|
باد لودوس چه گرم میوزد. چه وحشی.
|
حنا میگه: الان حالت خوبه؟ خوشحالی؟
میگم: آره، نه، یه کم، نه... ته دلم خوشحال نیستم.
--
چند ماه خیلی سختی را گذراندم. روی هوا بودم. استرس و اضطراب امانم را بریده بود. سیگار زیاد می کشیدم. الان هم زیاد میکشم. تصمیم گرفتهام تا آخر عمر سیگار بکشم، زیاد. همیشه بو بدهم. بوی سگِ سیگار. آن بوی عجیبی که زمستانها مینشیند روی کاپشن. دلم هوای سرد میخواد. هوا سرد باشه و ولیعصر رو از ونک بیام پایین. شالگردن سفت کنم و دستامو بکنم تو جیبم. راستی برف تهران رو دیدی؟ من برفِ اول آبان سال نحس نود و هشت رو دیدم. و هر چه بعد اون آبان گذشت، مثل خواب بود. انفجار هواپیما، خواب بود، مرگ آدمها، خواب بود. تک رقمی کنکور ارشد شدم، خواب بود. در کارم پیشرفت کردم، خواب بود. حنا روز به روز عزیزتر و زیباتر شد، خواب بود. حامد کرونا گرفت، خواب بود. حامد خوب شد، خواب بود. مامان و بابا پیر شدند، خواب بود. سودا و کمیل ازدواج کردند، خواب بود. بیرفیق و بیکس شدم در تهران، خواب بود. همه چیز خواب بود. شکلِ خواب.
--
رنج. من زاییدۀ رنجم. محکومم به رنج کشیدن. رنجی که آبم میکنه. مامان میگه: کم غصه بخور. چی بگم به مادر. کلمه ندارم. کاش اینجا بود و بغلم میکرد.