باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

 

به یادم هست یازده سـالگی ام را و آن دالان های سایه دار و آن سـالن های خـنک و نـمور ساخـتمان مرکزی کانـون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبریز را . و آن بوی خوش زن که از تن مربی های خانم کانون به مشـام ما بچه های دم بلوغ می رسیـد.

سه شنـبه های تابسـتان، سـاعت دوازده ظـهر، جلسـات پخـش فیلم برقرار بود. فیـلم های پر از نصیحت و شـعار و سفارشی کانون را برای ما بچه ها می گذاشـتند و ما فحش میدادیم به سـاعت هایی که می شد به جایـش گل کوچـک زد و رها شد از این حجـم انبوهـ فیلم های نچسـب که فقط یادمان میداد توی اتوبوس صنـدلی مان را به کهنسـال ها بدهیم و توی کوچه زنبـیل سـنگین خرید پیرزن ها را تا خانه شان حمل کنیم تا عاقبت خیری نصیـب مان بشود.

یادم هست.

خوب یادم هست آن سه شنبه طلایی را که فیلم "خانه دوست کجاسـت "را برایمان پخـش کردند. فیلم بوی کهنـگی می داد. نه کهنگی زننده. یک کهنگی اصـیل. با آن خش های متـداول دوربین های فیلمبرداری قدیمی. فیـلمی که انگار حرف دیگری میزد، شعاری نبود. دستوری نمی داد. یک چیزی بود که بعد ها فهمیدم بهش می گویند : سـلوک عارفانه شـرقی. فیلم پر بود از کادرهای لانگ شات و سکوت های طولانی در فضای خارج از شهر، که حداقل برای منی که می خواسـت پا بگذارد به عالم روشـنفکری، در آن سـن اغواگر بود. فکر می کردم روشـنفکری یک شـغل است، چند تا فیلم خارجی دیده بودم که روشـنفکرها می رفتند به کافه ای ترجـیحا در پاریس، کنار شیـشـه باران خورده می نشستند، عینک کائوچویی شان را عقب و جلو می کردند و کتاب می خواندند و سـیگار می کشـیدند و"  همان همیشـگی " را سفارش می دادند. لابد فکر می کردم این روشـنفکری یک جور شغل است که بابت این اداهایشـان از جایی حقوق می گیرند و زندگیشـان بر وفق مراد است دیگر .

اما فیلم چیز دیگری بود. توی تیـتراژ جلوی اسـم کارگردان نوشته بود: عباس کیارسـتمی. عباس اسم روشـنفکری نبود. اما نام خانوادگی کیارسـتمی خود جنس بود. یک فامیلی کلاسـیک ایرانی.

 رسـیدم که خانه و یواشکی کارت اینترنت دایل آپ برادرم را کش رفتم و وصل شدم به دنیای بی کرانی که تازه شـناخته بودمش: اینترنت. توی گوگل نوشـتم عباس کیارسـتمی. به قاعده سن و سالم همان اول کلیک کردم روی قسمت نتایج جسـتجوی عکـس گوگل.

 آقای کیارسـتمی، شیک و آراسـته، با آن عینک مشـکی، آنجا توی عکس های گوگل با لبخندی که طول و عرضـش انگار با خط کـش تنظیم شده بود به من یازده سـاله نگاه می کرد. زده بودم به خال. روشنفکر جنتلمن، کهن الگوی تازه کشف شده برای یک پسر در آسـتانه بلوغ که سـودای روشـنفکری در سر داشت را کشف کرده بودم.

کیارستمی از آن روز تبدیل شد به فردی که باید روزی مثل او می شـدم. بعد ها آنقدری ابلهانه روشـنفکر شدم که به فیلم هایش ایراد گرفتم. از فیلم " کپی برابر اصل" بدم آمد . و فهمیدم آن عینک همیشـگی اش نه برای تکمیل تیپ روشـنفکری، که به خاطر بیماری خاص چشـمانش مجبور به تحملش شده است.

کیارستمی از سرطان مرد. آن هم در پاریس" آرمانشـهر روشنفکران " 

و من هنوز فکر می کنم، در ذهن آن پسر یازده سـاله همیشه پلاس در کانون پرورش فکری کودکان،  جایی برای مرگ یک روشنفکر محترم سینماگر بر اثر ابتلا به سـرطان وجود نداشـت . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت   توسط فرزاد  |