باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

باد خنک شبانه تبریز تا عمق جانم می رود. زنی در دوردست ها می خواند: دیدی که رسوا شد دلم... دوست داشتم همین الان توی این اتاقم در خانه پدرى سیگار بکشم، مثل خانه خودم. دوست داشتم همین الان یکی برایم چای لاهیجان دم می کرد و کوتاه ترین استکان جهان و فراخ ترین نعلبکی دنیا را می گذاشت جلویم. کاش دلشوره نداشتم. کاش. 

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت   توسط فرزاد  |