باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.
۱-

کمد را باز می‌کنم و آهسته بیرونش می‌آورم. وقتی بچه بودم، زورم نمی‌رسید تنهایی این ساک قرمز رنگ را بردارم. یا باید روی زمین می‌کشیدمش و یا اینکه بابا به کمکم می‌رسید. اما حالا برداشتنش کار سختی نیست و برایم سبک شده است. عالمی دارد برای خودش... بازش می‌کنم و هر چه داخل این ساک قرمز رنگ وجود دارد را می‌ریزم بیرون. آرام آرام اتاق بوی جادویی و خاص و دل انگیزشان را به خود می‌گیرد. مثل بوی خاک باران خورده می‌ماند. عجیب و خوش آیند است... آلبوم‌ها را می‌چینم روی هم و آن تک عکس‌هایی که در هیچ آلبومی جایی پیدا نکرده‌اند را یکی یکی بر انداز می‌کنم. این‌ها «متفرقه‌اند!». این اسمی است که بابا روی این‌ها گذاشته است. این‌ها نه عکس عروسی‌اند و نه عزا. نه عکس سفرند و نه تولد و مهمانی. در کل برای خودشان دنیای جدایی دارند. مثل همین عکسی که بابا از خودش انداخته است. یک عینک گنده ایتالیایی روی صورتش است و یک پلیور قرمز رنگ شیک و مدل آن زمان را هم به تن کرده است. تکیه داده به دیوار بلند حیاطشان. احتمالا زمان گرفتن این عکس، بابا خوشبخت ‌ترین مرد جهان بود... عکس را بر می‌گردانم و جمله پشتش را می‌خوانم. «این عکس سه شنبه ۴ بهمن ماه سال۲۵۳۶ گرفته شده است.»

عکس‌ها را یکی یکی نگاه می‌کنم. بعضی‌ها را می‌بوسم و بعد می‌گذارمشان کنار... بعضی از عکس‌ها را هم کش می‌روم. اما بو هنوز به مشامم می‌رسد. بوی عکس‌ها دیوانه کننده است. به قول یکی بو عجیب‌ترین حس از حواس پنچگانه ماست...

۲-

از وقتی پای دوربین دیجیتال به خانهٔ ما باز شد؛ عکس کاغذی جدیدی وارد ساک قرمز رنگ نشد. همهٔ عکس‌ها را زدیم به کامپیو‌تر . عکس‌های متفرقه هم در فولدر‌های کامپیو‌تر جایی برای خودشان پیدا کردند . هیچ کسی هم پیدا نشد برود به یک عکاسخانه و عکس‌ها را روی کاغذ چاپ کند و بیاورد خانه . عکس‌ها هم دیگر آن بوی خاص و جادویی را نداشتند. باید کاری می‌کردم...

۳-

آقای عکاسباشی سیبیلوست. وقتی سیبیل‌های مبارکش می‌آید جلوی چشمم، یاد سرسره می‌افتم. ارمنی است و خوش صحبت. وقتی در آتلیه را بازکردم، داشت میز عصرانه را حاضر می‌کرد. چند تکه کیک خانگی و یک فنچان چای خوش رنگ و چند تایی خرما را مرتب و منظم روی میز گذاشت. احساس بدی داشتم از اینکه خلوت تنهایی یک پیرمرد خوشتیپ و متشخص ارمنی را برهم می‌زدم. چند کلمه‌ای حرف زدیم. داشتم کیف می‌کردم. دوست داشتم چندین ساعت بنشینم کنارش و او فقط حرف بزند و من گوش کنم. قرار شد دو روز بعد بروم و عکس‌ها را تحویل بگیرم... عکس‌های کاغذی را!

۴-

لذت بخش‌ترین کار در دنیا این است که عکس کسی را که دوست داری محکم، در دست‌هایت بگیری و زیر نور بی‌رمقی که از پنجرهٔ اتاقت تو می‌زند، بنشینی و زل بزنی به عکس او. بعد عکس را ببوسی و شاید هم کمی  ببویی... اما ناگهان دست‌هایت شروع به لرزیدن ‌کنند و چیزی در درونت بشکند و در گلویت بند بیاید و تو در میانه این عاشقانه  از جا بر خیزی و عکس را بگذاری توی ساک قرمز رنگ، کنار عکس‌های متفرقه... آن وقت است که جادوی عکس را احساس خواهی کرد...!





 پ. ن۱:  چیزی نمانده به مراسم اسکار. یک چیزی ته دلم می‌گه: اصغر فرهادی حتما برنده می‌شه...

پ. ن۲:  در هفته‌ای که گذشت یک میز گردی تشکیل شده بود درباره وبلاگ و وبلاگ نویسی. دوستان لطف داشتند و من را هم دعوت کرده بودند. همه از وبلاگ نویسان با تجربه تبریزی بودند. بحث‌های خوبی هم انجام شد. هر چند میزگرد، میزش گرد نبود و دو تا میز مستطیل شکلی بود اما ما باز می‌گوییم میز گرد!

پ. ن۳: ۲ اسفند روز جهانی زبان مادری بود. همین... بهتر است سکوت کنیم و نوای لالایی‌های مادرانمان را به خاطر بسپاریم. نوایی به زبان مادری... شیرین و زیبا... ما تورک‌ها، کرد‌ها، لر‌ها و عرب‌ها، گیلگ‌ها و... خوب می‌فهمیم چه روز مهمی بود...

پ. ن۴:  کسی باور نمی‌کند
                لبخندش می‌توانست
                    پلی باشد که جمعه را
                       به همهٔ روزهای هفته پیوند بزند...                       (احمد رضا احمدی)      

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت   توسط فرزاد  |