باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.
سرهنگ، سرهنگ نبود. سرگرد دوره شاه بود که صدا می‌زدیمش: آآ سرهنگ. اواخر عمرش آلزایمر گرفته بود. شب‌ها می‌رفت توی جوی محله می‌ش.اشید و‌‌ همان جا می‌نشست و سیگار دود می‌کرد. قبل از بیماریش، آدم منظمی بود. صبح‌ها راس ساعت  هفت و نیم کوچه را آب پاشی می‌کرد. پیش بچه‌ها سیگار نمی‌کشید. کفش‌هایش را همیشه واکس می‌زد. بعضی از روز‌ها هم که حوصله داشت برای ما همسایه‌ها نان سنگگ می‌گرفت. بدون کت و شلوار هم از خانه‌اش بیرون نمی‌آمد. همین خصوصیت‌هایش را دوست داشتم. نظم و انضباطش.


سرهنگ، سرهنگ نبود. سرگرد دوره شاه بود که صدا می‌زدیمش: آآ سرهنگ. می‌گفت: «زندگی بی‌برنامه نمی‌چرخه.» این روز‌ها کپی برابر اصل سرهنگم. همه چی سروقت و همه کار‌ها از روی برنامه. با اینکه دهان آدم سرویس می‌شود، ولی حداقل می‌توانی پیش بقیه پز بدهی که تمام کار‌هایت از روی برنامه و نظم و انضباط انجام می‌شود. اینکه سر وقت ناهار بخوری. عصر‌ها سر وقت بخوابی. سر وقت دوش آب گرم بگیری. سر وقت باشگاه بروی. سر وقت رفیق بازی کنی. سر وقت به آدم‌ها نگاه کنی. سر وقت خیابان محبوبت را گز کنی. سر وقت ساز بزنی. سر وقت درس بخوانی و سر وقت روی تخت خوابت مثل مرده‌ها بخوابی. دهان آدم سرویس می‌شود...


سرهنگ، سرهنگ نبود. سرگرد دوره شاه بود که صدا می‌زدیمش: آآ سرهنگ. می‌گفت: «وقتی می‌خندی، جوری بخند که دندون هات دیده نشه.» محبوب‌ترین بخش برنامه‌ام کز کردن خیابان ۱۷ شهریور است. عصر‌ها بعد از باشگاه، هندزفری‌ام را توی گوشم می‌کنم و تنهایی از اول تا آخر خیابان را پیاده می‌روم و بر می‌گردم. وسط‌های راه هم جلوی یکی ازلبو فروش‌ها می‌ایستم و یک ظرف پر از لبو می‌خورم. کمی هم با لبو فروش حرف می‌زنم: «قدیم‌ها تو بشقاب استیل لبو رو می‌دادن دست مشتری. الان چطور شده تو این ظرف یکبار مصرف‌ها می‌فروشین؟»
: «اون قدیم بود»
: «خب اونجوری که براتون پیش‌تر می‌صرفه»
: «این جوری واسه مشتری راحت تره. می‌تونه ظرفش ببره و توی راه لبوشو سق بزنه»
: «راست میگی، خب اینم حرفیه»

لبویم را که خوردم، پیاده رو را قورت می‌دهم. بعد آرام قدم بر می‌دارم. قبلا تند تند راه می‌رفتم. اما تازگی‌ها فرض می‌کنم که با یک دختر سانتی مانتال قدم می‌زنم. دختری که شال گردن بنفش دارد. و یک دستش را گذاشته توی پالتویش و آن یکی دستش را هم گذاشته توی دست من. و وقتی هم که دستش از سرما می‌لرزد، دستش را می‌گذارم جلوی دهانم و «‌ها» می‌کنم. من دوست دارم این جوری پیاده رو را قورت بدهم.


سرهنگ، سرهنگ نبود. سرگرد دوره شاه بود که صدا می‌زدیمش: آآ سرهنگ. می‌گفت: «همیشه ساعت داشته باش. ببندش به دست چپت.» می‌دانم که برنامه‌ام با شکست روبرو خواهد شد. از وقتی هم که محرم شروع شده، برنامه با سرعت پیشتری به سمت نابودی و انحلال پیش می‌رود. «شاخسی۱» تمام برنامه را زد به هم. البته کاملا تابلوست که دارم چرت و پرت می‌گویم و همهٔ این‌ها بهانه است. به قول تورک‌ها: «گلین اوینیا بیلمیر، دئییر اوتاق ایری دی!2»  ول کن اصلا...

سرهنگ، سرهنگ نبود. سرگرد دوره شاه بود که صدا می‌زدیمش: آآ سرهنگ. می‌گفت: «قوز نکن، قدم هاتو محکم بردار، سرتو هم بالا بگیر، جدی باش» سرهنگ چند وقت پیش مرد. بدون اینکه سرهنگ باشد. حتی دیگر یادش نمی‌آمد که سرگرد بود. حتی مرا هم نمی‌شناخت. وقتی بهش سلام می‌دادم فحشم می‌داد. به قول یکی از رفقا: «اونایی که زندگی رو سخت می‌گیرن، سخت می‌میمیرن و اونایی هم که زندگی رو آسون می‌گیرن، آسون می‌میرن.»

سرهنگ، سرهنگ نبود. سرگرد دوره شاه بود که صدا می‌زدیمش: آآ سرهنگ. سرهنگ دیگر حرفی برای گفتن نداشت...




۱- مراسم عزاداری محرم که توی تبریز بهش شاخسی می‌گوییم. مراسم عجیبی است. اینکه چرا برنامه من را خراب کرد را بعدا می‌فهمید!!
۲- عروس نمی‌تونه برقصه، میگه زمین کجه!!





پ. ن۱: این دفعه دیگر مو‌هایم را نمی‌زنم! حتی اگر « عالیجناب » مدرسه و یا مدیر مدرسه هم گیر بدهد نمی‌زنم! این خط و این نشان!!

پ. ن۲: این قلمچی دقیقا چی از جون من می‌خواد آخه؟! یه بار دیگه از قلمچی زنگ بزنن، من یه حالی ازشون می‌گیرم که تو تاریخ ثبت بشه!

پ. ن۳: گربه‌ام «الی» مادر بزرگ شد!

پ. ن۴: لج باز است دیگر. نمی‌دانم چرا هیچ حس خاصی ندارد. با این کارش، رسما آبم کرد. وقتی «ص» در گوشم گفت: «خوب واسه من بازی در آورد...» شکستم. باز گلی به جمال خودم که حداقل لج بازی نکردم و مثل بچه آدم وظیفه‌ام را انجام دادم. ولی او حالا انگشت نما شده... بابت این موضوع خیلی دلخورم. خیلی. (مخاطب خاص)

پ. ن ۵:
 مارگاریتا
 مارگاریتا
 مارگاریتا
 مارگاریتا
 مارگاریتا
 مارگاریتا!

 سوزن گرامافون
                                 روی نام تو گیر کرده است!              (رسول یونان)
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ساعت   توسط فرزاد  |