هوا، هوای لندن است. از آن جنس هوا هایی که دوست داری لب رود تایمز قدم بزنی و تخمه بشکنی و گاهی سنگ بندازی توی آب. بعد بروی و روی نیمکت کنار برج ساعت بیگ بن بنشینی و کمی چرت بزنی. بعد هم ابرهای سیاه و متراکم به یکدیگر برخورد کنند و باران شدیدی همراه رعد و برق همه جا را فرا بگیرد. ولی خب اینجا لندن نیست. شهر ما هم رود تایمز ندارد. ساعت بیگ بن هم ندارد. الان هم روی هیچ نیمکتی ننشسته ام. فقط ایستاده ام توی صف عابربانک سر محله مان و منتظرم آقای « ش » که جلوی من ایستاده و دارد با عابربانک سر چند هزار تومان دعوا می کند کارش تمام شود تا من بتوانم چند 5 هزاری از دستگاه بگیرم. آقای « ش » به همراه برادرش « ب » بساز بفروش های معروف محله ما هستند. هر دوتا هم سیبیل دار و تا حدی زیادی چاق هستند. از هر دویشان بدم می آید. کارشان شده بلعیدن خانه های بزرگ و قدیمی محله ما و بعد ساختن آپارتمان های بدریخت. همین چند وقت پیش هم مشتری خانه ما بودند. می خواستند خانه قشنگ و قدیمی ما را بکوبند و جایش یک پنچ طبقه 15 واحده زشت بسازند. اما ما بهشان نفروختیم. آقای « ش » پول را از دستگاه عابربانک می گیرد و بعد پول ها را می شمارد. از پشت می گویم :« آقای ش دستگاه پولو درست میده ها. چرا می شماری دیگه؟! » رو برمی گرداند و چشم هایش گرد می شود:« به به! سلام فرزاد جون! حاجی چطوره؟! سرحاله دیگه؟! سلام برسون. راستش من به این دستگاه ها اطمینان ندارم! یهویی دیدی اشتباه کرد دیگه! از کجا می دونی! » می خندم و می ایستم جلوی دستگاه. نگاهی به پشتم می اندازم. دختر جوانی که دانشجو بودن از سر و کولش می بارد ایستاده. رو می کنم بهش و می گویم:« خانوم شما بفرمایید. من عجله ندارم. » او هم تعارفی تیکه پاره می کند و با یک ببخشید می آید جلوی دستگاه. این احترام گذاشتن به جنس نسوان را مادرم به هم یاد داده. مادرم یک بار گفت :« بچه جون، خانوم ها مقدمن، تو همه چیز. باید بهشون احترام بذاری. اینو یاد بگیر» دختر خانوم سانتی مانتال که بوی عطرش شعاع چند متری دستگاه را بد جوری پر کرده، پولش را از دستگاه تحویل می گیرد و شروع می کند به شمردن پول. راستش نمی دانم چرا امروز هر کس پولی را از عابربانک می گیرد شروع می کند به شمردنش . خیلی کار کمیک و بامزه ای است. می خواهم به دختر تاکید کنم : « نشمار عزیزم. نشمار. دستگاه پولو درست می ده! بفهم اینو » ولی خب نمی گویم. کار بدی است که آدم زود با جنس مونث وارد بحث شود. این را هم مادرم یاد داده است. یک بار گفت :« بچه جون، با زن ها نباید زود پسر خاله بشی. نباید خودتو زیاد شیرین کنی. بدشون میاد. باید غیر مستقیم باهاشون ارتباط برقرار کنی. اینو یاد بگیر » دختر سانتی مانتال بعد از شمردن پول ها، می رود. راه رفتنش را نگاه می کنم. ( کار زشتی است به نظرتان؟!) و بعد پولم را از دستگاه می گیرم. هندزفریم را توی گوشم می گذارم. آهنگ YESTERDAY را از گروه بیتل ها انتخاب می کنم و صدای پل مک کارنتی توی گوشم می پیچد. مک کارنتی، خواننده بهار است. آخر می دانید خواننده ها برای خودشان فصل دارند. مثلا لئوناردو کوئن خواننده شب های سرد زمستان است. یا مثلا شپ پره ( هنرمند واقعی، سرور و سالار موسیقی شیش و هشت، سلطان پارتی های شبانه) خواننده شب های تابستان و دور هم جمع شدن های دوستانه است. چاووشی هم جان می دهد به عصرهای پاییزی. بنان هم خود خود بهار است لامصب. شجریان اما خواننده تمام فصول است. می روم و خودم را می اندازم روی چمن های وسط خیابان 17 شهریور. سعی می کنم چشمانم را ببندم و به آینده فکر کنم. به روزهایی که قرار است از شهرم دور باشم. به روزهایی که قرار است سخت کار کنم. به روزهایی که قرار است مستقل زندگی کنم. به روزهای بی تو. به روزهای بی او. احساس می کنم آینده خطرناک است. غمناک است. جان فرساست. جهنم است... اصلا آینده را ول کن. به صحبت های مادر فکر کن. به این فکر کن که چطور می شود آدم با جنس مونث به صورت غیرمستقیم ارتباط برقرار کند. اصلا غیرمستقیم یعنی چی؟ اصلا مستقیم چه جوری میشه؟! نه اینجوری نمیشه. باید از مامان بپرسم...
پ.ن۱: من خوبم. شما خوبین؟!
پ.ن۲: من هر چقدر که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که خیلی آدم خوبیم. فقط کاش این دختره هم به این نتیجه برسه. به مغزتون فشار نیارید. این دختره رو شما نمیشناسید. یه دختر از خود راضی. طرف فک کرده دختره بیل گیتسه. راستی گفتم دختر بیل گیتش. دیدینش؟! اسمشو تو گوگل جان سرج کنید و ببینید چه جیگریه. اصن یه وضعی. من از پشت کامپیوتر عاشقش شدم. اصن یه وضعی...
پ.ن۳: به زودی می ترکانم. کامینگ سون...
پ.ن۴: خرداد پر حادثه... پر حادثه... پر درد... پر امید... پر شور... بی او.
پ.ن۵: یه اشتباهی کردم گفتم این نزدیک امتحانات کلا دور و بر دختر و دوست دختر خط بزنم و بشینیم درس بخونم. بعدش الان که تموم درس ها رو دوره کردم، می فهمم که چه غلطی کردم. یعنی همه دختر ها پریدن. هیچ کدومشون هم راضی به برگشت نمی شن. الانم شدیدا نیاز به دوست دختر دارم. حالا شما به بزرگواری خودتون اگه دختر خوشگل و نجیب و پولدار و فهیم سراغ دارین شماره موبایلشو تو کامنت ها بنویسید. رودربایستی هم نداریم باهم. اصلا دوست داشتین شماره خودتون هم بنویسید. من خیلی خیلی جدی این درخواستو کردم! سر این موضوع اصلا شوخی سرم نمیشه. گفته باشم :))
پ.ن۶: زیبای من،
چشمان تو برای صورتت بسیار بزرگ است،
چشمان تو برای زمین بسیار بزرگ است. ( پابلو نرودا )
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|