باد لودوس چه گرم می‌وزد. چه وحشی.

ایستادن روی لبه‌ پل‌های اصفهان به حکم ایستادن بر لبه دنیاست. ترک بیمناک چه بختی داشت که سکونتش در این شهر همزمان بود با آب جاری زاینده‌رودش. فرقی نمی‌کرد؛ هر پلی که نزدیک‌تر بود. گاه مارنون، گاه خواجو. سی‌وسه‌پل را کمتر دوست داشت. شاید به خاطر شلوغی‌اش. به هر حال لبه دنیا جایی‌ست خلوت، دنج و دور از هیاهو. ایستادن در آن‌جا یعنی غرق شدن در گذشته‌. در سال‌هایی که گذشت. درد، دائم النوستالژیک بودن است. ترک بیمناک به کدام گذشته فاخر و شکوهمند فکر می‌کند؟ چه لباس پر زرق و برقی به تن سال‌های دود و خاکستری می‌پوشاند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۸ساعت   توسط فرزاد  |