رفقا من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت. آره و اینا خیلی بودیم. من گفتم :« حکم » رضا گفت: « گه نخور! فقط تخته» گفتم :« زمین بره آسمون، آسمون بیاد زمین؛ فقط حکم!» آخرش رضا گه خورد. ورق ها را آوردم. نصرت شد حاکم. بازی کردیم. رضا غر می زد. حق داشت دیگر. تو تخته کسی حریفش نبود. بعضی اوقات انگار « جفت شیش » فقط برای رضاست. ولی تو حکم، سرور منم. دست دوم بودیم، که عرق کردیم. نصرت داشت آب می شد. گفت:« یه استکون چای » خوبی مجردی زندگی کردن این است که از فرط تنبلی، پیک نیک را می آوری وسط خانه. اینجوری مجبور نیستی برای یک استکان چای بروی آشپزخانه. زیر پیک نیک را با کبریت توکلی روشن کردم. قوری را گذاشتم روش. وقتی چای حاضر شد. من برده بودم. با کلک. نفهمیده بودند. آن قدر کیف می دهد با جر زنی بازی را ببری. وقتی چایی را خوردیم. نصرت حرف دختر را وسط کشید. علی از خواهر امیر تعریف کرد. چاخان می کرد. ما هم جوری نگاهش می کردیم، که انگار داستان هایش را باور کرده ایم. ساعت 11 بود که رفتند.
عذاب نمی دانم مربوط به این مرض چشم است یا یک چیز دیگر. چند وقت بود که اصلا گریه نکرده بودم. امااین روز ها گریه شده یک عادت. دکتر گفت:« نامرد ترین عضو بدن، چشمای آدمه. چشم چرونی بخوای کنی باز پای این چشم ها وسطه. گریه بخوای کنی باز این چشم ها لازمه، بخوای عاشق بشی هم باید با این چشم ها عاشق بشی. بخوای اشک شوق واسه یکی بریزی باز این چشم ها به کمک آدم میاد، اما یه ذره که بهش نامهربونی کنی، نامردیش شروع میشه.» چند ثانیه مکث کرد. خودکارش را بین انگشتان شست و اشاره اش گرقت و با لحن دلسوزانه ای گفت :« نامردی چشم های تو شروع شده» دکتر نگفت که این اشک های ریخته مربوط به مرض چشم است یا نه؟ اما برای من فرقی نمی کند. من ربطش می دهم به احساسات و عواطف. آن روز گریه کردم. برای خودم. بد و خوبش مهم نیست. مهم این است که آدم بی اختیار گریه اش می گیرد. برای خودش. حالا چه فرقی می کند این اشک ها از مرض چشم باشد یا یک چیز دیگر.
دست پخت من یک روز باید از « مرحوم مرتضی خان نی داوود » حلالیت بطلبم. البته برای حلالیت باید بروم آن دنیا. تا به حال چند هزار بار گورش را لرزانده ام، از بس که گند زده ام به این مرغ سحرش. تا « ای خدا، ای فلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن » خوب می خوانم؛ ولی بعدش گند می زنم. البته از همان آغازش با صدای بد و نپخته و گوش خراشم آهنگ را خراب می کنم. ولی آن روز خوب داشتم می خواندم. که زنگ آیفون به صدا در آمد. سمیرا، برایم ناهار آورده بود. بچه را هم آورده بود که تا شب نگهش دارم. یک قاشق از قرمه سبزی که آورده بود، خوردم. بعد مثل این بچه مجرد های توی فیلم ها گفتم:« هیچی دست پخت مادر خود آدم نمیشه! » خندید و گفت:« حالا دو روزه مجردی داری زندگی می کنی که این حرف ها رو می زنی! ببین دانشجو بشی بری یه شهر دیگه چه حالی پیدا می کنی!» شیشه ی شیر را داد دستم و تاکید کرد که یه مو از سر بچه کم بشه، منو کچل می کنه. سمیرا که رفت. من ماندم و برادر زاده ام. بچه داری حس خوبی به آدم می دهد. اصلا وقتی بچه انگشت کوچکت را لای دستانش می گذارد، می فهمی که چقدر عمو بودن خوب است. یا وقتی روی پیراهنت استفراغ می کند، یا وقتی گریه می کند، یا می خندد، یا وقتی پوشکش را عوض می کنی، می فهمی که چقدر این بچه را دوست داری. چقدر برایت عزیز است.
خماری توی خماری بودم. قرمزی چشمانم اذیتم می کرد. سر ظهری هوس کرده بودم. نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. دست هایم می لرزیدند. شماره ی مغازه ی حسین را با هر زحمتی که بود، گرفتم. حسین با صدای بمی که شباهت عجیبی به صدای پدرش دارد، جواب داد. گفتم :« حسین خمارم. جون ننه ات. جون بابات. جنس بیار برام.»
پرسید :« تنهایی؟!»
خیلی زود جواب دادم :« آره. خودتم بیا با هم بزنیم!»
گفت :« نیم ساعت دیگه مغازه رو می بندم. جنس واسه دو نفرمون بیارم دیگه؟! »
مثل معتاد ها گفتم:« آره تو فقط بیار!»
رگ های دستم به سبزی می زدند. لب هایم را زود زود می گزیدم. عقربه های ساعت جان می کندند. وقتی حسین آمد. گفت:« تو هم تو این چند روز که تو خونه تنهایی چه کار ها که نمی کنی!» یادم نمی آید چه جوابی بهش دادم. از بس که حالم خراب بود. زود بساط منقل را چیدم. نفت را ریختم روی ذغال ها. حسین داشت جنس ها را آماده می کرد. نشسته بودم کنار آتش منقل و منتظر بودم تا این خماری ام تمام شود. حسین داد زد:« این سیخ ها با این جنس ها جور در نمیاد؛ سیخ باید کوچیک باشه!» گفتم:« حسین علاف نکن ما رو تو رو خدا! ببین ساعت چنده! د زود باش لامصب!» رفتم از زیرزمین سیخ های کوچک را آوردم. چند دقیقه بعد جنس ها حاضر شده بود. حسین گفت:« به سلامتی! » اولین لقمه را که خوردم، حالم بهتر شد. از خماری در آمده بودم. حسین گفت:« کباب ها رو حال می کنی؟!» با دست زدم به شانه اش و گفتم :« انصافا که بچه قصابی! نوکرتم تا ابد!» حسین مثل پدرش قصاب است. در همان مغازه پدرش کار می کند. از همان بچگی با ما فرق داشت. ما توی کوچه فوتبال بازی میکردیم و او با ساطور و چاقو های قصابی پدرش سرگرم می شد. موقع خدا حافظی هر چقدر اصرار کردم که پول جنس ها رو بگیرد. نگرفت. گفت:« حال می کنم پول نگیرم ازت! حرفیه؟!»
بوی خوش زن کاناپه را آورده بودم جلوی تلویزیون. از صبح تا شب مشغول سریال دیدن و فیلم دیدن بودم. قیصر، تانگو در پاریس، هامون، گوزن ها، درباره الی، وضعیت سفید، لاست و... . وضع قاراشمیشی داشت فیلم دیدن من. فیلم بوی خوش زن را داشتم می دیدم.درست چند ثانیه از دیالوگ مشهور « ارزش بعضی لحظات زندگی به اندازه کل زندگییه » گذشته بود. تلفن زنگ زد. بابا بود. از مشهد گفت. و از اوضاع خانه شنید. گفت :« این چند روز که تنها بودی چی کار می کردی؟» گفتم:« حال می کردم!» و منتظر جواب ماندم :« پارتی و این جور چیزها که نگرفتی تو خونه؟!» گفتم:« نه به خدا ! اصلا به قیافه ام نمی خوره این کارا!» صدایش را بلند کرد:« از پس که بی عرضه ای دیگه! اصلا پسر این همه مثبت میشه! من هم سن تو بودم می دونی چه کارهایی می کردم!» گفتم:« می خوای منم از اون کاره بکنم؟! هاان؟!» مثل همیشه به طرز جالبی گفت:« تو غلط می کنی!» بعد زد زیر خنده. باباست دیگر. گوشی را داد دست مامان. مامان نگران خواب و خوراکم بود. گفت که برایم فیروزه خریده. وقتی گفت فیروزه، دلم یک جورایی شد.
کفتر دلم مشهد می خواست. خیلی دوست داشتم که بروم. اما، امان از این کله شقی... . هر چقدر اصرار کردند که با آن ها بروم، قبول نکردم. یک هفته تنهایی زندگی کردن را به جان خریدم. اما مشهد... قول می دهم این دفعه دعوتش را رد نکنم. قول می دهم. فکر کنم باید امام قبول کند که من چقدر بچه ام، چقدر بی تجربه ام، چقدر خام و نپخته ام... می بخشد.
* این پست را دوست ندارم...
پ.ن 1: شب ساعت 7 بود. در های پارک را بسته بودند و نگهبان ها منتظر خالی شدن پارک بودند. ما خیلی بودیم. حدود 30 و خورده ای آدم. منتظر بودیم تا مریم شیرینی بیاورد. شیرینی یک اتفاق خوب... ازدواج
مریم و احسان! پارک طوبی را با سرو صدایمان به هم ریخته بودیم. احسان برای نگهبان ها هم شیرینی داد. با چشم های خودم دیدم که مریم حتی برای یک زن و چند تا بچه که بیرون پارک نشسته بودند، شیرینی تعارف کرد. به خودم گفتم این دوتا چقدر به هم مییاند. میان این همه خبر های بد و اتفاقات پی در پی ناخوشایند، چقدر یک خبر می تواند آدم را شاد کند. خبر یک ازدواج... خبر یک عشق... راستش هر چقدر که فکر می کنم به این نتیچه می رسم، ازدواج
احسان و مریم، یک از بهترین اتفاقات امسال بود. اینکه رفیق آدم زن بگیرد، خیلی حس خوبی دارد. خوشحالم. از ته دل... خدا بعضی ها را خیلی دوست دارد.
مریم و احسان جزو این دسته اند. روزگار به کامتان باشد.
عروس و داماد عزیز ما!
پ.ن2: بیماری پشت بیماری... سرگیجه های مکرر... دردهای بی شمار... چه اتفاقی افتاده برای من؟ نکند یک وقت کور شوم... این روز ها ترسم از کور شدن است... می ترسم. کمکم می کند... می دانم.
پ.ن3: سرمای شدید آذربایجان خیلی وقت است شروع شده است. زلزله زدگان هنوز توی چادرها زندگی می کنند و هنوز به کمک احتیاج دارند. فراموششان نکنیم.
پ.ن4: موهایت را بباف
بگذار جهان دوباره آرام بگیرد... « گروس عبدالمالکیان»