|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
مرغ مینا فرار کرده. نزدیک ده سال مهمان خانه پدری بوده و حالا در سالهای آخر عمرش فرار را به قرار ترجیح داده. مرغ مینا نهایت پانزده سال عمر میکند. لابد فرار کرده که در خوشبینانهترین حالت چند سال آخر عمرش را خارج از قفس سپری کند. داستانش عجیب نیست، از حدود هشت سال قبل و پس از ممارست و تمرین مداوم اهلی شده بود، هر صبح بابا در قفسش را باز میکرده و مینا در حیاط میچرخیده. پارسال که دزد ماشینش را برده بود، مادرم نذر کرده بود اگر ماشین پیدا شود مینا را آزاد میکند. ماشین پیدا شد اما مامان و بابا دلشان نیامد مینا را ول کنند. دیروز که مامان زنگ زده بود خبرش را بدهد، انگار صاحب عزا باشد. انگار کن یکی در آن خانه مرده باشد. گفت: کاش آزادش کرده بودیم.
مادرم پارسال انگار کسی باشد در مقام ماندلا یا در مقام معترضین آزادیخواه سودان. که پس از انقلاب زندانیان سیاسی را آزاد میکردند. اما نتوانست. مثل هر انقلاب سیاسی ناموفق و عقیم ماند. دوست داشت آزادی ببخشد. اما نشد. نمیخواهم بگویم خودخواهی انسان است یا چیز دیگر. اما آدمها میزنند زیر حرفشان. روی حرف آدمها نباید حساب کرد. آدمها وقتی عاشق میشوند، وقتی دلبسته به چیزی، آدمی یا حیوانی میشوند خودخواهتر میشوند. محدودش میکنند و مالکش میشوند. و حضرتش که شنیده بود و نگاشته بود: وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُكُم ۚ مَّا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن شَيْءٍ ۚ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ.