|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
گاز اول را که زدم، به گوشهایش رسیدم. شبیه آن شخصیت داستان «بید نابینا، زن خفته» هاروکی موراکامی؛ تا به حال به گوش دخترها فکر نکرده بودم. یک پبچ قشنگ داشت. یک خمیدگی خوشگل. لانه گوشش به طرز عجیبی دل را میبرد. چند تار مویش هم روی گوشش افتاده بود. گاز دوم را که زدم، رسیدم به پلکهایش. پلکها چیزهای بیخودی هستند. حداقل در مردها. ولی پلکهای1 او بیخودی نبود. قوس قشنگی رو به بالا داشت. میخواستم بنشینم جلویش و همه پلکهایش را بشمارم. از بس قشنگ بودند. گاز سوم بودم، که پاهایش را زیر میز دیدم. عادت عجیبی دارم. هر دختری را ببینم اول به کفشهایش نگاه میکنم. فرقی نمیکند توی پیاده رو باشد یا توی رستوران. کفشهایش خطوط عمودی و افقی نارنجی و قهوهای رنگی داشت. با برگهای پاییزی ریخته شده روی سنگفرش تابلوی نقاشی زیبایی ایجاد کرده بود. گاهی که با کفشهایش چند تا از برگها را له میکرد، خش خش آنها میشنیدم.
«آقا یه کوکا بده!»
گاز چندم بودم که خندید؟! مهم نیست. خنده را بچسب! خندهاش، تمام کلمات زیبای جهان را در خود داشت.
نشستن میان دستهای خدا... بعضی اوقات حسی میکنی خدا بغلت کرده. حتی بعضی اوقات احساس میکنی که خدا دارد ماچت میکند. وقتی نزدیک میشود تا پیشانیت را ببوست، آرام و شمرده توی گوشهایت زمزمه میکند: «لذت ببر، حال کن، من هواتو دارم پسر!» آن وقت است که تمام اندوهت، تمام غم و غصهات، تمام دغدغههایت پرت میشود به دور دستها. مثل این میماند که سر یک امتحان مهم، هم کلاسیت بهت تقلب برساند. خدا هم کلاسی خوبی است. از آنهایی است که خوب تقلب میرساند.
نسکافهای بود؛ موهایش...
آخرین تکه از کیکش را خورد. لیوان یکبار مصرفی که در آن چای نوشیده بود را میان دستهایش له کرد و انداخت توی سطل آشغال. روسریاش را کشید جلوتر. به موبایلاش نگاه کرد. انگار داشت ساعت را چک میکرد. لبخندم را حاضر کرده بود تا تحویلش بدهم. این روزها یاد گرفتهام لبخند بزنم. به همه. منتظر بودم که لبخندم را ببیند و او هم لبخند بزند. اما نزد. رسیده بودم به ته ساندویج. هیچ وقت ته ساندویجها را دوست نداشتم. رفتنش را تماشا کردم. اگر یک کاغذ بگذارند جلویم و بگویند ۱۰ تا از بهترین تفریحاتت را بنویس. سومین مورد، این را مینویسم: «دید زدن دخترها، هنگام غروب آفتاب، وقتی آهسته قدم بر میدارند.»
«آقا یه سالاد ماکارونی بده!»
1- پلک یا مژه؟! مسئله این است! دوستان می گویند: مژه! منم که کله شق تشریف دارم، دوست دارم بگم پلک! یعنی اینقدر من یه دنده ام!!
* یاد داشت صوتی 62
یک روز آبانی، بوفه بالای پله های شاه گلی
پ. ن۱: فولکسانیا را بستند.
پ. ن۲: بعد
موهایت را از روی لبهایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لبهایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لبهایت...
لعنتی
دستم از خواب بیرون مانده است. « گروس عبدالملکیان »