باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.
سلام استالین!

نامه‌ات همین چند ساعت پیش بدستم رسید. افتخار می‌کنم که دوستی مانند تو دارم. تو لیاقت بهترین‌ها را داری. امیدوارم به زودی دیداری در کاخ کرملین با هم داشته باشیم. در نامه‌ات از حال و احوالاتم پرسیده بودی؛ همین را بدان که: «آنچه بر من گذشت خود سیزده بود...» ۱۰ روز از عمل چشمم گذشته است. و تازه دیروز پانسمان چشمم را باز کردند. عمل جراحی چشم چپم هم ماند برای وقتی دیگر. چشم راستم که اصلا وضع خوبی نداشت. ولی یکی دو روز است که راحتم. وضعیت بینایی‌ام تا حد بسیار زیادی بهبود یافته. می‌دانی استالین! در این ۶ ماه اخیر زجر بسیار زیادی کشیدم. شوخی نیست که! آب مروارید است... ولی الان خوبم... آن قدر که می‌خواهم پرواز کنم...
رفیق شفیق! استالین مهربان!
این ۱۰ روز بعد از عمل را در خانه مادربزرگ گذراندم. می‌خواستم نوع دیگری از بطالت و علافی را تجربه کنم! تا پاسی از شب با پسر عمو‌هایم شطرنج بازی می‌کردم. جایت خالی بعضی اوقات پاسور هم بازی می‌کردیم. از فوتبال تماشا کردن هم نگذشتم! مادربزرگ یک تلویزیون ۲۱ اینج قدیمی دارد. نمی‌دانی که چه کیفی دارد. یک بشقاب تخمه آفتابگردان می‌گذاشتم کنار دستم و فوتبال تماشا می‌کردم. مادربزرگ هم برایم خیار پوست می‌کند. نمک رویش می‌پاشید و می‌داد دستم و من با ولع خاصی می‌خوردم. راستش من از بچگی عاشق خیار بودم. اصلا بوی خیار را از خود خیار پیش‌تر دوست دارم. یادم باشد وقتی آمدم مسکو برایت خیار باسمنج هم بیاورم. راستی یک چیز جالب هم برایت بگویم. شب‌ها توی لحاف تشکی می‌خوابیدم که پدربزرگم زمانی روی آن‌ها می‌خوابید. اصلا وقتی مرد توی همین لحاف تشک خوابیده بود. مادربزرگم می‌گوید که این لحاف تشک ماله پدر پدربزرگت بود. یعنی مال حاج اسماعیل. احتمال می‌دهم او هم توی این لحاف تشک مرده باشد. راستش هیچ ترسی از این بابت ندارم... خلاصه که استالین نازنینم: خونه مادربزرگه هزار تا قصه داره، خونه مادربزرگه شادی و غصه داره، خونه مادربزرگه حرف‌های تازه داره، خونه مادربزرگه گیاه و سبزه داره...
دوست قدیمی! دیروز عصر بعد از مدت‌ها توانستم قدمی در شهر بزنم. ولی کاش نمی‌زدم. وضع خوبی نیست. حال و روز مردم را می‌گویم. این دم عیدی هم حال مردم پیش‌تر داغون شده. با هر کس سر صحبت را باز می‌کنی از گرانی می‌نالد. غم انگیز است حال مردم. نگاه‌های شرمنده مردان سرزمین من زیادی توی ذوق می‌زند. این روز‌ها دستان پینه بسته و چشمان خسته و شرمنده مردان ایرانی غم انگیز‌ترین تابلوی نقاشی دنیاست. استالین! این حرف‌ها هیچ دخلی به سیاست ندارد. همیشه گفته‌ام که سیاست لقمه بزرگی است. این سیاستمداران امروزی هم دهانشان خیلی کوچک‌تر از آن است که بخواهند این لقمه بزرگ را توی دهانشان جا بدهند. اصلا استالین بیا بحث را عوض کنیم و از چیز‌های دیگری حرف بزنیم. چطور است که از دختر‌هایمان حرف بزنیم. حال دو تا دختر من که خوب است. الیزا و روزیتا را می‌گویم. هر روز خوشگل‌تر می‌شوند. از پسر‌هایم هیچی برایت نمی‌گویم. همین را بدان آن قدر شیطان هستند که می‌توانند یک شهر را بهم بریزند. امیدوارم حال دختر تو هم خوب باشد.
جان جانان من!

می‌دانم از خواندن نامه غم انگیز و طولانی من خسته شده‌ای. مرا ببخش.امیدوارم به زودی بتوانی تمام جهان را فتح کنی. آن وقت با هم توی اتاق پذیرایی کاخ کرملین می‌نشینیم و نوشیدنیمان را سر می‌کشیم. و بعد شروع می‌کنیم به چرت و پرت گفتن ودری وری گفتن. راستی استالین! از هوگو چاوز خبر داری؟!



پ.ن: به گمانم با خواندن این نوشته آشفته و درهم برهم اوضاع این روزهایم را درک کرده باشید. تنها دلخوشی این روزهایم خوب شدن چشمم است. بعد از عمل یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: تموم شد... خدایا با من از این بازی ها نکن... جان من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت   توسط فرزاد  |