|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
۱-
چیه برادر؟! جشن تولده. ممنوعه؟! زن بیحجاب نداریم، زن با حجاب نداریم. مرد بیغیرت نداریم، مرد با غیرت هم نداریم. نوار مبتذل نداریم. ماهواره نداریم. صور قبیحه نداریم. حشیش، گرس، تریاک، زغال خوب، رفیق ناباب نداریم. رقص، آواز، خوشی، خنده، بشکن و بالا بنداز نداریم. شرمنده تونم. هیچ چیز ممنوعه، کلا نداریم. بفرمایید تو ملاحضه کنید خواهش میکنم. نداریم... نداریم... جشن تولد یه بچه س، ولی بچه هم نداریم. مهمونیه، ولی مهمون نداریم. نمایشه، نمایش. نمایش یک نفره...
(دیالوگی از فیلم شب یلدا)
۲-
یک روز از خواب پا میشی، میبینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست، همه رو بردی زیاد
چند تای دگر سفید شد،ای مرد بیاساس
جشن تولد تو باز مجلس به عزاس
بریدی از اساس
قوز پشتت بیشتر شد، شونه هات افتادهتر
پیرامونت رو ببین با دقت، میسوزن خشک وتر
اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ در هوایی، صبحونت شده سیگار و چایی
(محسن نامجو- آهنگ جبرجغرافیایی)
۳-
پنچشنبه - ۲۲ دی ماه سال ۱۳۹۰
ورقه امتحانی شیمی را میدهم دست معلم ترسناکمان. و روبرویش میایستم و میگویم: «آقا امروز روز تولدمونه. شما دو نمره به ما بدین، اونه جای کادو میگذاریم روی دوچشم کورمان. دستتان را هم میبوسیم.» تابلوست که دارم پاچه خواری میکنم. یک فحش ترکی نثارم میکند و مرا از کلاس بیرون میاندازد.
تقلبهایی را که نوشته بودم از جیبم درمی آورم و پاره پاره میکنم و میاندازم توی سطل آبی رنگ آشغال. و بعد گوشی موبایل را دستم میگیرم و به پیامهای رسیده نگاهی میاندازم. پیامهایی که از طرف داداش، ارسلان، سالار، سهند، حامد، محمد، سعید، فرهاد، شایان، فراز، نیما، علی، امین، امید، هادی و چند تا از پسر عموها و پسر خالهها رسیدهاند و محتوای همهٔ آنها تبریک روزتولد من و درخواست کیک تولد است. یکی یکی برایشان تشکر نامه ارسال میکنم و میگویم اگه من بهتون کیک دادم مرد نیستم!
شب که میشود با سهند و محمد و ارسلان میرویم به یکی از جگرگیهای شاه گلی تبریز. دستشان درد نکند، برایم سنگ تمام گذاشتهاند. هرچند، چند تایی از بچهها پیچاندند و نیامدند ولی درهمین جمع کوچک احساس کردم که انسان مهمی هستم، حداقل برای آنها...
۴-
جمعه – ۲۳ دی ماه سال ۱۳۹۰
قرار است باهمین جمع دیشب برویم کوه عینالی. محمد گفت: «نمیتوان بیایم، آزمون قلم چی دارم.» سهند هم با دوست دختر جدیدش قرار داشت و نمیتوانست دختر را ول کند و با ما بیاید کوه. ارسلان تنها کسی بود که پایهٔ کوهنوردی با من شد. دو تایی زده بودیم به درههای برفی کوه و «کهلیک بولاغی». تا به حال کوهنوردی این کوه ۱۸۰۰ متری این چنین به من نچسبیده بود. روی یک صخره برفی دوتایی نشسته بودیم و پشت سر هم چای مینوشیدیم. و همزمان دانههای برف به صورتهایمان برخورد میکرد. دراین کوهنوردی شجریان و داریوش و نامجو و چاووشی و ویگن هم به من هدیه دادند. آنها صدای بینظیرشان را به من هدیه دادند...
پ. ن۱: دست تک تک عزیزانی که روز تولدم را در فضای مجازی و کتاب چهره! تبریک گفتند را هم مخصوص میبوسم. اگر نرسیدم پیامها را یکی یکی جواب بدهم تقصیر امتحانات است. امانم را بریده است...!
پ. ن۲: حالا دیگر معشوق همهٔ ما این اینترنت کوفتی است، مینشینیم جلوی مانیتور و یک انتظارعاشقانه میکشیم که صفحههای معشوقمان بالا بیاید!
پ. ن۴: اگر به آدرس وبلاگم کلمه profileرا اضافه کنید میروید پروفایل من!(عجب توضیح مسخرهای دادم!)
پ. ن۳: وقت رفتن است.
وقت افتادن به تهی تاریک، یکباره.
هرگز نخواهم فهمید
خزیدن کرمهای درون جمجمهام را
پوسیدن گوشت تنم را.
یاد مرگ لحظهای تنهایم نمیگذارد
این یعنی مرگ همین نزدیکی هاست... (ناظم حکمت)