باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

۱-
 

«دعوا که راه بیافتد، چهره‌اش دیدنی می‌شود. ابرو‌هایش از خشم به هم گره می‌خورند و چشمانش پراز خون. اما دیدنی‌تر وفتی می‌شود که در دعوا یکی به خواهرش فحش بدهد. آن وقت نه ما جرات می‌ابیم که بگیرمش و نه طرف مقابل دعوا امان فرار می‌ابد. یا می‌زند دست و پای طرف را می‌شکند و یا دندانی شکسته می‌شود و یا زیر چشمی سیاه می‌شود، انگار دنیایش خلاصه شده در خواهرش.»


۲-

 همیشه حسرت اینکه خواهر ندارم را می‌خورم. دوست داشتم در دعوا یکی به خواهرم فحش بدهد و آن وقت مثل این همکلاسیم، مثل خر، طرف را بزنم. مغزش را دربیاورم و زیر پایم لهش کنم. کاسه چشمانش را مثل چشم گوسفند در دستم بگیرم و فشارش دهم. با دو دستم از پشت گردنش را بگیرم و خفه‌اش کنم و هیچ کس هم جرات نزدیک شدن به طرفم را نداشته باشد. بعد با یک نگاه تحقیرآمیز، کتم را یک طرفی  بیاندازم به پهلویم و قیصروار از کلاس خارج شوم. آن وقت طرف تا چندین سال از ترس ،حتی جرات نزدیک شدن به من را هم نمیابد. حیف که خواهری ندارم که این جوری برایش دعوا کنم...

۳-

می‌گویند خواهر‌ها غم خوار برادر‌هایشان هستند و به خاطرشان خون دل می‌خورند و پنهانی برایشان اشک می‌ریزند. این روز‌ها احساس می‌کنم به یک خواهر نیاز دارم. البته بعضی از دوستان خواهردارم می‌گویند: «بروخدات رو شکرکن که نداری، پردردسره!» اما ما پسر‌ها یک جور خریت ذاتی تو وجودمان هست که خیلی چیز‌ها را نمی‌فهیم. خیلی اوقات نه دوست داشتن سرمان می‌شود ونه معنی محبت را می‌فهمیم. اگر یک خواهر داشتم، برایش می‌مردم. قربان صدقه‌اش می‌رفتم و مثل پروانه‌ها دور سرش می‌چرخیدم. احتمالا او هم مرا دوست می‌داشت. نگرانم می‌شد و نمی‌گذاشت تنها بمانم. جالب‌تر زمانی می‌شد که برایش خواستگار بیاید. آن وقت یک نگاه پر از خشم به خواستگار می‌کردم تا بفهمد با کی طرف است!

از وقتی داداش رفت سر خانه و زندگی خودش، پیش‌تر اوقات در خانه تنها مانده ام. بعدا فهمیدم خواهرگنج بزرگی است برای ما پسر‌ها. مخصوصا اگر از خود آدم چند سالی بزرگ‌تر باشد و عاقل‌تر که چه بهتر. آن وقت دیگر غم ندارم. غم هم داشته باشم. با او تقسیم می‌کنم. مگر نه اینکه خواهر غم خوار است...

۴-

دیروز داشتم از غم غصه دق می‌کردم. رفتم طبقه پایین. رو کردم به مامان و گفتم: «مامان جان، عزیز دل من، نمی‌شد قبل از ما دو تا برادر، یه دختر می‌آوردین؟! من اگه ازدواج کنم دوست دارم ۴تا بچه داشته باشم. دوتاش پسر باشه و دو تای دیگه هم دختر. نظرشما چیه؟» یک نگاه مادرانه کرد و گفت: «بچه تو درس و مشق نداری؟!» احساس کردم چیزهای دیگری هم در دلش گفت. آخر می‌دانید مادر‌ها وقتی یک کلمه به آدم می‌گویند، چند جمله دیگر را نمی‌گویند، سیو می‌کنند در دل پر خونشان. برگشتم و هنگام بالا رفتن از پله‌ها شروع کردم به خواندن:

                                                     مادر من مادر من          تو یاری و یاور من 

                                                     مادر چه مهربونه           درد منو می دونه

                                                     بی‌عذر و بی‌بهونه         قصه برام می‌خونه



پ.ن ویژه: علی جان، دوست وبلاگی نازنین، ما رو از نگرانی دربیار حتی شده با یک کامنت.(پیدا شد!!)

پ. ن۱: ضد حال پشت ضدحال. بدبیاری پشت بدبیاری. گند پشت گند. ازش بدم میاد... فقط ضایع میشم...

پ. ن۲: برخلاف دوستان از خرداد ماه خوشم میاد! خیلی باحاله! آدم پیشتر بیکار میمونه...

پ. ن۳: طی اقدامی انتحاری توانستم قبل از امتحانات تمام درس هارو بخونم! تا حالا این همه درس خوندن بهم نچسبیده بود!

پ. ن۴: خدایا یه معجزه... برای منم یه معجزه بفرست. مث ابراهیم. شاید معجزه من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه. یه چرخش، یه جهش، یه اینطرفی، یه اونطرفی... «دیالوگی از فیلم هامون»

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت   توسط فرزاد  |