باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

روبروی سفارت واتیکان، در بالکن کافه‌ای درجه سه نشسته‌ام. فروردین به نصفه رسیده، سیل و نکبت و بدبختی مملکت را گرفته و من به تنهایی سفیر واتیکان در تهران فکر می‌کنم. سفیر واتیکان در ایران شدن باید شبیه تبعید باشد. سفیر واتیکان در این عصر بهاری لابد فهوه‌اش را خورده و از پنجره به خیابان باران زده رازی نگاه می‌کند. و از باران زودرس تهران دیگر تعجبی نمی‌کند. اصلا چیزی شگفت زده‌اش نمی‌کند دیگر. مثل من که کافه‌های شیک و درجه‌یک دیگر ذوق زده‌ام نمی‌کند. دل می‌بندم به همین کافه‌های ارزان و درجه چندم. از این کافه‌ها که صاحبانش با کلی شور و شوق لابد بعد از خواندن آن رمان کذایی کافه پیانو تصمیم ‌به افتتاح کافه‌ای در مرکز شهر می‌گیرند. خوب هم کار می‌کنند، مشتری‌ هم جمع می‌کنند اما اجاره‌ها پدرشان را در می‌آورند و بعد ورشکسته و سر شکسته می‌شوند. و چند ماه بعد تعطیلی و اتمام یک رویا. یک رویای کذایی.

بهار من از تهران شروع شد. زمستان را اما نمی‌دانم در کجا به پایان می‌رسد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۸ساعت   توسط فرزاد  |