باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

 

 

 

نشسته‌ام روی اُپن آشپزخانه. رو به مادرم، که ظرف‌های توی سینک را برق می‌اندازد. چهار زانو طور نشسته‌ام. ۱۸ سال نمی‌توانستم چهار زانو بنشینم. پا‌هایم انعطاف کافی نداشتند. اما توی کلاس‌های بدن، استاد پا‌هایم را پیچاند، تا حد مرگ، پا‌هایم را مثل نخ گره زد، کشید. تا آنجایی که نیروی کشش بدن جواب می‌داد. یادم داد. به زور چماق. مامان دستکش‌هایش را در می‌آورد: «جلو یه خانوم نباید کفش هات خاکی باشه، نباید شل باشی، ول باشی، اضافه بخندی..» 

مثل ماست به تخت خوابم ماسیده‌ام. در راحت‌ترین حالت بدنم. بدون پیراهن. بدون شلوار. آفتاب زمستانی ساعت ۱۰ صبح به آغوشم کشیده. به ناف‌ام نگاه می‌کنم. به عجیب‌ترین منطقه غیر مسکونی بدن. ناف، مُهر اختصاصی خداست. جای انگشت خدا وسط شکم من. توی ناف گم شده‌ام. سر گردانم. رسیده‌ام به ۱۷ دی. پنج روز مانده به روز تولدم. قرار است که بیایی. با دو چمدان و یک تن برای به آغوش کشیدنت. برای فراوان بوسیدنت. برای دیدنت.. چند ماه گذشت؟ سه ماه و نصفی. مثلا این دو روز آمدنت را کجا برویم؟! تو که نبودی من شهر را پیکسل به پیکسل گشته‌ام. کریستف کلمب این شهر شدم. چه جا‌ها که پیدا نکردم، صبح ساعت هشت برویم جلوی در «ملک فدراسیون روسیه» روی نیمکت‌ها بنشینیم.. تخیل بازی کنیم. به اینکه پشت این دیوار‌های این ملک که نمی‌دانیم کنسولگری است، کاخ است، خانه جاسوسی است، چه چیزی وجود دارد؟. به روس‌ها بخندیم. به اتحاد جماهیر شوروی که فرو پاشید. من استالین باشم و تو دختر دردانه و عزیز دل من: سوتلانا. تو بخندی، اتحاد جماهیر من فرو بپاشد. تو پلک بزنی، روس‌ها جنگ سرد را تمام کنند. خدا کند که آن روز خوشگل باشی. آخر می‌دانی دخترا بعضی روز‌ها زشت می‌شوند. همینجوری. نا‌خود آگاه. بعضی روز‌ها هم زیبا می‌شوند. و بعضی روز‌ها خوشگل. اصلا من برایت تئوری تفاوت زیبایی با خوشگلی را کنفرانس می‌دهم. موشکافانه برایت تشریح می‌کنم. اتاق تشریح می‌سازم وسط خیابان. تو جسد باش، من تشریحت می‌کنم.

 از بهترین برند، کت و شلوار خریده‌ام برای خودم. موهای دم اسبی‌ام را بهترین پیرایش گر شهر فوت کرد. نمی‌دانستم انتظار برای دیدن معشوق، آدم را ژیگول‌تر می‌کند. این را باید مولانا توی فیه ما فیه می‌نوشت. یادت هست برایت نوشتم: «هر چقدر دور‌تر می‌شی، خوشگل‌تر می‌شی..» این را هم باید می‌نوشت. خیلی چیز‌ها را هم باید می‌نوشت که ننوشت. از فرط گشادی. اما من نوشته‌ام. زیاد هم نوشته‌ام. من مولانا هستم و تو شمس الحق تبریز. من از تو نوشته‌ام. از مادرم، که «عطر دهانش خوشبو‌تر از خوش بو‌ترین گل‌های ایران، رعنا‌ترین دخت، زیبا‌تر از زیبا‌ترین زن، بانو‌ترین بانوی عالم...» از زنی که یادم داده: «جلو یه خانوم نباید کفش هات خاکی باشه، نباید شل باشی، ول باشی،. اضافه بخندی.» خانوم تویی.

.

.

+ تئاتر عشق است. 

++ توئیتر را دوست دارم. به خاطر مینمالیستی بودن و راحت نوشتن. اینکه بتوانم فحش بدهم. به استاد سر کلاس، به سوپر مارکتی و در یک لحظه فحش را توی توئیتر، توئیت کنم به اصطلاح، آزاد و رها. اگر دوست داشتید لحظه لحظه زندگی ام را رصد کنید، این آدرس توئیترم هست : FarzadMajd

++ و اینستاگرمی که عاشقش هستم : farzad_sadeghimajd

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت   توسط فرزاد  |