باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.




از کافه تا سر کوچه‌مان را یک بند دویده‌ام. زیر بارانی که اریب می‌بارد. زیر لبم می‌گویم: کاشکی تو بودی... نگاهی می‌اندازم به پنچره اتاقت. چراغش خاموش است. هنوز که هنوز است منتظرم یک روزی پنچره اتاقت را باز کنی و مو‌هایت را به باد بسپاری و لبخند بزنی به بودن ِ من. به بودن با من. اما نمی‌شود که. تو نیستی و این کاشکی گفتن‌ها کار هر روزه من است. عادت شده. عادت بدی هم شده. تو بودی... اما کم بودی... وقتی معشوفه من بودی هیچ وقت باران نبارید. هیچوقت برف نبارید. اصلا می‌دانی؟ ما نباید اردیبهشت و خرداد عاشق هم می‌شدیم. ماه‌های قشنگی نیست. یعنی هیجان ندارد. به نظرم دی، ماه بهتری باشد. اگر یک روزی باز غلط اضافی بکنم و عاشق یک دختر مادر مرده دیگری بشوم، دی ماه را برای بودن با او انتخاب می‌کنم. نه اردیبهشت. نه خرداد. دی هوایش سرد است. برفی ست. قطره‌های باران را هم می‌توانی میان پوفه‌های برف پیدا کنی. باد هم که همیشه است! چشم‌هایت رو ببند و تصور کن: دو تایی خیابان شهناز را گز کنیم. باد چادرت را بغل کند. برف بنشیند روی چادرت و سیاهیش را سفید کند. بایستیم جلوی کلیسای ادونتیست و من از ارمنی‌ها برایت بگویم. از پیرزن پیری که توی این کلیسا زندگی می‌کند.. از ساندویجی کارون بگویم که کثیف‌ترین ساندویچ خوشمزه دنیا را می‌پیچاند توی یک کاغذ کاهی و می‌دهد دستت... راه برویم. تو بگویی: «چه تند تند راه میری! آروم‌تر...» و من قدم‌هایم کوتاه‌تر شود. دستم را از جیبم دربیاورم و دست تو را بگیرم. بس است... حالم بهم می‌خورد وقتی از با هم بودن می‌نویسم... اصلا حالا که تنهایم چه معنی دارد از با هم بودن بنویسم... فقط جگرم می‌سوزد... پوست و گوشت و استخوانم ذره ذره می‌شود... فقط همین.

+

نوشتم که چیزی نوشته باشم... نه حوصله‌ای مانده و نه وقتی... کار و درس و مشق، داستان نوشتن و فیلم ساختن و کافه رفتن و خیال بافی تمام وقتم را گرفته. کم بودنم را به بزرگیتان ببخشید.



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت   توسط فرزاد  |