخندم. از لحن جدی و رسمی مامان. شرط میبندم برای نوشتن این اسام اس ۱۵ دقیقه وقت گذاشته. خیلی شمرده و آرام. مامان هیچ وقت عجله ندارد. حتی وقتی عصبانی میشود و میخواهد آدمم کند هم فحشهایش را خیلی با ظرافت تمام انتخاب و پشت سرهم میکند. احساس میکنم بدون مادرم نمیتوانم زندگی کنم. احساس نمیکنم. اعتراف میکنم. این لذت بخشترین و در عین حال غم انگیزترین حقیقت زندگی من است.
میدانید جریان چیست؟ جریان از این قرار است که باید به آرزوهایم برسم. هر جور شده. با چنگ و دندان. با له کردن دیگران حتی. مثلا مهاجرت یکی از همین آرزوهاست. یا برنده شدن در لاتاری ویزای آمریکا. یا داشتن یک مغازه مجلل در بهترین جای بازار با سرمایه میلیاردی یکی دیگر از آرزوهایم است. یا خرید یک اسب اصیل ترکمن. و چند آرزوی دیگر. از وقتی «او» رفت، به نداشتههایم پیشتر فکر میکنم. فکر میکنم و فرو میریزم. برای خودم یک دفترچه یادداشت کوچک مشکی رنگ خریدهام و تویش لیست نداشتهها و دردهایم را مینویسم. همین روزهاست که ورقهای کاغذ تمام شود و این نداشتههایم تمام نشوند. همین روزهاست که اسم او تمام ورقها را پرکند، اما خودش نباشد... غمگین بودن را دوست ندارم. اما غمگینم. دلیلشم هم بماند. دوست ندارم دردهایم عمومی بشود. درد شعر و داستان نیست که همه بخوانند و یک نظری بدهند. درد امان آدم را به فنا میدهد.
غمگین که باشی، حتما کمرت درد میکند. این یک درد مردانه است. مردها وقتی عاشق میشوند، کلسیم پیشتری از دست میدهند. مقدار متنابهی از کلسیم هم که توی سوراخ و سنبههای استخوانهای ظریف کمر قایم میشود، کمبودش کمر آدم را میشکند. الان کمرم درد میکند. چند دقیقه بعد حتما سرم درد میکند. چند دقیقه بعدترش هم لابد جای نبودنش درد خواهد کرد. امروز روز دردهاست. صدای کرکننده سمفونی عظیم دردها شروع شده. بلندتر و بمتر. سازهایم کوک نیست. لطفا بیا و کوکم کن.
پ. ن۱: با بابا آشتی کردم. همین جوری. خیلی راحت. حالا از تیمچه مظفریه کوچ کردهام به بازار صادقیه. به همان مغازهای که دوستش داشتم.
پ. ن۲: رامبد! این اسم گربه جدیدمه. بامزه و دوستداشتنی. با چشمهای آبی و اندامی مینیاتوری.
پ. ن۳: عمو حالش بهتر شده. چند روزی که توی آی سی یو بستری بود دیگر هیچ امیدی به زنده ماندش نداشتم. اما حالا... حرفم را پس میگیرم. زود قضاوت کردم. حال عمو هر روز بهتر و بهتر می شود. و چیزی لذت بخش تر از این نیست.
پ. ن۴: به نظرم بیاین به اعتقادات هم دیگه احترام بذاریم. این جوری بهتره. منم قول میدم تعصب رو بذارم کنار و متمدنانه باهاتون رفتار کنم. ( مخاطب: همه ی اون آدم هایی که به دین و اعتقاد مقدس من بدبین و معترضند.)
پ.ن5: تا اطلاع ثانوی از خدا می خوام که بزرگ نشم. همینجوری 18ساله بمونم. شیطون و خر. عصیانگر و جذاب. سر به هوا و پرکار. دوست داشتنی و یک جنایت کار بالفطره. همین.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|