دوشنبهها آدم غمگینی میشوم. این را همینجوری الکی نمیگویم. سند دارم. دفتر یاداشتهای روزانه. چند روز پیش داشتم دفترم را ورق میزدم که به این نتیجه جالب (جالب؟!) رسیدم. اگر بحث آبرو و حیثیت و این جور مزخرفات نبود به صورت کامل یاداشتهایم را میگذاشتم. به هر حال این پایینیها، تکههایی از یادداشتهایی است که شرح دوشنبهها است. دوشنبههایی که غمگین میشوم...
دوشنبه- ۸ آبان ۹۱
روز خوبی نیست. سر صبحی با «رهبر» دعوا کردم. مرتیکه دایناسور... بهم فحش داد. منم از کلاسش اومدم بیرون. تنها معلمی که با من مشکل داره همینه. تن مندلیف تو گور میلرزونه با این وضع درس دادنش. فرق منیزم با تیتانیم نمیدونه، اونوقت داره برا من قصه شب میگه...
از امروز شروع کردم به ردیف نوازی. سر کلاس استاد کلی بهم روحیه داد. استاد گفت: «خیلی پشرفت کردی فرزاد این اواخر.» این را خودم هم احساس کردهام. از وقتی به این وضع ( دقیقا کدام وضع؟!) افتادهام، پیشتر با سه تار خلوت میکنم. بعضی اوقات سه تار حکم آرامبخشو داره. با دوز بالا...
دوشنبه- ۲۹ آبان ۹۱
از صبح تا حالا بیحالم. فک کنم سرما خوردهام. آبریزش بینی شدیدی هم دارم. و البته آبزیزش لعنتی و همیشگی چشم. عصر بعد از کلاس سری به پاساژ اسکان زدم. ولی کاش نمیرفتم. نه اینکه اتفاق بدی افتاده باشد. نه... حالم گرفته شد. توی بوتیک نبش پاساژ یک ژاکت دخترانه زیتونی رنگ قشنگ دیدم. از اینکه کسی را ندارم تا برایش این ژاکت را بخرم خیلی ناراحتم. فکر کردم برای خانوم بگیرم. ولی ته دلم راضی نشد. اینکه توی یک رابطهای از طرف مقابلت مطمئن نباشی، خیلی بد است. بدبختانه دقیقا این حال را دارم. به همین خاطر ژاکت رو براش نخریدم. اگه خواهری داشتم، براش میخریدم. ولی خب... خواهرم هم ندارم. احساس مرد تنهایی رو دارم که زنش ترکش کرده... امروز روز خوبی نبود. آنقدر حالم بد بود که حتی تو «شاخسی» هم به جای من رضا طبل زد. نشسته بودم کنار حاج داوود و فقط نگاه میکردم. به عزاداری که شبیه یک عاشقانه تلخ بود. گریه آور... ولی مرد گریه نمیکنه. حرفهای الکی... مردونگیهای الکی...
دوشنبه – ۱۳ آذر ۹۱
ظهر چند ساعت خوابیدم. یه خواب خیلی رمانتیک دیدم. توی خواب معشوقهای داشتم که اسمش گلنار بود. یادم نیست که چه اتفاقی افتاد که از هم جدا شدیم. فقط این یادم مانده که توی کوچهای پرسه میزدم و میخواندم: «گلنار... گلنار... کجایی کز غمت ناله میکند عاشق وفادار... گلنار...» خواب قشنگی بود... حیف که فقط یه خواب بود...
دوشنبه – ۲۷ آذر ۹۱
به بهانه امتحانات ۱ هفتهای زودتر تعطیل کردیم. به خاطر این از صبح رفتم مغازه. هر وقت میروم مغازه کلی افسردگی میگیرم. از بس که مردانی را میبینم که برای نان شب جان میدهند. از این مغازه به آن مغازه بار میبرند و زیر لب به زمانه فحش میدهند. در این روزایی که نان برکت گذشته را ندارد، این جور صحنهها را دیدن عادت شده است. یک شکنجه روحی به تمام معنا است... امروز یکی از باربرهای بازار پیشم نشسته بود. غلامعلی را میگویم. از قیمت پنیر میگفت. از قیمت گوشت میگفت. از این میگفت که: «قدیمها تو نانواییها کسی حرف پول نمیزد. شاطر پول نمیخواست. هرکی پول داشت میداد. هر کی هم که نداشت، یه دستت در نکنه به شاطر میگفت و میاومد بیرون. الان ولی ترازو گذاشتن. نون باید وزن کنی. ببین وضع به کجا رسیده. میدونی چیه؟ این ها نمی دونن... نون وزن نداره. برکت داره. باید برکت نون اندازه گرفت نه وزنشو... ولی برکتها هم رفته پسر جون...» بغض داشت. بسته سیگارشو از جیبش در آورد و گفت: «این سیگار رو میبینی. ما ندارها از اینها میکشیم. از این بهمنها. میدونی تا همین چند وقت پیش چند بود و الان چند شده؟ نمیدونی که! یه عمری کشیدیم و با کیف دود کردیم. الان به خاطر گرون شدن باید ترک کنیم. خدایا کارمون کجا کشیده آخر عمری...» دلم سوخت. ۵۰ سال پیشتر ندارد، ولی میگوید آخر عمری. خدایا واقعا کارمون کجا کشیده...
دوشنبه- ۴ دی ۹۱
امروز صبح تو باغشمال که با پیرمردها ورزش میکردم، جلو چشمم یکیشون سکته کرد. آقای زینالی... از آن معلمهای بازنشسته اتو کشیدهای است که تا به حال سابقه نداشته حتی یک روز هم ورزش را بپیجاند. بردیمش بیمارستان. دلم به حال دخترش سوخت. کلی گریه میکرد. از قیافهاش معلوم بود که حتی صبحانه هم نخورده. برایش از بوفه بیمارستان آب پرتغال و کیک خریدم. کمی حالش بهتر شد. آقای مددی هم که پیرمردی بامزهای است، آروم در گوشم گفت: «پسر جون تو این وضع مخ دختر رو نزنیها!!» امروز تنها یه بار خندیدم، آن هم بعد از شنیدن جمله اقای مددی. پیشتر به مرگ فکر میکنم. الان هم نمیدانم زینالی زنده است یا مرده. فردا مشخص میشود. هر چه باشد. مرگ ترسناکه... ترسناکتر از مرگ خودم، مرگه اطرافیانمه... خدایا از این شوخیها با ما نکن...
دوشنبه- ۱۸ دی ۹۱
غمگینم. نمیدانم چرا همیشه یک چیزی در زندگی جاش خالیه. هر چی هم داشته باشی، باز انگار یک چیزی نداری. الانم همین حس را دارم. نمیدانم اسمش چیست... هیچ کمبودی هم به ذهنم نمیرسد. ولی باز اذیتم میکند. نمیدانم... فکر کنم باید برم پیش یه روانشناس... البته اینو فروغ گفت...
الان هم خانه «مادربزرگ» هستم. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. شب را پیشش میمانم. مادر بزرگ خودش یک پا روانشناس است. میخواهم باهاش حرف بزنم. احتمالا بدونه این جای خالیه زندگیم چیه...
دوشنبه- ۲۵ دی ۹۱
الان که مینویسم. طبقه پایین غوغاییه. چند تا از شاگردای قدیمی مامان اومدن به دیدنش. اونطوری که از شاگرداش شنیدم مامان معلم خوبی بود. فک کن. یه معلم ریاضی و فیزیک دبیرستان که هم اخلاق خوبی داره، هم خوشگله، هم خوش خنده اس و همه شاگرداش هم دوسش دارن... مامان من اینجوریاست. عاشقشم!
دقیقا نمیتونم بگم امروز روز خوبی بود یا نه. حوالی ظهر فروغ کادوی تولدمو با چند روز تاخیر داد. یه پلیور کرم رنگ که یقههای ایستادهای داره. البته چند تا چیز دیگه هم داد. یه عطر و یه کارت پستال. موهاشو هم رنگ کرده بود. قهوهای روشن. خودش گفت: «اینم خودش یه جور هدیه اس» دوسش دارم... البته رنگ موهاشو میگم!!
عصر هم که مراسم ختم پدر عطا بود. به خاطر اینکه چند تا از عموهای عطا خارج زندگی میکنند، چند روز دیرتر ختم گرفتند، تا آنها هم حضور داشته باشند. عطا چند باری بغلم کرد و تو بغلم گریه کرد. سال پیش هم سهند و علی این وضع را داشتند. عطا گفت: «فرزاد اگه شب بیکاری، بیا خونه ما.» چند ساعت بعد باید بروم پیشش. شبی طولانی در پیشه آقا فرزاد...
پ. ن۱: خدایا جون هر کی که دوست داری، نذار این اتفاق بیفته. حداقل به یه شکل دیگه این اتفاق شکل بگیره... من این جوریو دوست ندارم...
پ. ن۲: به سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن... رفیق را بلندتر بخوانید لطفا...
پ. ن۳: راستی چرا دیگر برف نمیبارد؟
پ. ن۴: دل به آبی آسمان بدهی
به همه عشق را نشان بدهی
بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد... «سید مهدی موسوی»
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت توسط فرزاد
|