تو همین الان معجزهٔ منی. یعنی این طور فکر میکنم. شاید هیچ کس باور نکند، ولی تو باور کن. اصلا باید باور کنی. تو این هوای کثیف و پراز گرد و غبار داشتم میرفتم پارک که کتاب بخونم. ولی تو را که دیدم، خواستم دنبالت بیافتم. میخواهم ببینم کجا میروی؟ پیش کی میروی؟ احتمالا میروی پیش سیاوش و یا سیامک. همیشه فکر میکردم رقیب عشقی من باید نامش یکی از این دو باشد. احتمالا قرارتان هم توی همان پارکی است که من میخواهم بروم آنجا. کاش همان پارک باشد...
الان درست ۵ دقیقه است که دنبالت افتادهام. تو حتی پشت سرت را هم نگاه نکردهای. تا الان هم دقیقا این سیاوش و یا سیامک ۳ دفعه به موبایلت زنگ زده. تودفعه اول گفتی: «الان از خونه بیرون اومدم، بیست دقیقه دیگه اونجام.» دفعه دوم گفتی: «الان جلوی شهرداریام. میخوام سوار بیآر تی بشم.» او هم احتمالا گفت: «با تاکسی چرا نمیای؟!» تو هم جواب دادی: «اینجوری راحت ترم.» آره این جوری برای من هم بهتره. الان هم بار سوم است که زنگ زده است. احتمال میدهم پشت تلفن دارد به تو میگوید: «همون لباسهایی که من گفتم پوشیدی؟!» تو هم میگویی: «آره همشونو پوشیدم!» الان توی این ایستگاه قشنگ که نگاهت میکنم به این نتیجه میرسم که واقعا این سیاوش و یا سیامک سلیقه قشنگی دارد. این شال قهوهای رنگ با این مانتوی قهوهای که پایینش یک قوس قشنگ دارد و این شلوار کرمی و این کفشهای کالج و این کیف گنده که تویش سه تا آدم شبیه به من جا میشود، همهشان بهت میآیند. خیلی خوشحالم رقیب عشقیم اینطور خوش سلیقه است.
برای اولین بار است که از دیر آمدن این اتوبوسها خوشحال میشوم. الان ۵ دقیقه است که توی ایستگاه به تو زل زدهام. تو هم به قول نامجو باقالی هم بارم نکردهای. شاید هم نگاه کردهای، آخر میدانی شما دخترها یک جور ما پسرها را دید میزنید که روحمان هم خبر دار نمیشود. واقعا کار استادانهای میکنید. حالا هم بعید نیست که نگاهم کرده باشی. الان داری سرفه میکنی. انگار هوا روی تو هم تاثیر گذاشته است. لامصب سرفههایت هم دلنواز است. امروز تو هر اتوبوسی سواربشی، منم سوارش میشم.
مثلا الان که هم تو داری از پلههای اتوبوس بالا میروی و هم من، قشنگ عطرت پخش میشود. تمام ذرات معلق عطرت در هوا را من می دزدم. با آن عطر قبلیت فرق دارد. این قشنگتر است. حالا میروی مینشینی روی صندلیت. طرف من صندلی خالی نیست که بنشینم. میآیم خودم را میچسبانم به میله جدا کننده وسط اتوبوس. تو سرت را چرخاندهای به سمت راست خیابان. کاش میشد روی آن صندلی خالی کنارت من مینشستم. الان هم مطمئن هستم دلت از اینکه من سرپا ایستادهام برای من میسوزد. امروز هر کجا بروی دنبالت میآیم. میخواهم تمام آن روزهایی که قشنگ نگاهت نکردم را امروز جبران کنم. به قول معروف دختر «سن سیز لمیشم...*» هر ایستگاهی پیاده بشوی من هم همان جا پیاده میشوم.
از جایت بلند میشوی. با حرص نگاهم میکنی. من هم یک لبخند ترسناک تحویلت میدهم. الان باز تو جلوتر میروی. احتمالا زیر لب هم میگویی: «باز این پسره دماغ گنده لوس لاغر مردنی پیداش شد.» چند فحش دیگر هم میگویی. اصلا میدانی کدام فحش را بده؟! همانی که سه ماه پیش در آن اسام اس فرستادی. همان ش.....!!! این را از همه فحشها پیشتر دوست دارم. الان خیابان را مثل مادمازلهای فرانسوی رد میشوی. واقعا معجزهای! همان پارکی داری میروی که میخواستم بروم آنجا کتاب بخوانم. به سیاوش و یا سیامک زنگ میزنی: «الان رسیدم پارک. تو کجایی؟!» بعد از مکالمه میروی سمت راست. پلهها رو با وسواس خاصی بالا میروی. باز سرت را برمی گردانی عقب. من همان لبخند شیطانی را تحویلت میدهم. فکر کنم آن پسره سیاوش و یا سیامک باشد. میروی کنارش. با همان اداهای همیشگی. من هم مینشینم روی نیمکت پشتیتان. کتابم را الکی باز میکنم. درست نیم ساعت است که دارید یکدیگر را کشف میکنید. در این نیم ساعت تو سرت را گذاشتهای روی شانههای آقای رقیب عشقی. من هم آهنگ «شانههایت را برای گریه کردن دوست دارم» را از هندزفریام گوش میدهم. حس حمید هامون را دارم. حس گندی است. آدم از پا در میآورد بیشرف...
مثلا الان دارید خداحافظی میکنید. طرف میرود. تو هم راهت را کج میکنی طرف بلوار. سوار بیآر تی نمیشوی. فکر کنم تا آبرسان میخواهی پیاده بروی. پیاده رو خلوت که میشود، رویت را برمی گردانی و میگویی: «مگه همه چی رو تموم نکرده بودیم. چرا باز...» جملهات را قطع میکنم و میگویم: «خودت میدونی که من حیوون بیآزاری هستم. هیچ کاری هم با تو ندارم. فقط امروز میخوام نیگات کنم. والسلام!!» بعد همان لبخند را تحویلت میدهم. تو هم میخواهی لبخند بزنی ولی جمعش میکنی و با عصبانیت قدمهایت را رو به جلو بر میداری. میدانی الان اگر به حامد (داداشم) همهٔ اتفاقات امروز را بگویم چه میگوید؟ اول یک پس گردنی میزند و میگوید: «تو روزه هم میگیری، آدم نمیشی. تقصیر خودت هم نیستها. «سینیوین پیس وقتی دی دا*» بزرگ میشی، آدم میشی!!!» باور کن همهٔ اینها را میگوید. حتی یک کلمهاش را هم جا نمیاندازد. تو هم میروی به نیلوفر میگویی لابد. باد میوزد. شال قهوهای رنگت از سرت لیز میخورد. موهای حناییت یک لحظه کامل نمایان می شود. یاد چند ماه پیش می افتم. سرم را میاندازم زمین و به سنگفرشهای پیاده رو زل میزنم... تو هنوز معجزهای.
* این روزها زیاد میشنوم. یکی از رمانتیکترین جملههای تورکی است. ترجمه فارسی هم ندارد! ولی یک چیزی میشود در حد «دلم برایت تنگ شده» یا چیزی شبیه به این.
*اصرار نفرمایید! هیچ ترجمهای برای این جمله فعلا به ذهنم نمیرسد!! شاید بعدا یه چیزی پیدا کردم.
پ. ن۱: اصلا یک حال و هوایی دارد این روزه گرفتن. تشنه ماندن هم صفایی دارد!
پ. ن۲: خدا خودش همه چی رو درست میکنه... اینو هر روز صد بار به خودم میگم...
پ. ن۳: وقتی عاشقم
درختان همه
پا برهنه از برابرم میدوند... « نزار قبانی »
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط فرزاد
|