باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

انگار لیـدوکایین مالیده‌اند به گوشت و استخوان و روح و روانم. یک بی‌حسی مضاعف. مثلا همین روز‌ها باید غمگین باشم، افسرده و دل خون و دل شکسته و دل خراب و دل و دل و دل فلان. اما نیستم. چند روز دیگر معشوقه‌ای تیک آف می‌کند. معشوقه‌ای که می‌رود به استانبول. تمام من ِ را درون یک چمدان جا می‌کند و می‌بردم. می‌برد به دور‌ها و دور‌ها. اما من هیچ ناراحتی ندارم. هیچی یبوست ِ درونی ندارم. هیچ افسردگی ندارم. همین چند روز پیش هم معشوقه دیگرم مراسم ازدواجش بود. من اما درست‌‌ همان ساعت عروسی داشتم،تئا‌تر می‌دیدم. توی سالن استاد صادقی تئا‌تر شهر تبریز. «نجوا‌های شبانه یک بازی خورده بازی پیشه...». حلقه درون انگشت او رفته بود و من محو تماشای تئا‌تر بودم. محو اجرا. محو ِ آن هنری که مجذوبش شده‌ام. تئا‌تر. من اما به طرز احمقانه‌ای «خوشحال و شاد و خندانم. قدر دنیا را می‌دانم.» اما این را هم می‌دانم که روز بیست و یکم شهریور که پشت شیشه‌های سالن انتظار فرودگاه خواهم ایستاد. اشک خواهم ریخت. مثل یک خر که باکـــره گی‌اش را از دست داده، خواهم گریست. نه برای او که رفته. و نه حتی برای خودم. برای... برای... برای... برای... بگذار بگریم چون ابر در بهاران.

.
.
احمق بودم که سه سال از عمرم را گذاشتـم پای عدد، برای جبر، برای انتگرال، برای مشتق، برای رفع ابهام صفر صفرم. برای حل معدلات چند مجهولی، برای آرزویی که تنها سراب بود. سراب بود. سراب. من عشق عدد نداشتم. کاش می شد آن زمان آن آهنگ بمرانی را می خواندم: «ایکس دو ی عشق من جذر شدن بلد نیست، خودکار آبی من معادله بلد نیست... » کاش آن زمان بمــرانی ها بودند...  اما عشق فیزیک داشتم. عشق فرمول. یک عشق ارثی. از طرف مادرم. دبیر نمونه درس ِفیزیک شهر. معلمی که برای کیف و حال و عشق ِ شاگردانش به جای مقنعه‌های مشکی و سرمه‌ای، زیر چادرش، روسری‌های رنگی رنگی به سر می‌کرد. انگار نه انگار که قانونی است و اساسی و مصوبه‌ای. من بچه این زن هستم. ژن‌های فیزیک را از او گرفته‌ام. اما گند زدم. گند زدم با تمام فرمول‌ها. گند زدم به تمام اعداد. گند زدم به انتظارات خانوادگی. اما سایت سنجش نه این ژن‌ها را بلد است و نه احساس دارد و نه اصلا می‌فهمد که تو بچه چه کسی هستی. او عدد می‌دهد. عدد داد: بیست هزار ریاضی. اما گه خورده بود دیگر. هنر را ترکانده بودم. چسیبدم به دانشگاه هنر و ولش نمی کنم.

.

.

فصل فصل درست کردن رب گوجه فرنگی ست. همسایه‌ها ریختند و کلی گوجه فرنگی خریده‌اند و توی حیاط‌هایشان گوجه له می‌کنند. من اما از بوی این رب درست کردن تنفر دارم. تا حد مرگ. نمی‌دانم می‌دانید یا نه. دماغ من بی‌احساسترین دماغ دنیاست. به خاطر ضربه‌هایی ست که توی رینگ بوکس خورده‌ام این گونه شده. از سه چهار جا انحراف دارد. سرش هم باد کرده. توی این سال‌ها تنها چند بو را درست و حسابی توانستم حس کنم. بوی حرم امام رضا. بوی زنی که رفت و نماند. و همین بوی گند گوجه فرنگی له شده. از تراس اتاقم، حیاط خانه همسایه را دید می‌زنم. دماغم را هم دو دستی گرفته‌ام که نکند یک وقت بو برود و حالم را قاراشمیش کند. دختر همسایه، مینی ژوپ قرمز پوشیده و روی گوجه فرنگی‌ها راه می‌رود. له‌شان می‌کند. مو‌هایش ول ِ هواست. گوجه‌ها له می‌شوند و من با دماغ گرفته، رقص او را نگاه می‌کنم. خیلی وقت است دختری را دید نزده‌ام. خیلی وقت است دختر مینی ژوپ پوشی را ندیده‌ام. نگاه می‌کنم. گناه شیرین‌تر از این می‌شود؟! به شیرینی گاز زدن گوجه فرنگی که رویش نمک پاشیده ای...

.
.
بچه بودم. کارم شاشـــیدن وقت و بی‌وقت به روی فرش‌های خانه بود. فرش‌های هریس، اصفهان، قم و تبریزی. فرش‌هایی که جهیزیه مادرم بودند و خاطرشان عزیز‌تر از خیلی چیز‌ها. من می‌شاشـیدم رویشان و مادرم دعوایم می‌کرد. من باید گریه می‌کردم. که می‌خندیدم. من باید زیر کتک‌های مادرم له می‌شدم که له نمی‌شدم و با کیف کوک نعره مستانه می‌زدم. هیچ وقت نشد که به موقع احساساتم را نشان دهم. موقع گریه، خندیدم، موقع خنده، گریستم. چند شب پیش دراز کشیدم روی تخت خواب. شــجریان دلشدگان خواند، قربانی ارغوان خواند، مرجان فرســاد پرتغال من را خواند. و بعدش شهرام شپ پره نمی‌دانم آهنگ شادش را خواند. با ریتم و ترانه مضحک اما شادی آور. نشستم و گریه کردم. شهرام شپ بره قر می‌داد و من اشک و اشک و اشک... او دندان یک دست سفیدش را به رخ می‌کشید و من اشک و اشک و اشک... نفهمیدم چرا... اما هیچ وقت نتوانستم احساساتم را فیتیله پیچ کنم و نرمال باشم... مثل تمام آدم‌ها... نشد که بشود... 

.

+ چرا نبودم و نبودم. مهم نیست. مهم این است که حالا هستم و هستم.

+ روزی به دنبالت می آید. دستت را می گیرم و می برمت به لب ِ مدیترانه غمگین.

+ اینستاگرام دلبند و جانانم: Farzad_sadeghimajd

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت   توسط فرزاد  |