باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

 

تو گیلاس منی.

خرمالوی منی

گردوی منی.

من  این ها را باید توی گوش تو زمزمه کنم. زبانم را تا نیم میلیمتری لاله گوشت بیاورم و این سانتی مانتال ترین اشعار خلقت را به زبان بیاورم. من پایت ببوسم که دستم به آغوشت نمی رسد. می دانی؟! من چرت زیاد می گویم. مخصوصا وقتی چای خورده باشم و پشت بندش سیگار دود کرده باشم و صدایم خش دار شده باشد، زیاد چرت می گویم. کیف دارد با صدای خش دار عاشقانه حرف بزنی. من تمام حرف های قشنگ دنیا را حفظم. من می گویم که تو بهترینی اما نمی توانم خودم را به تو بفهمانم. عاجزم از گفتن آن حرف ِ اصلی. آن حرف که حوا را به آدم رساند. به من یاد نداده اند. به من گفتند خوب حرف بزن. مودبانه. عارفانه. موجز. اما یاد ندادند حرف آخر، آن کلمه ِ پدر سوخته ِ « وصال » را تلفظ کنم. بلبل زبانی من جلوی چشمان تو خفه خون می گیرد. تو مرا بخواه جانا.

یک : نود و سه سال خوبی بود. بد شروع شد اما در فوق العاده ترین و بهترین حالت ممکن تمام می شود. سیصد و شصت و پنج روز نوزده سالگی کردم. با تمام مخلفات.

دو: سال نود و چهار شاید تکرار ِ همان آرمان زندگیم باشد. تکرار ِ قصد رفتن.

 راستی

دعایتان خواهم کرد. عیدتان مبارک.

" حول حالنا الی احسن الحال "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط فرزاد  |