|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
بعد هم که موقع پیاده روی شبانه، به یکباره توی قهوه فروشی میبینیاش، سرت را میاندازی زمین و تندتر راه میروی که او تو را نبیند. تو که میخواهی او را ببینی، اما غرور مگر بگذارد؟ به خودت میگویی بچه شدی؟ بگذار یکبار هم او قدم بردارد. بگذار او غرورش را بشکند. بگذار او تو را ببیند. بعد هم که از دایره حضور او خارج شدی و دورتر شدی، لعنت میفرستی به بروکراسی رابطهها. به غرور.
اما کاش به حضور حضرتش برسم. کاش او به حضور حضرتش که من باشم برسد. کاش این استیصال را تمام کنیم. اما اگر آمدی دیگر دست روی این زخمها نگذاریم. بگذار این جای زخمها همینطور که هست بماند. این زخمها حرف دارند. این زخمها نشانه گذار ما از برهههای حساس، از نتوانستنها، از دیدنها و به آغوشنکشیدنها، از فهمیدنها و نگفتنها، از سکوتها و از غرورهاست. بیا زخمها را نخراشیم.