|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
ایستادهام کنار رینگ بوکس. رضا و فرشاد مشغول گارد گرفتن برای یکدیگر هستند. فرشاد نیش میزند و رضا پرت میشود روی زمین. زیر لب به آرامی فحش میدهد و بر میخیزد. فرشاد مثل همیشه میبرد. هر دویشان را از رینگ بیرون میآورم. فرشاد سرش را چند باری میتکاند تا قطرات عرق از سرش بریزد. عاشق این صحنه هستم. مثل صحنههای سینمایی است. اوایل سال یکی دو ماهی میامدم اینجا. استاد میگفت: «تو تیزی. مثل برق. خوب جا خالی میدی. حرص حریفو در میاری. اصلا پیش من کار کنی، میشی قهرمان جهان!» استاد چرت زیاد میگفت. راستش من عاشق این جور ورزشها هستم. هر چند آنهایی که میشناسندم میدانند که نه به روحیاتم میخورد و نه به قیافهام! ولی راستش من ارتباط خاصی با خشونت دارم. وقتی رنگ خون را میبینم، حس کسی را دارم که برنده جایزه اصلی یک بانک شده. هیجان انگیزترین اتفاق برایم این است که هر روز با یکی دعوا کنم. کف گرگی بزنم. با مشت دندانهایش را خرد بکنم. و بعد گردنش را بشکنم. لذت عجیبی دارد شنیدن صدای شکستن گردن آدم.
رو میکنم به فرشاد و میگویم: «ببین فرشاد ۲۱ دسامبر قراره بریم رو هوا. نابود بشیم. چرا این روزهای آخر یه بار از این رضا نمیبازی آخه؟ گناه دارهها!! بچه عقدهای شده. جان من یه بار از این بباز! تو اون دنیا حوری و پری قسمتت نمیشه! از ما گفتن بود!!»
فرشاد نگاهی به رضا میکند و مثل جو فریزر آب دهانش را تف میکند به کف سالن: «راستی فرزاد، تو از این جور چیزها سر در میاری، تو اون دنیا، میشه حوری و پری رو خودمون انتخاب کنیم؟! یعنی میشه دلخواه باشه؟!»
: «اصلا وقتی رسیدی اونجا، یه کاتالوگ میدن دستت و میگن انتخاب کن. تو هرسنی موجود دارن. البته مدلشام فرق میکنه. میفهمی که؟!»
: «حله! من راضیم تو این جمعه تموم بشه. وضعمون خرابه داداش»
داشتم میگفتم. من اهل خشونتم. اصلا میخواهم برای اولین بار اعتراف کنم. من یه قاتل زنجیره ایام. هیچ کس از این موضوع خبر نداره. من با کلت آدمها رو میکشم. با خونسردی تمام. همین چند وقت پیش که رفتم «لخ والسا» را بکشم. قبل از شلیک کردن گفت: «آخ، آخ، آخ! بچه جون تو که قرار بود بیای پیش خودم. قرار بود عضو سولیدارنوش بشی. چی شد بس؟! پس تو هم از از آدمهای اون کثافتی. آره، آره، آره!!» و بعد دستی به سیبیلهای مرتبش کشید و نگاهم کرد. بدون اینکه چیزی بگویم مغزش را منفجر کردم. خونش پاشید روی کتابهایی که روی میز کارش بود. لکههای خون بزرگ و بزرگتر شدند و تمام اتاق را پر کردند. من «لخ والسا» را کشتم. لذت بخش بود. دستم را کشیدم به صورت خونیش. چند ثانیهای نگاهش کردم. شیر آب را باز کردم و دستهای خونیم را بردم زیرش. سینک آب پر خون شد. آرامش عجیبی داشت. کلاهم را گذاشتم و آرام اتاق کار لخ را ترک کردم. خانه لخ در یکی از نوستالژیکترین محلات ورشو واقع بود. درست نبش خیابانی که او زندگی میکرد یک کافه بود. نشستم توی کافه و ودکای اصل چهل درصدی روسی سفارش دادم. ودکایم را سرکشیدم. پیک دوم بودم که دختری وارد کافه شد. از این دخترهای شیک لهستانی. مهمانش کردم. از شیشههای بخار گرفتهٔ کافه میشد هجوم مردم را به خانه لخ والسا دید. جسد لخ را سوار یک لادای مشکی رنگ کردند و بردند. و من هنوز با دختر شیک لهستانی مشغول کشف دنیا بودم. گفتم که، من خونسردم. با خونسردی و آرامش کارمو میکنم. من عاشق کارمم. من یه قاتل زنجیره ای ام.
رضا درگوشم میگوید: «من اینو یه روزی میبرم! ببین دیگه!» لبخند معنی داری میزنم. فرشاد به شانهام میزند و میگوید: «پس تو کی میای؟!» عینکم را از چشمم درمی آورم و با پیراهنم لکههایش را پاک میکنم.: «میام. فک کنم از فروردین. میم و همتونو میترکونم! به قول استاد میخوام بشم قهرمان جهان!!» هر سه میخندیم. خندههایمان با بوی عرق مخلوط میشود و سالن گنجویان را پر میکند. عینکم را به چشمم میزنم و میگویم: «بریم همبرگر! همبرگر حسینی؟!»
نشستهام گوشه اتاقم. سه تارم را هم بغل کردهام. یک تکه از گوشت همبرگری که چند ساعت پیش خوردیم، لای دندانهایم گیر کرده. چند لحظه پیش با خلال دندان افتادم به جانش. ولی در نیامد. اعصابم را خرد کرده. نگاهی به کاغذ نت میکنم و شروع میکنم به ساز زدن. دو سی لا دو سی (ریز)، سی لا سل سی لا (ریز)، لا سل فا لا سل (ریز). ساز میزنم. و سعی میکنم از زندگی لذت ببرم. راستی بین خودمان بماند، جسد آن دختر شیک لهستانی را هنوز نگه داشتهام. توی زیر زمین خانهمان. هنوز داریم دنیا را کشف میکنیم.
پ. ن ۱: ایرانشهر هنوز بوی تو را دارد...
پ. ن۲: اینکه ساعت ۲ نصفه شب با دوستت توی کوچه آدم برفی درست کنی و برف بازی کنی و کلی خل و چل بازی دربیاوری، نشانه دیوانگی است؟! یعنی من مریضم؟! یا زیادی پرتم؟! هان کدومش؟!
پ. ن۳: من مرد عملم! اسنادشم موجوده...!
پ. ن۴: مادرت برایت انار دانه کند. رویش کمی گلپر بزند. برایت آیه الکرسی بخواند و اسپندی دود کند. بهشت همین جاست. ایرانشهر. پلاک ۵۶...