باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

-

 - خب خدا رو شکر پسش داد دیگه؟
- آره!
- الان هم بهش قول دادی که دیگه دور این کار‌ها رو خط بکشی؟
- یه حرف‌هایی زدیم. ولی جدی نیست. تو نگران نباش. من هنوز هستم!
-  مگه به تار سیبیل بابات قسم نخوردی؟
- چرا! ولی خب نمی‌شه! راستش من آدم نمی‌شم!

 -

 شما که غریبه نیستید. تازگی‌ها آدم سخت گیری شده‌ام. هر کتابی را نمی‌خوانم، هر فیلمی را نگاه نمی‌کنم، با هر دختری راز خلقت را کشف نمی‌کنم (!!)، هر درسی را نمی‌خوانم، هر آهنگی را گوش نمی‌کنم، هر غذایی را نمی‌خورم (یک دروغ بزرگ!)، هر ورزشی را انجام نمی‌دهم، هر مجله‌ای را نمی‌خرم، هر لباسی را نمی‌پوشم، و کلا برچسب سخت گیری را به پیشانی‌ام چسبانده‌ام. این کار‌ها را فقط و فقط به خاطر احترام به خودم انجام می‌دهم. منکر این هم نمی‌شوم که الان نشسته‌اید پشت مانیتور رایانه‌تان و یک لبخند مسخره بهم می‌زنید و شاید زیر لب بهم می‌گویید: این پسره هم عجب گلابی تشریف داره. ولی خب برایم زیاد مهم نیست که چه فکر می‌کنید. خود خواهانه به نظر می‌رسد. ولی واقعیت است و کتمان واقعیت از دست من بر نمی‌آید. می‌دانید تا همین چند وقت پیش کتاب‌های صادق هدایت گل‌های سرسبد کتابخانه‌ام بودند. اما تازگی‌ها منتقل شده‌اند به انباری پشت بام. از بس که حال آدم را خراب می‌کنند. در عوض کتاب‌های نادر ابراهیمی، مرادی کرمانی و کتاب شعر‌های سهراب سپهری جایشان را گرفته‌اند. طی چند ماه به کل عوض شده‌ام. قسم می‌خورم چند ماه پیش از سهراب سپهری متنفر بودم! اما تغییر چیز عجیبیست. همین تغییر باعث شد که دیگر هر آهنگی را از هر خواننده‌ای گوش نکنم و به پرده‌های نازک گوشم احترام قائل شوم. یا عضلات بدنم را که زیادی دوستشان دارم، را با ورزش‌های مرخرف خسته‌شان نکنم. شما که غریبه نیستید. فکر کنم زیادی سخت گیر شده‌ام. ولی می‌دانم این سخت گیری هیچ ضرری برایم نخواهد داشت. سرتان را درد آوردم. ببخشید...


-

 صادقانه بگویم که آدم جوگیری هستم. بعضی اوقات هر اتفاقی باعث می‌شود که جریان جوگیری توی مغرم شروع به فعالیت کند و چند ساعتی را در توی خیالات و عالم برهوت رویا‌ها مشغول گشت و گذار بشوم. همین چند وقت پیش خواب دیدم که نویسنده شده‌ام. آن هم در ژاپن. همین خواب باعث شد که چند ساعتی توی فکر نویسنده شدن باشم. اول فکر دفتر کاری افتادم که باید در آن کتاب‌هایم را بنویسم. احتمالا دفتر کارم پنت هاوس یکی از برج‌های منطقه «بون کیو» توکیو است. بالکن بزرگی که واحدم دارد باعث شده چند تا درخت مقدس معبد هم آنجا بکارم. پنجره‌های شیشه‌ای بزرگی که دور تا دور واحدم وجود دارد یک تصویر پاناروما از توکیو جلوی چشمانم به وجود آورده. به جز این‌ها چیزی خاصی توی واحدم به به چشم نمی‌آید. صدای ویولنسل هم که همیشه توی دفترم می‌پیچد هم باعث شده که تمرکزم روی نوشتن پیش‌تر بشود. هر روز ۵ ساعت اینجا مشغول نوشتن هستم. در این مدت هم هیچ ارتباطی با دنیای بیرون واحدم ندارم. حتی زنم هم در این ساعات به من زنگ نمی‌زند. خوشبختانه هیچ خبرنگاری هم آدرس دفتر کارم را ندارد. احتمالا هم آخرین کتابم نامزد جایزه نوبل ادبیات شده است. هر چند می‌دانم داوران بنیاد نوبل ناعادلانه‌ترین و نامردانه‌ترین تصمیم را خواهند گرفت و جایزه امسال را هم به نویسنده دست چندمی از بورکینافاسو خواهند داد و مثل هر سال کتاب مرا نادیده خواهند گرفت. ولی مهم نیست. همین که عصر‌ها توی پارک «کویشکاوا» آدم‌هایی را می‌بینم که کتاب مرا می‌خوانند برای من مهم‌تر از هر چیز دیگری است... شما که غریبه نیستید، بین خودمان بماند منم زیادی جوگیرم...


-

 چندروزی بود که موبایلم توسط رعنا‌ترین دخت، زیبا‌تر از زیبا‌ترین زن، بانو‌ترین بانوی عالم؛ مامانم توقیف شده بود. خیلی خیلی اتفاقی توی موبایلم اسم‌ها و شماره‌هایی دید که نباید می‌دید. جانم برایتان بگوید که کلا بر باد رفتیم. البه جای شکرش باقی است که در آخرین لحظه کارت حافظه موبایلم را نجات دادم. وگرنه معلوم نبود که مامانم تا به حال چه بلایی سرم می‌آورد. شما که غریبه نیستید، همین امروز (۲۹ بهمن) تولد مامانم بود. ظهر که از اردوگاه اجباری بر گشتم، کادویش را دادم، تبریک گفتم و روی ماهش را بوسیدم. گفتم: «غلط کردم» جواب داد نمی‌شه. گفتم: «چیز خوردم» گفت خدا نکنه. گفتم: «تکرار نمی‌شه» گفت این چندمین باره که اینو می‌گی. گفتم: «به یه تار سیبیل بابا قسم می‌خورم که دیگه از این کار‌ها نکنم» گفت بگیر و برو آدم شو. موبایل داد. لپ راستم را هم کشید. قربان قد و بالای لاغرم هم رفت. اعصاب شما را هم بهم ریختیم. شرمنده...




پ. ن۱: و اینک عینک جان لنونی...! 

پ. ن۲: رتبه در مدرسه یک، رتبه در منطقه یک، واقعا دیگه از خدا چی می‌خوام... 

پ. ن۳: لذت مرفه بی‌درد بودن...! 

پ. ن۴: و شکل راه رفتن تو
                     معنای مثنوی است...                         «یدالله رویایی»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت   توسط فرزاد  |