|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
مثلا همین چند سال قبل چقدر اهل رفاقت بودیم. جان می گذاشتیم. اگر دور از یکدیگر بودیم، هر شب مسیجی رد و بدل می شد. دلمان نمی آمد از صندلی کافه ها برخیزیم و خداحافظی کنیم. کف پیاده روها بودیم. رفاقت می کردیم و سیگار پشت سیگار. پخش بودیم در همه جای دنیا. به قول یکی از رفقا: صادرات از تبریز به کل جهان. استانبول، تورنتو، لندن، اصفهان و تهران و هزار شهر دیگر که بهانه دوری مان شده بودند. در تبریز که جمع می شدیم نمی توانستیم از هم دل بکنیم. دست خودمان هم نبود. دغدغه ای جز رفاقت نداشتیم. نمی دانم؛شاید هم اغراق می کنم. اما کم حوصله و کم رنگ شده ایم؛ خیلی.
حق هم داریم. انتظاری هم نیست البته.