شاید عجیب باشد اما تا به حال گم نشدهام. اما تا دلتان بخواهد، خیلی از «چیز»هایم را گم کردهام. این «چیز» که میگویم یعنی خیلی چیزها: آدمها، شمارهها، اسمها، اسباب بازیها، خودکارها، مدادرنگیها، حرفها... و خیلی چیزهای دیگر. اما این مورد زیادی ترسناک است. فکر میکنم لقب ماورایی لقب مناسبی برای این اتفاق باشد. یادم نیست که چند روز پیش بود. ایستادم بودم جلوی آینه تمام قدی اتاقم، و پیراهنم را درآورده بودم تا به عادت همیشگی تیکههای شکمم را بشمارم. قبول دارم که عادت خیلی خز و جواتی است. اماخب با کلاسترین آدمها هم بعضی اوقات عادتهای خزی دارند. فک کنم دوتا از تیکهها را شمرده بودم که یک هو متوجه شدم. ترسیدم. از دو چیز زیادی میترسم. اولیش این است که یک روز صبح از خواب بلند شوم و بفهمم که تمام موهایم سفید شده. دومیش هم این است که باز یک روز صبح از خواب بلند شوم و ببینم که تمام موهایم ریخته و کچل شدهام. اما این دیگر خیلی ترسناک بود...
آدمها وقتی به دنیا میآیند یک نشانههایی روی بدنشان به طور مادر زاد به همراه میآورند. بعضیها ماه گرفتگی پیدا میکنند. بعضیها کک و مکهای ریز، بعضیها خون مردگی، و بعضیها مثل من خال قهوهای. درست پنج سانتیمتر بالاتر از نافم، این خال از زمان به دنیا آمدنم وجود داشت. هر چقدر که من قد میکشیدم خال محبوب من هم بزرگتر میشد. جلوی آینه بودم و تیکه سوم را که داشتم میشمردم، یک هو دیدم خال نازنینم سرجایش نیست. عینکم را زدم به چشمانم و بار دیگر حوالی نافم را گشتم. نبود که نبود. اولش فکر کردم که خال من جابه جا شده. تمام آن حوالی را گشتم. پایین و بالای شکمم را خوب جستجو کردم. اما اثری از خال همسن و سالم نبود. گم شده بود و این اصلا اتقاق خوشایندی نبود. چند دقیقه بعد به ذهنم رسید که شاید اصلا هیچ خالی توی کار نباشد و اصلا پنج سانتیمتر بالاتر از نافم هیچ چیزی وجود ندارد و همه اینها ساخته ذهن تخیلی ام باشد. ولی امکان نداشت. یک عکسی از ۲ دوسالگیام دارم که در آن لخت لخت دراز کشیدم و برادرم مشغول عوض کردن پوشک بمباران شدهٔ من است. این عکس را از توی آلبوم در آوردم و پنج سانتیمتر بالاتر از نافم زوم کردم. بود. خالم را میگویم. یعنی از بچگی بود و حالا به طرز خیلی مشکوکی سر جایش نبود. چند باری سرم را به در و دیوار کوبیدم تا از سلامتیام اگاه بشوم. انگار توهم و خیال نبود. واقعا سر خالم چه بلایی آمده بود؟! گم شده؟! به سرقت رفته؟! راستش را بگویید چه کسی خال مرا جا به جا کرد؟!
چند روزی از آن روز گذشته و خال من سرجایش نیست. خال راهم مانند آن «چیز»ها گم کردم. این از خریت من است. بعضی اوقات اصلا اهمیتی به داشتههایم نمیدهم. یک نگاهی که به دور و برم بیندازید میفهمید که چقدر میتوانم از داشتههایم استفاده کنم. اما نمیکنم و این جزوی از همان فرایند نه چندان پیچیدهٔ خریت و حماقت محض من است. هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسد. چند هفته پیش بود که یکی از دوست دخترهای پولدارم پرید. سر یک لجبازی محض. خودتان میدانید که دختر پولدار چه نعمتی است. یا وقتی بچه بودم چند تا از اتومبیلهای ماکتم از دستم افتادند و خرد شدند. گریه نکردم. اما واقعا حال خرابی داشتم. بدترین لحظات برای بچهها زمانی است که سر اسباب بازیهایشان اتفاقهای بدی بیافتد. گم بشوند. بشکنند. یا توسط بچههای دیگر مورد سرقت قرار بگیرند. (اتفاق غم انگیزتر از این سراغ دارید؟!) این خال هم مانند این «چیز»ها گم شد. به همین سادگی...
بیا و همه این اتفاقها را فراموش کنیم. اصلا گور بابای خال. گم شده که گم شده. ولش کن. مطمئنم یک روز ی خال من بر میگردد سر جایش. درست پنج سانتیمتر بالاتر از نافم. آن روز تو و من زیر آفتاب گرم و سوزان بورلی هیلز توی حیاط خانهمان مشغول آفتاب گرفتن خواهیم بود. آن روز ما دیگر آدم نیستیم. پولداریم. آخر میدانی آدم با پولدار فرق دارد. داشتم میگفتم ما در حالی که دراز کشیدهایم، با هم درباره احتمال حمله موشکی اتمی کره شمالی به امریکا بحث میکنیم و نوشیدنی بدون الکلمان را سر میکشیم. و تو دستت را میگذاری روی شکمم. درست پنج سانتیمتر بالاتر از نافم. و من از زیر عینک آفتابیم تمام تو را بر انداز میکنم. و آرام توی گوشت میگویم: خودت را محکم به من بچسبان. نگذار گمات کنم. بچسب. بچسب. بچسب...
پ. ن۱: من از تایپ کردن خوشم نمیآید. به همین خاطر زود زود آپ نمیکنم. فقط همین.
پ. ن۲: با همگان به سر شود، بیجیگر به سر نمیشود... (تقدیم به جیگر و رفقای نازنینش: کلاه قرمزی، فامیل دور، گاوی، پسرعمه زا، دختر همسایه، پسر خاله با مرام و سرور و سالار همهٔ داغونها و له شدگان تمام تاریخ آقوی همساده!)
پ. ن۳: نامردا قیچی رو گرفتند دستشون و میخوان مثل گوسفند موهام قیچی کنن! ولی من از رو نمیرم که! حالا شما هی بیافتین دنبالم! من گوسفند سگ مصبی هستم آقای مدیر حال به هم زن، آقای ناظم کچل و خپل، آقای کلانتر بیمنطق...! موهامو هم کوتاه نمی کنم :)
پ. ن۴: حیف که دو سال از من بزرگ تره...
پ. ن۵: فرزاد فایتر!! لقب جدیدی که این روزها بچههای محله و باشگاه برایم گذاشتهاند!! خیلی دوست دارم این لقبو! فوق العاده اس:)
پ. ن۶: خب دقیقا نمیدانم چرا این روزها هی زبونم میگیره. هیچ جملهای را نمیتونم صحیح و سالم به پایان برسونم. یه جور لکنت زبان شاید بشه. کلا اعصابمو ریخته بهم. خیلی بده...
پ. ن۷: بزی مرد. گربه بامزهای بود. تازگیها هم زاییده بود. اسم بچهاش را گذاشته بودم: ویلیام. اما بزی بعد از زایمان مرد. ناراحت شدم. فکر کنم یکی از همسایه ها چیزخورش کرده بود. ولی عیبی نداره. بعد بزی چند تا گربه دیگه هم دارم. و میتونم کنارشون حال کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|