باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.
الان که دارم این نوشته کوتاه را تایپ می‌کنم، حالم خوب است و از زندگی لذت می‌برم. به دور از چشم مادر، برای خودم چای زعفرانی دم کرده‌ام. چند تا هم خرمای درشت بم را کنار استکان چای، روی یک نعلبکی سفید کوچک گذاشته‌ام. یک مشت از آجیل روی میز برداشته‌ام و پسته‌هایش را با لذت فراوانی می‌خورم. خواب هم به سراغم نمی‌آید. چند ساعت دیگر هم سال ۹۰ تمام می‌شود. صدای آوازی هم از اسپیکر کامپیوتر می زند بیرون:

             چونست حال بستان‌ای باد نوبهاری                    کز بلبلان بر آمد فریاد بیقراری

             گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت                       تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

دلم را خوش کرده‌ام به این شادی‌های کوچک. اگر این‌ها نباشند چه می‌شود؟ در مناسبت‌های بزرگ هم الکی شاد هستم. مثل همین عید. ادای آن آدم‌هایی را در می‌آورم که از آمدن عید خوشحال و سر حال‌اند. سال هاست که دیگر عید برایم رنگ و بویی ندارد. دلیلش را هم نمی‌دانم. فقط دلم عید واقعی می‌خواد با عیدی‌های زیاد...!

        می‌بی غش است بشتاب، فصلی خوش است دریاب           سال دگر که دارد، امید نوبهاری

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت   توسط فرزاد  |