نگاهی به ساعتم میاندازم. هنوز دو ساعتی مانده به افطار. همیشه دوست دارم درست دم اذان برسم خانه. اصلا امروز که خانه خودمان نمیروم. امروز پلاس میشوم توی خانه مادربزرگ. البته این یکی مادربزرگم. مادر مادرم. همانی که خیلی شیک و پیک است و اصلا شباهتی به مادربزرگهای توی قصهها و آن یکی مادربزرگم ندارد. تنها اشکالش هم بعضی اعتقادات شدید مذهبیاش است. او هم گناه ندارد که. از همان بچگی توی مخش این عقاید را فرو کردهاند. امروز نمیدانم چرا از خودم زیاد خوشم میآید. یک جور حس خود پرستی و از خود راضی بودن دارم. از خیابان شهناز (چرا هیچ کس این خیابان را شریعتی صدا نمیکند؟!) میپیچم به بارون آواک. همان محله ارمنی نشین معروف شهر. این محله را مثل کف دستم میشناسم. توی بچگیم شش ماهی توی این محله زندگی کردیم. آن هم به خاطر بازسازی خانه خودمان، مجبور شدیم. وقتی میگویم بازسازی نه اینکه تمام خانه را خراب کنیم و بسازیم نه. فققط تیرها و ستونهای چوبی خانه که کهنه و فرسوده شده بودند را عوض کردیم و به جایش ستونهای آهنی علم کردیم. ناسلامتی خانه مال ۴۰-۵۰سال پیش است. آن زمان که آمدیم توی محله بارون آواک من ۱۰ سالم بود. حامد برادرم برای بار سوم عاشق شده بود. پدرم قلبش باتری دار شده بود. مامان هم منتظر آمدن حکم بازنشستگی از کارش بود. پدربزرگم هم زنده بود و عصرها با بنز لجنی رنگ E۲۳۰اش توی خیابانهای شهر جولان میداد. من هم توی آن محله ارمنی نشین هنوز دوستی پیدا نکرده بودم. تنها رفیقم دوچرخه زرد رنگم بود که هر روز لاستکیش پنجر میشد. میدانید چرا؟! کوچههای محله پر از خرده شیشه بود. ارمنیها شیشههای عرق و آب انگورهای هایشان را میگذاشتند لب پنجرههای زیرزمینهایشان. شبها هم چند تا سرباز کلانتری ماموریت داشتند که با سنگ شیشههای عرق ارمنیها را بشکنند. شیشهها با سنگ میشکست و خردههایش میریخت توی کوچه. صبحش هم وقتی من بچه ده سال میخواستم با دوچرخهام کوچهها را ببلعم، خرده شیشهها لاستیک دوچرخهام را سوراخ میکردند. تنها دوستی که در آن شش ماه اقامتمان توی ارمنستان کوچک، بارون اواک، پیدا کردم، یک پسر ارمنی مو قهوهای چشم آبی هم سن خودم بود که اسم قشنگی داشت. اسمش یوریک بود. چشمهایش یک جور خاصی بود. انگار که همیشه گریه میکرد. تازه تازه داشت رفاقتمان گل میانداخت که کار بازسازی خانهمان تمام شد و برگشتیم به خانه خودمان. خانه ایرانشهر... حامد برای بار چهارم عاشق شده بود. پدرم علاوه بر باتری، یک چیز دیگر هم به قلبش اضافه کردند. مادرم هم بازنشسته شده بود. پدربزرگم هم درست جلوی چشمان من از پلهها افتاد پایین و در حالی که میخندید، لگنش خرد شد و مرد. بیچاره پدربزرگم قشنگ مرد.
از جلوی کلیسا میگذرم. شلوغ است. یکشنبه است و روز عبادت ارمنیها. نگاهی به قیافههایشان میاندازم. زنهای ارمنی وقتی جوانند خوشگلاند و جذاب. اما وقتی پیر شدند زشت میشوند و عجوز. مردها اما برعکس هستند. هر چه پیرتر میشوند خوشتیپتر و جذابتر میشوند. چشمم بین آن همه آدم دنبال یوریک است. آخرین باری که دیدمش، چند روز قبل از کریسمس بود که دعوتم کرده بود خانهشان. بهم گفت: قرار است برای کالج و دانشگاه برود به ارمنستان. ایروان. همان جایی که بهش تعلق دارد. راستش همه این روزها هوای رفتن دارند. نفسی برای ماندن و ساختن نیست انگار. نمونهاش خود من. این روزها کتاب ۵۰۴ همیشه همراهم است. میخوانم تا زبان اجنبیها را یاد بگیرم تا آن ور دنیا کارم لنگ نماند. یوریک را بین آن همه آدم نمیبینم. شاید او هم چمدانش را بسته و حالا در خیابانهای ایروان با یک دختر ارمنی موحنایی قدمهای عاشقانهای بر میدارد. دختری با بوی انگور قرمز و صورتی پر از کک و مک.
هنوز یک ساعتی مانده به افطار و وقت هست برای گشتن کوچهها. توی یکی از کوچهها خانهای پیدا میکنم که دربش آینه دار است. میایستم جلویش. خودم را میبینم و میخندم. من هیچ وقت شبیه خودم نیستم. همیشه تشبیه میشوم به آدمهای دیگر. برادر زادهام بهم میگوید: عمو تو شبیه هری پاتری. بچههای باشگاه میگویند: شبیه جومونگی با این موهات. پدرم میگوید: توله سگ، تو شبیه گوسفندی. سحر میگوید: شبیه شیمیدانها هستی. فروغ میگوید: شبیه این شاگرد زرنگهایی که پرتاند و اوشکول. حاج علی همسایهمان میگوید: شبیه بنی صدر هستی. همونی که یه زمونی رییس جمهور بود. انگارکه هیچ کسی پیدا نمیشود که بگوید فرزاد تو خیلی باحالی. تو مثل هیچکس نیستی. امروز برای اولین بار سعی کردم خودم باشم. بعد از مدتها ساعت مچی بستم. تی شرت محبوب قهوه ایام را پوشیدم با شلوار قهوهای مارک بنتون. موهایم را هم از پشت نبستم. کلاه بیس بال هم نگذاشتم. موهایم را ول دادم توی هوا. با سشوار فرشان کردم. عینک فریم مشکیام را هم به چشمم زدم. اما راستش هنوز شکل خودم نیستم. اما از خودم بدم هم نمیآید. گفتم که امروز آمپر حس خودپرستی و از خود راضی بودنم زده بالا.
دم در خانه مادربزرگم هستم. نگاهی به ساعتم میاندازم. نیم ساعتی مانده به افطار. دهانم چیزی در مایههای کویر لوت شده. آب بدنم تبخیر شده. چشمهایم تار میبینند. درد یک ساله دندانم سرکشیده. نگاهی به تی شرتم میکنم. یک قطره خون افتاده رویش. خون دماغ شدهام. دستمال کاغذی را میگیرم جلوی دماغم. آچمز میشوم. توی آسانسور آپارتمان مادربزرگم آهنگ پدرخوانده پخش میشود. زیر لب میگویم: این دهان بستی دهانی باز شد... میخندم. بلند میخندم. پدربزرگم هم وقتی مرد میخندید.
پ. ن۱: بهت خبر بدهند که قرار است اسفندماه برای دومین بارعمو بشوی. بال درآوری و از خوشحالی بخوری به سقف. هنوز مشخص نشده این برادرزاده خوش شانس پسر است یا دختر. دعوا هم توی خانه بر سر انتخاب اسم شروع شده. اسفند ماه خوبی میشود.
پ. ن۲: یعنی از شانس بد من موقعی که موهایم را دم اسبی کردهام یک سریالی بدهد توی شبکه سه. به اسم مادرانه. نام یکی از شخصیتهایش هم فرزاد باشد. او هم موهایش را از بد حادثه دم اسبی کرده باشد. به دنبال پول پدر دوست دخترش هم باشد. یعنی من شک ندارم فیلمنامه نویس این سریال این شخصیتو از روی من نوشته. کپی برابر اصل. شک نکنید...!
پ. ن۳: وقتی مچ بند سبز به دستم میبندم. یعنی خیلی چیزها. یعنی اعتقاد به خدای بالای سرم. و انتظارهایی که او دارم. حاجتهایی که دارم. تو هم این مسئله رو سیاسی نکن عزیزم. این یه مسئله کاملا اعتقادیه.
پ. ن۴: «آخوند بیعمامه» منتظرباشید. منتظر یک اتفاق فوق العاده. میترکانم!
پ. ن۵: از وقتی برای کار آمدم به مغازه داییام. مغازه از این رو به آن رو شده. از حساب و کتابها بگویم که که خیلی منظم و کامپیوتری شده. از فروش بگویم که چنان فروشی شده که کل بازار مظفریه انگشت به دهان مانده. از دکور مغازه بگویم که چنان با کلاس شده خود آدم کیف میکند از دیدنش. فقط میماند یک چیز آن هم این است که دایی گفته ماه اول از حقوق خبری نیست. یعنی فکم از بس صرفه جویی کردم چسبیده به زمین. این ۱۵ روز را هم که بگذارانم حقوقم میگیرم و نفس راحتی میکشم. ولی انصافا دایی خیلی نامردی کرد ماه اول حقوق نداد. الانم روی خط فقر ایستادهام. ولی خدا رو شکر کارم به خط فلاکت نرسیده هنوز!!
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت توسط فرزاد
|