|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|

از خواب بیــدار بشوی، آلارم ِ لعنتی موبایلت را خفه بکنی، زل بزنی به سقف اتاق. چشم بگردانی به تمام ِ اتاقت. به گوشه گوشهاش. به گربهات که زیر میز تحریر ولو شده. به لبخند ِ آدری هپبرون روی دیوار. به سنگینی نگاه ِ معشوقهات درون قاب عکس. به رادیویی که موج کوتاهش، رادیو آوا است و موج بلندش هم رادیو آوا.. چشمانت را بمالی و زیر لب بگویی: در بنــدر آبی چشـمانت... بیهیچ مقدمهای همین را بگویی. برای که مهم نیست. برای چه مهم است. اینکه اول صبح بیدلیل بگویی: در بنـــدر آبی چشـمانت...
پلهها را دوتا یکی بروی پایین. صاف بپری بغل ِ مادرت. ناسلامتی عید ِ اوست. عید ِ سادات. ملیحه سادات خانوم لای قرآنش را باز کند، یک پنجاه تومنی صاف بگذارد کف ِ دستت. پنچاه تومنیها. یعنی پانصد ریال. بگوید: «برکت ِ. بذار ته ِکیف پولت.» ببوسیاش. همین. ببوسیاش. بعد برگردی اتاقت. کامپیوترت را باز کنی. غرق بشوی. دست و پا بزنی. خفه بشوی. معجزه ای رخ بدهد. به بندر برسی. به بنـدر آبی چشـمانش.
.
من آدمی نیستم که در تمام طول عمرم فقط یک بار عاشق بشوم. من یا عاشقم یا هم که همان عاشق. هر کسی هم که بگوید که: آدمها یک بار عاشق میشوند و بس... کشک محض گفته. من مثال نقض این ادعا هستم. مثلا آن روز عصر عاشق شدم. برای نمیدانم چندمین بار. توی پلاتو ی دانشگاه. سر کلاس مبانی بازیگری. فردایش که جمعه بود، باز عاشق شدم. شنبه هم همینطور. هر روز عاشق یک نفر. خوب است دیگر. آدم به تمام روزهای زندگیش معشوقه داشته باشد. خوب نیست؟!
.
«اسکایپ» سایت غمگینی ست. اصلا کل ِ پروسه چت ِ تصویری غمگین و آزار دهنده است. دوربین را تنظیم کنی به صورتت، طوری که از کل اتاق، فقط کمی «آبی» کاغذ دیواریها معلوم باشد و کلوس آپ تو، تمام کادر را گرفته باشد. دست بکشی به موهایت، لکه عینکت را پاک کنی، زل بزنی به مانیتور. منتظر بمانی. بیاید جلوی دوربین. شاد و خندان. با موهایی که از پشت بسته. با لبخندی که هنوز غربت، تلخش نکرده. با گردنبندی که تو برایش خریدهای. نگاهش کنی. نگاهت کند. به لرزش آرام لبها نگاه کنی. به لرزش چشمهایت نگاه کند. هزارها کیلومتر دور است. چند هفته پیش که اینجا بود؟ نبود؟ بود دیگر. پشت میز لب پنچره کافه «پام فیلیا» مگر ننشته بودید؟ نشسته بودید. حتی تمام ِ پیاده روهای شهر را بلیعیده بودید. تمام سوراخ سنبهها را. تمام کوچههایی که بوی شاش و الکل میدادند. تمام کافهها را. تمام شهر را. تمام اتاق را. تمام تخت خواب را. تمام تنهای ِتان. تمام لبهایتان. حتی گفته بودی: تنت را همه از لب؛ لبت را همه لبالب... خندیده بودید. غش کرده بودید روی هم. د ِ لعنتی میلی متری هم با هم فاصله نداشتید. حالا همین فاصله، کیلومترهاست. کشورهاست. مرزهاست. رفته و تو ماندهای. تو و این اسکایپ لعنتی. تو و تصویرش روی مانیتور. لعنت به رابطهای که سرعت اینترنت هم میتواند مخدوشش کند... نامفهومش کند... غمگینش کند... شت! شت!
.
پ. ن۱: یک آدم سرشار از تناقض و پاردوکسی مثل من، حق دارد که دلش مشهد بخواهد؟ یک دل سیر؟ حرم بخواهد؟ «رضا» بخواهد؟!
پ. ن۲: احسان را میشناختید؟ همان نویسنده وبلاگ تسبیح آبی زیر محراب کبود؟! همان که با اسم فانی کامنت میگذاشت؟ برای دومین بار در چند ماه اخیر رفت سفر حج. حاجی شد. احسان برای من آدم مهمی است. خیلی مهم. کاش بیاید و باز وبلاگ بنویسد... مثل همان موقع که پنچ شنبه شبها، سر وقت وبلاگش را بروز میکرد و کلی ذوق زدهمان میکرد...
+ اینستاگرام ِ دوست داشتنیام: farzad_sadeghimajd