|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|

مغز استخوانهایمان منجمد شده بود. کفشهای کاترپیلارمان هم دوام قدم برداشتن روی پیاده روی یخ زده خیابان منصور را نداشت. دستت را محکم گرفته بودم. که زمین نخوری. که اگر بیفتی هم با هم بخوریم زمین. که خوردیم. که پخش و پلا شدیم. هیچ کس نبود به زمین خوردن ما بخندد. خودمان خندیدیم! تا تئاتر شهر، خودمان را هی به زمین زدیم و خندیدیم. اسم نمایش چه بود؟! آهان. اسمش بود: در یک لحظه اتفاق افتاد.. گفتم بهت: تئاتر رو ببینیم و بعدش چایی رو هم بزنیم و بعدش برف، برف، برف... خندیدی و گفتی: سرده، سرده، سرده...
خب زمستان سرد میشود هوا! تابستان هم گرم! بهار و پاییز هم تکلیفشان مشخص نیست. آوارهترین فصلهای خدایند. یادت هست گفتم: « بهاران و پاییزان، خدایان خوابند...»
.
گفتی: «خدایان همیشه خوابند...»
.
نمایش تمام شده بود و ما جلوی در تئاتر شهر ایستاده بودیم. میدانی که، اینجا اصلا شبیه تئاترشهر تهران ِ بیانار ِشما نیست. اینجا نه پارک دانشجو دارد و نه آن کافه تریای معروفش را. عوضش نقلی و دنج و با مزه است. آدمهای تئاتر هم همدیگر را میشناسند. از بس جو صمیمی بینمان جریان دارد. خودت دیدی که. سلام علیکها را. احوال پرسی هارا.
پوفههای برف نشسته بود روی آن طرههای موی بیرون افتاده از شال قرمزت. گفتی: «بشینیم رو همین پلهها...» نشستیم. در تئاتر شهر را بسته بودند و ما هنوز نشسته بودیم. برف پیشتر میشد و هوا یختر. دیگر شب شده بود. تا دم در خوابگاهت کنارت بودم. گفتم: «بیا این شالگردن منو محکم کن» دستهای ظریفت را انداختی دور گردنم و گره شالم را باز کردی. بعد آن طور که دلت میخواست به شالم پیچ و خم دادی و طبق میل خودت گره زدی. گفتی: «این مدلی بهت پیشتر میآید..» انگشتان ِ استخوانیات را از بین گره شا لم برداشتی. دستهایت بیحس بود انگار. لاک قرمز ناخن هایت... گفته بودم رنگ قرمز دوست ندارم... و تو به ت. خ. م من خندیده بودی. شالت قرمز بود. لاک ناخن هایت قرمز بود. همه چیز قرمز بود. خودت هم سرخترین زنی بودی که دست انداخته بودی به دور گردنم و شال گردنم را محکم کرده بودی. سرخترین زن. این درست « که خدایان همیشه خوابند، اما هیچ خدایی سرخ نیست.» به جان مادرت.
.
چه خوب که دیگر نیستی. چه خوب.
.
تابستان است. ماه رمضان است و این دهان بستی به راحتی باز نمیشود. و آخ نوزده سالگی! منتظر نتایج کنکورم. انتظار خوش آیندی ست. راست و خدایی اگر دروغ نباشد، منتظر رفتنم. نه منتظر نتایج کنکور. اینکه چمدانهایم را ببندم و بروم به آن شهری که دوستش دارم. به «اصفهان». به زیر گنبد مسجد شاه بروم و در گوشه روح الارواح بیات ترک به زیر آوازِ گوش خراشی بزنم... دیگر وقت آن رسیده که از تب خیزترین شهر دنیا دل بکنم. اما همین تبریز تب خیز اولین دلبــــر زندگانی من بود. دلبـــری که با کافههایش زندگی کردم. که با بازار اسرارآمیزش هم آغوشی دلچسبی داشتم. که با خیابانهایش قدم به قدم پا به شور و حال و سرمستی گذاشتم. که با آدمهایش پا به جهنم... نمیدانم چه چیزی مجبور به رفتنم میکند. انگار یک چیزی در آنجا هست که مرا میخواند. میخواند و میکشاند. انگار «خدایان در اصفهان خفتهاند...»
.
.
پ. ن۱: خب به حمدالله «یبوست قلم» اینجانب هم حل شد! با نوشتن سه نمایشنامه و هشت داستان کوتاه در یک ماه و نیم... حالا ببینیم نتیجه چی میشه! اجرا میشه؟ چاپ میشه؟ ایشالله که بشه!
پ. ن۲: وقتی سر نماز صبح، قنوتت را کش بدهی و خدا را در قنوت به محاکمه بکشی و ناشکری کنی و غم و غصهات را به رخ خدا بکشی... و بعد چشمت بیفتد به اسام اسی که زهرا برایت همان لحظه فرستاده: «خوردن هیچ چیز مثل خوردن غصه حرام نیست، اگر ما میفهمیدیم که جهان دار عالم اوست، دیگر چه غصه باید بخوریم...» مرسی زهرا... تو جزو بهترین آدمهای زندگی منی!
پ. ن۳: دارم رکورد «مجرد بودن» رو میزنم... یاد بگیرید!
.
. اینستاگرام ِ دلبنــدَم: farzad_sadeghimajd