|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
-
میخاره. درست انتهای ستون فقراتم. نمیدونم چرا این مگس خون خوار اینجای بدنمو نیش زد. جای دیگهای نبود یعنی؟ من اگه یه روز مگس بودم، جای بهتری رو نیش میزدم. مثلا لای انگشت اشاره و شست. خیلی جای بهتریه. تازه پیشتر دخترها رو نیش میزدم. البته نه همه دخترها. ولی این مگسه عقل نداشت. اصلا مگس عاقل نباید اینجا باشه که. باید بره کشتارگاه. اونجا قطعا بهش خوش میگذره. جای محرکه ایه. جایی که خون تمام در و دیوار سالن کشتارگاهو گرفته. صدای ترسناک و خوف ناک فنهای خراب سالن. جوی خون که روی زمین راه افتاده. استخونهای سفید گوسفندهای بیچاره. صدای نالههای دردناک کارگرهای زن. محتویات شکم گوسفندها که گوشه سالن ول شدن. بوی تعفن. بوی خون تازه. دندنونهای یکی درمیون که وسطش کلی علف و یونجه گیر کرده. زوزه سگ نگهبان که توی حیاط از گرسنگی داره تلف میشه. واق واق. واق واق... واق... واق. معرکه اس. ولی این مگسها عقل ندارن. نمیدونن اونجا چه خبره. اگه میدونستن به انتهای ستون فقرات من گیر نمیدادن. اوه. اوه. خیلی میخاره...
تف، تف به این سرنوشت. خر شدم. خر.. اشتباه کردم. اگه اون فرم زرد رنگو پر نکرده بودم، الان نشسته بودم توی خونه مون و بازی منچستر رو نگاه میکردم. ولی حالا نصف شبی ایستادم بالای برجک نگهبانی پاسگاه متروکه مرزی شماره چهل و سه مرز افغانستان و دارم این چرت و پرتها رو مینویسم. با این خودکار بیک هم سخته نوشتن. آخه وضعه منو نمیدونینن که. این پاسگاه جمعا رو هم رفته یه دونه سرباز داره که اونم من فلک زدهام. یه دونه هم فرمانده داره.ها،ها،ها... هاهاها...ها... ببخشید این خودکار نمینویسه من مجبورم بعضی اوقات نوکشوها کنم تا گرم بشه و بنویسه. داشتم میگفتم. این فرمانده با زن و بچه هاش اینجا زندگی میکنه. البته یه دونه بچه داره. که اونم از بخت سیاه من بدبخت دختره. اونم چه دختری. پاسگاه به جای باروت بوی تن اونو میده. حساب کردم قدش هم به من میخوره. یعنی چند سانتیمتر از من کوتاهتره. تازه چند بار از پنجره پاسگاه یواشکی دیدم که داشت بازی منچستر یونایتد میدید. درست مثل خودم عاشق منچستره. به به. دیگه چی بهتر از این. اما نه. فکر تون منحرف نشه. من از اون روز که یواشکی به این دختر نامه دادم. بدبختیام شروع شد. نامه که چه عرض کنم. صفحه اضافی دفترچه مرخصیم رو کندم و پشتش چند تا جمله درهم و برهم نوشتم. توش نوشتم که: به کی بگویم... مرجان... عشق تو مرا کشت... بعد مخفیانه و دور از چشم فرمانده دادم بهش. چند روز گذشت. یه روز بالای برجک داشتم نگهبانی میدادم. جایی که پاسگاه ساخته شده، یه جای خیلی پرتیه. تا حدی که هیچ قاچاقچی هم از اینجا جنس قاچاق رد و بدا نمیکنه. یه دشت وسیع بیآب و علف که از اول صبح تا همین نصف شب فقط طوفان شن راه میافته. همینجوری که نگهبانی میدادم و کلاشینکفمو بغل کرده بودم و باهاش عشق بازی میکردم. یهو دیدم یکی صدام میزنه: ناظم. ناظم... پایینو نگاه کردم دیدم دختر فرمانده داره منو نگاه میکنه و توی دستش هم یه کاغذه. فرمانده هم اونور پاسگاه داشت سیگار دود میکرد. به دختره گفتم: کاغذو ببند به یه سنگو بنداز بالا... ولی کاش نمیگفتم. آقا خر شدم. خر... کاغذ پرتاپ کرد بالا. دستمو دراز کردم تا بگیرمش. سرعتش خیلی بالا بود. اما گرفتمش. دختره هم خیلی زود رفت توی پاسگاه. کلاشینکفو گذاشتم زمین. کاغذ مچاله شده بود. بازش کردم. چه خط خوشی داشت. یه شعری نوشته بود که فکر کنم از صفحه شعر مجلات زرد برداشته بود و نوشته بود توش. خوندمش. پایین صفحه چند تا کلمه جدا از هم نوشته بود. کلمههای خیلی ساده و پیش افتادهای بودند. با این حال خوندمشون. کلمه چهارم کلمه «کشیش اعظم واتیکان» بود. کلمه عجیبی بود. همین که زیر لب گفتم «کشیش اعظم واتیکان» این طوری شدم. خر شدم. خر... باور میکنید. خر... الانم چهار تا پا دارم. توی این برجک هم گیر افتادم. چند باری خواستم از پلهها بیام پایین که نتونستم. گیر کردم. اینجا هم یونجه پیدا نمیشه بخورم. چند روز که هیچی نخوردم. شدم یه پوست استخون. لامصب یه بلایی سرم آورد که دیگه هیچ غلطی نمیتونم بکنم. البته تقصیر خودم هم هست. آخه آدم عاقل چرا میای سربازی. اومدم و خر شدم. فرمانده هم انگار نه انگار. کچل بیخاصیت. هی به من میگه: اون بالا باش و پست بده. انگار نفهمیده که من خر شدم. فکر میکنم من همون سرباز وظیفه «ناظم معتقد» هستم. دختره هم دیروز اومد رخت هاشو پهن کنه. کلی بد و بیراه گفتم بهش. گفتم: دختره بیهمه چیز اگه منو به آدم تبدیل نکنی، خودم میاندازم پایین. اونوقت همه میفهمن چقدر تو اشغالی. دختره بیتربیت رو کرد به منو یه فحش مردونه داد. اصلا خیلی زشت بود. من انتظار نداشتم منچستر اینجور هوادار بیتربیتی داشته باشه. خلاصه که من خر شدم. خر... شما هم خر نشید برید سربازی تا خر بشید.